#مرد_نفرین_شده_پارت_109


اول یه استراحت توپ می چسبید و بعدش هم باید میرفتم سراغ کارهام...

همش کار کار کار...

دیگه واقعا خسته شده بودم زندگیم تو همین کار خلاصه شده بود....

دوست داشتم کمی هم به خودم استراحت بدم....

شاید هفته ی دیگه مهمونی چیزی دست و پا میکردم.. اگه میخواست این طوری پیش بره حتما افسردگی رو ساخش بود...

لباسم رو از تنم کندم...

و پرتش کردم روی صندلی میز کامپیوترم....

رفتم سراغ یه شلوار راحتی و با شلوار بیرونم عوضش کردم.

نفس راحتی کشیدم واقعا هیچ جا خونه ی خود ادم نمیشه....

خودم رو روی تختم پرت کردم..

سرم نرسیده به بالش خوابم برد....

**********

خدایا. داشتم میمیردم....

دستم رو روی شکم خونیم گذاشتم و بهش زل زدم....

درد مثل یه پیچک رونده همه ی بدنم رو احاطه کرده بود....

سعی کردم بلند بشم ولی یه ذره بلند شدم و دوباره روی زمین پرت شدم....

_:تو که اینجوری نبودی؟؟؟

_:نبودم اما تو کردی...

_:بیا نجاتم بده من دارم میمیرم...

نگاهه بیخیالی به صورت درهم از دردم انداخت و قهقهه ای زد...

_:خب بمیرررر من میخوام که بمیری...

این و گفت و با اون چاقویی که به شکمم ضربه زده بود سمتم اومد...

التماس کردم:نه نه خواهش میکنم..

پارت هفتاد و سوم.


romangram.com | @romangram_com