#مرد_نفرین_شده_پارت_108
حواسم کاملا به متن اهنگ بود که ماشینی جلوی ماشینم پیچید...
فوشی دادم و ماشین کنترل کردم...
خدا روشکر که اتفاقی نیوفتاد...
وگرنه من هم الان پیش رفیقام اون دنیا بودم...
فرمون و پیچوندم و وارد کوچه شدم....
واقعا هیچ جا خونه ی خود ادم نمیشه....
در و با ریموت باز کردم...
ماشین و بردم و پارکش کردم...
در و باز کردم و پیاده شدم..
سرم پایین بود...
اصلا حواسم به اطراف نبود و تو حال و هوای خودم بودم که دستی روی شونم نشست.
شوک.زده سرم و بالا اوردم ولی هیچ کس نبود...
ابروهام ناخوداگاه بالا پریدن...
یعنی چی من مطمئن هستم که کسی به شونم زد..
حتما خل شدم.
یه دوسه روز نتونستم خوب بخوابم دچار توهم شدم...
زهرخندی زدم و به راه رفتنم ادامه دادم باید هرچه زود تر خودمم به کارها سر و سامون میدادم..
در و باز کردم و رفتم تو...
همه جا سوت و کور بود...
چقدر اینجا خلوت بود پس ثریا و بقیه کجا هستن؟؟؟
بیخیال سری تکون دادم لابد دوباره رفته خونه ی مادر بزرگش....
باید اون هم عوض میکردم تو خونه بند نمی شد و فقط بیرون بود....
پارت هفتاد و دوم
از کسی که اینطوری از زیر کار در بره نفرت داشتم ...
پوفی کشیدم و خودم و به اتاقم رسوندم....
romangram.com | @romangram_com