#مرد_مجهول_پارت_91


رویا سرش را به طرفین تکان داد و با او همراه شد.

در طی مسیر، رویا پرسید:« پلنگ گیر افتاد؟»

آقای سهرابی نیم نگاهی به او انداخت و گفت:« نه؛ یعنی هنوز نه.»

رویا پرسید:« چرا؟»

او پاسخ داد:« باید گنده تر از اون رو هم گیر بیاریم.»

رویا پرسید:« مگه شماها پلیسید؟»

او همراه با لبخندی پاسخ داد:« خیر پلیس نیستیم... حالا می فهمی.»

رویا نفسش را با حرص بیرون فرستاد و همراه با طعنه گفت:« پس چرا این رئیس باهوشتون کاری نمی کنه؟»

او با لبخندی محو پرسید:« جلوی خودش هم جرئت داری اینطوری حرف بزنی؟»

رویا باز با طعنه گفت:« فعلاً که ایشون ستاره ی سهیلن و کسی هم نمی تونه ایشون رو ملاقات کنه. پس من خودش رو نمی بینم چه برسه به این که بخوام جلوش حرفی بزنم.»

او پرسید:« دلت می خواد ببینیش؟»


romangram.com | @romangram_com