#مرد_مجهول_پارت_90
او به نقطه ای خیره شد و گفت:« براش لازمه. باید درک کنه این موادهای لعنتی چه به روز مردم میاره. درسته بهش مواد تزریق نمی کنم؛ اما همین ترسی هم که داره براش کافیه. ما قصد نداریم اون رو به پلیس تحویل بدیم. بعد از این جا می فرستیمش پیش عموش؛ پس لازمه همین جا مجازات بشه.»
رویا گفت:« ولی بهتر بود اون رو به پلیس تحویل می دادید.»
او نفس عمیقی کشید و گفت:« به هر حال این تصمیم مرد مجهوله.»
رویا نفسش را صدادار بیرون فرستاد و دیگر چیزی نگفت.
پس از گذشت چند دقیقه، یکی از آن دو مرد، نزد آقای سهرابی آمد و گفت:« قربان این دختر خیلی بی تابی می کنه. چیکار کنیم باهاش؟»
او نگاهی به مرد انداخت، از جا برخاست و به داخل رفت. رویا هم پشت سرش وارد شد. دختر با تمام توانش تقلا می کرد تا بتواند خود را از شر طناب دست و پایش خلاص کند؛ اما موفق نمی شد. می خواست جیغ بکشد؛ اما پارچه ی روی دهانش صدایش را خفه کرده بود. صورتش سرخ شده بود و عرق از سر و رویش می ریخت. از چشمانش هم اشک جاری بود. رویا که از دیدن این صحنه متأثر شده بود، به آقای سهرابی نگریست. او نزدیک دختر ایستاده بود و به حرکاتش چشم دوخته بود.
پس از چند لحظه گفت:« بهتره بیخود خودت رو خسته نکنی. دست و پات باز هم بشه، باز هم نمی تونی از این جا بری. پس بهتره آروم باشی.»
اما گویی دختر صدایش را نمی شنید. او به یکی از آن دو اشاره کرد که او را باز کنند. دختر به محض آزاد شدن، خواست به سمت در فرار کند که مرد او را گرفت. دختر از ته دل جیغ می زد و کمک می خواست.
آقای سهرابی با خشم گفت:« ببند دهنتو. اون موقع که داشتی واسه خاطر اون عوضی مردم رو بدبخت می کردی، باید فکر این جاهاش رو می کردی.»
دختر پس از گذشت چند دقیقه، در آ*غ*و*ش مرد بی حال شد. او را که حالا دست و پایش بی رق شده بود، روی زمین خواباندند. آقای سهرابی به آن ها دستور داد که مراقب او باشند و اجازه ی فرار به او ندهند. سپس همراه رویا از آن جا بیرون آمد.
رویا دلسوزانه گفت:« خیلی داره زجر می کشه.»
او بی توجه به سخن رویا، به سمت در رفت و در همان حال گفت:« با من بیا. باید بریم شرکت. بعد هم تو می تونی بری خونتون.»
romangram.com | @romangram_com