#مرد_مجهول_پارت_92
رویا پاسخ داد:« به هیچ عنوان مایل نیستم یه جسم سیاه پوش رو ملاقات کنم.»
او که خنده اش گرفته بود، گفت:« نه منظورم خود واقعیش بود.»
رویا کمی فکر کرد و گفت:« دلم که نمی خواد؛ ولی خوب کنجکاوم. به هرحال اون هم یکیه مقل بقیه ی مردم.»
پس از کمی مکث ادامه داد:« تنها چیزی که خیلی مایلم بدونم اینه که چرا من رو وارد این ماجرا کرده. آخه خیلی هم اصرار داره. با زور و تهدید مجبورم کرده که بمونم؛ ولی آخه چرا؟»
نفس عمیقی کشید و ساکت شد. آقای سهرابی دوباره نیم نگاهی به او انداخت و با صدای آرامی گفت:« به هر حال اون هم دلایل خودش رو داره.»
رویا همان طور که به روبه رو خیره بود، گفت:« اون که بله؛ ولی چه دلایلی، اللهُ اعلم. ولی من هیچ وقت اون رو نمی بخشم؛ چون از اول می تونست من رو درست توجیه کنه که چرا باید باهاش همکاری داشته باشم. ولی اون فقط من رو تا سرحد مرگ ترسوند و خودخواهانه و با زور و تهدید وادارم کرد که باهاش همکاری کنم.»
آقای سهرابی، پس از مکثی طولانی، گفت:« حق با تو اِ. باید واسه کارهاش دلیل قانع کننده ای داشته باشه. اما این که کی قراره اون ها رو بهت بگه، به قول خودت، اللهُ اعلم.»
رویا در شرکت، رغبت چندانی برای انجام کارها نداشت. یک سری از آن ها را انجام داد و سپس به خانه بازگشت. روی تختش دراز کشیده بود و به آن دختر فکر می کرد. چه لزومی داشت او را جدای از بقیه نگاه دارند و به پلیس تحویل ندهند؟ توضیحات آقای سهرابی به نظرش قانع کننده نمی آمد؛ شاید هم حقیقت داشت!
با خود گفت:« این مرد مجهول هم یه تخته اش کمه.»
مرد عجیبی بود. اصلاً نمی شد حدس زد چه فکری در سر دارد. مگر پیدا کردن پلنگ و امثال او، کار پلیس نبود؟ پس این مرد مجهول وسط این ماجرا چه می کرد؟ دلش می خواست فرشته ی اسرارآمیز قصه ها بیاید و به همه ی سوال هایش پاسخ دهد! در دلش به افکار خود خندید. از بس که هیچ کس به سوالاتش پاسخ نمی داد، دست به دامن فرشته ی رویاها شده بود. با خود فکر کرد که تا چندی دیگر از دست مرد مجهول و کارهای عجیب و غریبش راهی تیمارستان می شود. چشمانش را بست تا بخوابد که گوشی دومش زنگ خورد.
نالید:« تو رویاهام هم دست از سرم برنمی داره.»
نمی خواست جواب دهد؛ اما حوصله ی دردسر را هم نداشت.
romangram.com | @romangram_com