#مرد_مجهول_پارت_85
صدای او را شنید:« نهار رو با من می خوری؟»
تمام حرصش جایش را به تعجب داد. این آدم، خود او بود؟! پیشنهاد نهار می داد؟!
او که قیافه ی بهت زده ی رویا را دید، خنده ی کوتاهی کرد و در حالی که برمی خاست، گفت:« اینقدر علامت تعجب نشو دختر. با من بیا.»
***
رویا باورش نمی شد که روبه روی او در یک رستوران نشسته است. این دیگر دور از انتظار بود.
از آقای سهرابی پرسید:« چرا از من خواستید باهاتون بیام این جا واسه نهار؟»
او ابروهایش را بالا داد و پرسید:« چیزه عجیبیه؟»
رویا شانه هایش را بالا داد و سوال دیگری پرسید:« چرا شما با مرد مجهول همکاری می کنید؟ شما که به این کار نیازی ندارید.»
او با چشمان سبز عجیب و خالی از احساسش، به رویا نگریست و گفت:« یعنی تو فکر می کنی من واسه پولش این کارو می کنم؟»
رویا گفت:« خوب، مسلمه که نه. چون به نظر من شما به پولش نیازی ندارید. من فقط کنجکاوم که چی باعث شده شما با مرد مجهول همکاری کنید. شما که خودتون رئیس هستید، چطور می تونید مرد مجهول رو به عنوان رئیستون بپذیرید؟»
او در حالی که به نقطه ای از میز خیره شده بود، با صدای آرامی گفت:« بین من و اون یه صمیمیتی هست. ما خیلی به هم نزدیکیم، خیلی زیاد.»
romangram.com | @romangram_com