#مرد_مجهول_پارت_84
به محض خارج شدن از آن جا، رویا سریع پرسید:« موضوع چیه؟»
او در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، گفت:« می گم بهت.»
سپس روی یکی از پله ها نشست و به رویا هم اشاره کرد که بنشیند. نفس عمیقی کشید و همان طور که به نقطه ای خیره شده بود، گفت:« این دختری که دیدی شاید هجده سال هم نداشته باشه. پدرش معتاد بود و بعد از یه مدت به خاطر مصرف زیاد مواد می میره و می مونه این دختر. نه خواهر و برادری داشته و نه مادری. مادرش بخاطر کارهای خلاف پدرش و بعد هم معتاد شدنش دق می کنه و می میره. بعد از اون، این دختر با یه مواد فروش به اسم م*س*تعار پلنگ آشنا می شه و اون هم کم کم این دختر رو وارد گروهش می کنه.»
پورخندی زد و ادامه داد:« اولش با یه عشق و عاشقی مزخرف شروع می شه. یه دختر تنها و بی کس و کار، چی می خواد؟ یه جو محبت. اون هم با چرب زبونی و وعده های آن چنانی این دختر رو گول می زنه. حالا چی شده؟ یه مواد فروش که اون هم به اجبار این کارو نمی کنه. اونقدر احمقه که واسه جلب نظر اون عوضی از هر راهی استفاده می کنه. آخه اون عوضی از مواد فروشی و بدبخت کردن مردم پول خوبی به جیب زده. خلاصه این که به واسطه ی چند نفر که یکیش هم همین دختر باشه، مواد رو به مردم می فروشه؛ اون هم نه اصل، بدل. هه... می دونی اون مواد چه بلایی سر مردم میاره؟... بالاتر از مرگ هم هست؟ آره می کشتشون. امروز من هم به بهانه ی خرید مواد به اون دختر نزدیک شدم. اون باید بفهمه و درک کنه که این مواد، چه بلایی سر مردم میاره.»
رویا پرسید:« حالا چرا این دختر؟ شما گفتید چند نفر دیگه هم هستن؛ پس چرا اون ها رو نگرفتید؟ اصلاً چرا خود پلنگ رو نمی گیرید؟»
او پاسخ داد:« پلنگ رو به قول تو، مرد مجهول می گیره و تحویل پلیس می ده...»
مرد مجهول؟! هنوز معادلات مجهول زیادی در ذهن رویا بود.
او ادامه داد:« بقیشون هم به کمک افراد دیگه ی گروه میفتن دست پلیس. چون آمار کاملشون دست ماست. ولی این دختر با اون ها فرق داره. درسته اون ها هم اشتباه بزرگی رو مرتکب شدند؛ ولی حداقل بخاطر این بوده که پلنگ اون ها رو وادار به این کار کرده. اون ها هم واسه این که بدبخت نشن و افراد پلنگ بهشون صدمه نرسونن، مجبور به این کار شدن؛ اما این دختر، نه معتاده که بخواد دست به این کار بزنه و نه اونقدر بدبخته که بخواد واسه خاطر پول این کارو بکنه. چون عموی تازه از فرنگ برگشته اش، با وجود این که ضربه ی بزرگی از برادرش، یعنی پدر این دختر خورده، به خاطر یه مسئله ی خانوادگی، باز هم قبول کرده مسئولیت و سرپرستی این دختر رو به عهده بگیره. ولی این دختر احمق، هم چنان کورکورانه در خدمت اون پلنگه و واسه به دست آوردن دل سنگیش هر کاری می کنه. غافل از این که...»
نفس عمیقی کشید و دیگر ادامه نداد. چه ماجرایی! این دختر تا چه حد می توانست خودش را بدبخت و ذلیل کند؟ عشق به یک مواد فروش؟! به چه قیمت؟ گرفتن جان مردم؟! چرا نمی پذیرفت عمویش سرپرستش باشد؟
پس از چند لحظه رویا پرسید:« حالا می خواید باهاش چیکار کنید؟»
آقای سهرابی با توجه به حساسیت رویا، با شیطنت گفت:« صبر داشته باش.»
رویا با حرص به او نگریست و سپس از جا برخاست.
romangram.com | @romangram_com