#مرد_مجهول_پارت_86
رویا شگفت زده شده بود. پرسید:« یعنی برادرید؟»
او به رویا نگریست و تنها گفت:« نه.»
رویا از پاسخ کوتاه او دریافت که توضیح بیشتری نخواهد شنید. خودش را سرگرم غذا خوردنش کرد. سوالی در ذهنش تاب می خورد که می دانست اگر بپرسد، جواب درستی نخواهد گرفت؛ اما امتحان کرد:« چرا مرد مجهول خودش رو حداقل به افراد گروهش نشون نمی ده؟»
قبل از این که او چیزی بگوید؛ رویا سریع گفت:« می دونم نباید کنجکاوی کنم؛ اما خوب، کنجکاوم دیگه.»
آقای سهرابی نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:« بهتره غذات رو بخوری.»
رویا با حرص گفت:« چرا جواب سوال هام رو نمی دید؟»
او سرش را از غذایش بلند کرد و گفت:« چون اونی که باید جواب سوالاتت رو بده من نیستم. فهمیدی دختر خوب؟ حالا غذات رو بخور.»
رویا دلخور گفت:« ولی شما می دونید.»
او لبخندی زد و برای این که رویا را بترساند، گفت:« مثل این که باید بهش گزارش کنم که زیادی کنجکاو شدی. هوم؟»
تیرش به هدف خورد؛ رویا ترسید؛ اما به روی خودش نیاورد و با حالتی بی تفاوت، گفت:« لازم نیست. ولی اگه خود شما هم جای من بودید...»
دیگر ادامه نداد. ادامه ی آن بی فایده بود. خودش را با غذایش سرگرم کرد؛ اما دیگر اشتهایی برای خوردن نداشت.
آقای سهرابی در حالی که با دقت او را زیر نظر داشت، پرسید:« ازش می ترسی؟»
romangram.com | @romangram_com