#مرد_مجهول_پارت_286

احسان نفس عمیقی کشید و گفت:« نه. نمی شه؛ اما می تونم کمترش کنم.»

رویا لب هایش را به هم فشرد و گفت:« خوب، همین هم خوبه.» و سرش را تکان داد. زیر چشمی به او نگریست و سپس گفت:« خوب چرا چیزی نمی گی؟»

لبخندی محو بر لبان احسان نشست:« چی بگم؟»

رویا چینی به پیشانی اش داد و گفت:« وا! پس واسه چی اومدی این جا؟»

احسان با شیطنت گفت:« واسه همین قسمتش.»

رویا بهت زده به او نگریست که صورت احسان به صورت او نزدیک شد. مضطرب سرش را عقب کشید و گیج گفت:« چیکار داری می کنی؟» ا

احسان خنده ی بی صدایی کرد و گفت:« هیچی. اون هم به موقعش. بعد از این که زنم شدی، حسابی از خجالتت درمیام.»

رویا نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گفت:« خیلی رو داری.»

یک دست احسان دور کمرش حلقه شد و او را به سمت خود کشید. با صدای آرام و پرمحبتی زمزمه کرد:« می تونی یه بار دیگه بهم اعتماد کنی؟ می تونی عزیز دلم؟»

رویا نگاهش را به نگاه او دوخت و چقدر دلتنگ این نگاه بود. چه روزهایی که حسرت این نگاه را خورده بود و دلش برای روزهای با هم بودنشان بی تابی می کرد. نمی توانست... نه، نمی توانست از این شخص، از این وجود، بگذرد. نمی توانست او را به فراموشی بسپارد.

با صدای گرفته ای زمزمه کرد:« می تونی یه کاری کنی دوباره بهت اعتماد کنم؟»

احسان با ملایمت دست زیر چانه ی او برد و با انگشت شستش آن را نوازش کرد و گفت:« تلاشم رو می کنم. یه بار دیگه خودم رو بهت اثبات می کنم. قول می دم.»

romangram.com | @romangram_com