#مرد_مجهول_پارت_285
هنوز هم در لحنش کمی اکراه مشخص بود. طول می کشید تا دلش با اوصاف شود. چهره ی بیمار دخترش در آن روزهای سخت جلوی چشمانش می آمد و این باعث می شد نتواند او را ببخشد و بار دیگر به او اعتماد کند. باید زمان می گذشت تا اندکی رد خاطره ها را کمرنگ می کرد؛ البته احسان باید این کار را می کرد و بار دیگر خودش را اثبات می کرد.
احسان وارد اتاق که شد، رویا روی تخت نشست و با لحنی خصمانه گفت:« کارت رو بگو.»
احسان چشم هایش را تنگ کرد و سپس دست به کمر شد.
رویا پوزخندی زد و گفت:« تا حالا که مثل پسر بچه های مظلوم نشسته بودی. حالا چی شد؟ طلبکاری؟»
احسان کنارش روی تخت نشست و با لحن بدجنسی گفت:« حالا کجاش رو دیدی؟ تازه از این به بعد قراره بشی همسرم و همکارم.»
رویا از روی زیاد او در عجب بود.
ابروهایش را بالا داد و گفت:« به همین خیال باش. نشنیدی بابام چی گفت؟ اگه من نخوام تو همین الان باید از این جا بری.»
برخلاف انتظارش، احسان نه تنها لحن و طلبکاری قبل را نداشت، که حالا غمگین هم شده بود. مرتب آب دهانش را فرو می داد و رویا این را از سیبک گلویش که بالا و پایین می رفت، می فهمید. می خواست بگرید؟ قلب رویا فشرده شد. نمی توانست احسان را در این حالت ببیند.
با نوک انگشت اشاره اش به بازوی او زد و با لحن شوخی گفت:« چقدر تو کوچولویی! ناراحت شدی؟»
احسان نگاهش را به رویا دوخت که او از غم نگاه او بر خود لرزید.
رویا در جایش جا به جا شد و گفت:« چیزه... می شه... اوم... می شه اون کارت رو بذاری کنار؟»
romangram.com | @romangram_com