#مرد_مجهول_پارت_284
چشمش را به سمت احسان چرخاند و او با دیدن نگاه رویا، لبخند کم رنگی بر لب آورد.
آقای سهرابی سکوت را شکست:« ما طبق فرمایشات شما عمل می کنیم. هر شرط و شروطی هم که بذارید قبول می کنیم؛ اما اجازه بدید این دو نفر هم حرف هاشون رو بزنن و به یه نتیجه ای برسن.»
رویا گیج و متعجب به او نگریست.
پدرش گفت:« من چطور می تونم یه بار دیگه به این آقا اعتماد کنم؟ خود شما اگه جای من بودید، می تونستید همچین کاری کنید؟ من یک بار دخترم رو دست این آقا سپردم و چند وقت بعدش از بیمارستان روانی سردرآورد. جلوی چشم های من ذره ذره آب شد و من، منِ پدر، سوختم. از غصه ی دخترم آتیش گرفتم. حالا می فرمایید من یه بار دیگه به این آقا اعتماد کنم و دخترم رو بسپرم دستش؟»
آقای سهرابی چشم غره ای هواله ی احسان کرد و رو به پدر رویا گفت:« فرمایش شما کاملاً درسته و بنده کاملاً به این امر واقفم که شما اعتمادتون رو نسبت به این آدم از دست دادید و خوب به هر حال نمی تونید به همین سادگی ها یه بار دیگه بهش اعتماد کنید. من نمی خوام از ایشون طرفداری کنم، به هیچ وجه؛ منتهی من توی تمام این سال ها شاهد بودم که احسان چقدر بابت این موضوع عذاب کشید و خودش رو سرزنش کرد. نه تنها خودش، که همه ی ما اون رو سرزنش کردیم. حتی مادرش الان حاضر نشد که به این جا بیاد و قدمی برای پسرش برداره. می گفت روش نمی شه یه بار دیگه تو چشم های شما نگاه کنه و یه بار دیگه دختر شما رو واسه پسر بی لیاقتش خواستگاری کنه؛ ولی به هر حال باز هم مادره و دلش با تک پسرشه. اگه احسان بتونه بخشش شما رو پیدا کنه، مطمئن باشید که مادرش هم اون رو می بخشه؛ ولی من الان این جا نیستم که از شما برای احسان طلب بخشش کنم. اون خودش باید از شما معذرت بخواد و از تون بخواد که ببخشیدش. من ازتون می خوام که اجازه بدید یه بار دیگه خودش رو بهتون ثابت کنه. من خودم شاهد علاقه ی بیش از حدش به دخترتون بودم. حتی همون موقع هم دخترتون رو دوست داشت؛ منتهی سادگی کرد وگول حال خراب اون دختر رو خورد و برای این که اون دست به خودکشی نزنه، حاضر شد که به اون و خانواده اش کمک کنه. ولی اشتباهاتی هم توی این راه داشت که باعث شد زندگیش بهم بریزه. نمی خوام از خطاهاش چشم پوشی کنم؛ ولی اون توی این سال ها تاوان اون اشتباهاتش رو پس داده و حالا می خواد خودش رو یه بار دیگه بهتون ثابت کنه. هر آدمی ممکنه خطاهایی رو انجام بده که گاهی وقت ها خیلی از اون ها جبران ناپذیره. سال های از دست رفته رو هم نمی شه جبران کرد؛ ولی نباید به خاطر اون ها از آینده هم غافل موند. حالا باز هم نظر خودتون مهمه و ما تابع نظر شما خواهیم بود.»
پدرش هنوز هم چیزی نگفته بود و با چهره ای درهم، به نقطه ای خیره بود.
نگاه رویا مدام بین پدرش و احسان رفت و آمد می کرد. احسان مضطربانه پاهایش را تکان می داد و خیره به پدرش می نگریست. دیدن این حالت او، برای رویا جالب بود. او تا حالا مردی قدرتمند و با اقتدار بود و حالا مانند جوانی بیست ساله و خام، منتظر پاسخ پدرش بود. پر از تناقض بود وجود این بشر!
پدرش پس از مدتی سکوت، گفت:« الان نمی تونم جوابی بهتون بدم. یعنی نباید هم بدم. این آدم اول باید خودش رو ثابت کنه و به ما نشون بده که لیاقتش رو داره دوباره دخترم رو به دستش بسپرم. دفعه ی بعد هم باید با مادرش بیاد؛ وگرنه نباید پا توی این خونه بذاره. این هایی رو که می گم، خیال نکنید قبولش کردم. دارم بهش وقت می دم. من یه فرصت دیگه بهش می دم؛ اما این بار به همین سادگی ها دخترم رو به دستش نمی سپرم. باید برای رسیدن به دخترم تلاش کنه. باید نظرش رو جلب کنه. مهم تر از من دخترمه که باید دوباره به این آدم اعتماد کنه. اون باید بخواد تا من هم قبول کنم و بهش فرصت بدم. رویا نخواد من هم نمی خوام و همین حالا و همین جا همه چیز تموم می شه و این آدم هم پاش رو از زندگی ما می کشه بیرون.»
سکوتی حکم فرما شد و حالا نگاه احسان به رویا دوخته شده بود. رویا می دانست که او چه فشار زیادی را متحمل می شود؛ اما نمی دانست چه باید بگوید. باید بار دیگر او را می پذیرفت؟
زیر چشمی نگاهی به آن ها کرد و با صدای ضعیفی گفت:« خوب.... خوب باید یه مدتی بگذره تا من بتونم نظرم رو بدم.»
احسان خواست چیزی بگوید که آقای سهرابی زودتر از او گفت:« اجازه می دید این دو نفر با هم صحبت کنن؟»
پدرش نگاهی به احسان و سپس نگاهی به رویا انداخت و گفت:« چند دقیقه ای می تونن با هم صحبت کنن.»
romangram.com | @romangram_com