#مرد_مجهول_پارت_283
با سیلی محکمی که از جانب رویا به صورتش خورد، حرفش قطع شد و اشک هایش سرازیر شد؛ اما باز هم ادامه داد:« اما بعد از طلاقتون، احسان از من هم جدا شد و من یه شکست خورده ی واقعی شدم. از این که زندگیتون بهم خورده بود، خیلی خوشحال بودم. می دونستم اگه من به احسان نرسیدم، تو هم نرسیدی و این مایه ی خوشحالی من بود. من همچین آدمی نبودم؛ اما شدم یه آدم عوضی و زندگی تو رو بهم ریختم. حالا هم دارم تاوانش رو پس می دم. زندگی خودم هم بهم ریخته. ازت توقع ندارم من رو ببخشی؛ به هیچ عنوان. فقط می خواستم این ها رو بشنوی تا ببینی من به چه روزی افتادم و شاید این زخم دلت رو کم تر کنه. مهم تر از اون اینه که احسان هنوز هم عاشقانه دوست داره و تو و اون می تونین باز هم با هم باشین.»
نفسی گرفت و خواست چیز دیگری بگوید، اما پشیمان شد و به سرعت از آن جا دور شد. رویا با مسیر رفتن او نگریست و بعد هم با حالتی آشفته سوار اتومبیلش شد. ذهنش متلاطم شده بود. یعنی از کارش پشیمان شده بود که نزد رویا آمده بود؟
سرش را روی فرمان قرار داد و اندکی در همان حالت ماند. تمام اعضای بدنش او را ریشخند می کردند. عمر تلف شده دیگر باز می گشت؟ اما زمان هم دیگر به عقب باز نمی گشت. باید آینده را می ساخت. باید احسان را می پذیرفت؟ آینده اش با احسان رقم می خورد؟
سرش را بلند کرد و به راه افتاد. باید به خانه می رفت. باید فکرش را متمرکز می کرد.
نگاهش به سه جفت کفش مردانه ای که جلوی در بود، افتاد. یک جفت از کفش ها متعلق به پدرش بود. دوتای دیگر که بودند؟ مهمان داشتند؟
گوشش را به در چسباند تا بفهمد مهمانان تازه وارد کیستند؛ اما صدایی از داخل نمی آمد و به همین دلیل چیزی دستگیرش نشد. کفش هایش را درآورد و کنجکاوانه وارد خانه شد. چشمش به اولین نفری که افتاد، آقای سهرابی بود. کنار او پدرش نشسته بود و رو به روی آن ها و پشت به رویا، شخص دیگری نشسته بود که رویا محال بود احسان را نشناسد؛ حتی از پشت. آن ها برای چه به خانه شان آمده بودند؟
نگاه آقای سهرابی به رویا افتاد و سرش را تکان داد. این حرکتش، توجه احسان و پدرش را به سمت او جلب کرد. احسان کاملاً سرش را چرخانده بود و به او می نگریست.
رویا تک سرفه ای کرد که پدرش او را مخاطب قرار داد:« بیا بشین این جا دخترم.»
و به مبل تک نفره ی کنار دستش اشاره کرد.
رویا نمی دانست قضیه از چه قرار است؛ اما هنوز موقعیت را برای سوال پرسیدن مناسب نمی دید.
نگاهی به چهره ی پدرش انداخت. به نقطه ای خیره شده بود و متفکر به نظر می رسید.
romangram.com | @romangram_com