#مرد_مجهول_پارت_282

صبح احسان پیغامی برای رویا فرستاد، با این مضمون:« من سرم یکم شلوغه. امروز نمی تونم بهت سر بزنم.» خنده اش گرفته بود. گوشی را روی تخت انداخت و گفت:« انگار حالا من منتظرشم.» خودش را روی تخت پرت کرد و با سقف خیره شد. این وضعیت آزارش می داد. باید تکلیفشان معلوم می شد. هنوز مطمئن نبود که می تواند بار دیگر به او اعتماد کند یا خیر. از طرفی شک داشت پدر و مادرش بار دیگر او را بپذیرند. چه باید می کرد؟ می توانست دوباره او را به حریم زندگی اش راه دهد؟ می ترسید. شاید احسان ازروی خیرخواهی آن عمل را انجام داده بود؛ اما این موضوع سبب نمی شد که کار اشتباهش توجیه شود. بزرگترین اشتباهش این بود که رویا را در جریان قرار نداده بود. این نشان می داد که احسان می دانست رویا آن موضوع را نمی پذیرد؛ پس نباید آن کار را انجام می داد. بزرگترین اشتباهش همین بود و همین هم باعث می شد رویا نتواند بار دیگر به او اعتماد کند. پس، چاره ی کارش چه بود؟

***

به اتاقش رفت و لباس هایش را تعویض کرد. مادرش لیست بلند بالایی را به او سپرده بود تا آن ها را تهیه کند. هر چقدر هم دلیل و برهان برای نرفتن آورده بود، مادرش دست بردار نبود و در نهایت مجبور شد که برود. کیفش را هم روی دوشش گذاشت و از اتاق خارج شد. کوتاه، خطاب به مادرش گفت:« من رفتم.» صدای مادرش را شنید:« به سلامت. مراقب خودت باش، جنس به درد نخور هم نخر.» رویا زیر لب غر زد و از خانه خارج شد.

اتومبیلش را به پارکینگ فروشگاه هدایت کرد و پس از برداشتن لیست، پیاده شد. مدت زیادی می شد که برای خرید نیامده بود. حتی برای خودش هم چیزی نخریده بود. ابتدا به طبقات بالاتر رفت و به دیدن لباس ها پرداخت. می خواست برای خودش خرید کند. با خود گفت:« الان مامان می گه نه به این که خرید نمی رفتی، نه به حالا که کل فروشگاه و جمع کردی و آوردی.» خنده اش را در دلش نگه داشت و حرکت کرد. نگاهش به شالی کالباسی افتاد. آن را برداشت و با خود فکر کرد:« این رو برای سمانه بخرم؟ اون عاشق این رنگه.» تأیید کرد و شال را برداشت. اجناس مورد نظرخودش را هم برداشت و به طبقات پایین و خریدن سفارش های مادرش پرداخت.

بالاخره پس از ساعاتی گشت و گذار در فروشگاه، همه را حساب کرد و از آن جا خارج شد. می خواست به دیدار سمانه برود. هم او را ببیند و هم شالی را که خریده است، به او بدهد. لبخند تلخی زد و گفت:« به چه روزی افتادم من. خیلی ها رو می بینی چند تا چند تا دوست دارن و من فقط همین یکی رو دارم که اگه پافشاری هاش نبود، الان اون رو هم نداشتم. گاهی فکر می کنم خدا اون رو برام فرستاده تا من از تنهایی دق نکنم و حداقل یه دوست رو داشته باشم. تا حالا بهم خ*ی*ا*ن*ت نکرده و من هم ازش بدی ندیدم؛ ولی باز هم می ترسم. از ارتباط با آدم ها می ترسم. می ترسم سرم رو کلاه بذارن. می ترسم خائن باشن. حق ندارم؟» آه سوزناکی کشید و سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد.

ساعتی را با سمانه گذراند و شالی را هم که برای او خریده بود، به او داد. او سعی داشت پول آن را به رویا بدهد و و رویا نمی پذیرفت. یک شال که این همه بحث کردن نداشت. در نهایت سمانه آن ها را با حرص در کیفش جا داد و به چشم غره های رویا هم اعتنایی نکرد. رویا خدا را بابت همین یک دوست، شکرگزار بود. یک دوستِ خوب هم کافی بود.

رویا در بزرگراه، به سمت خانه می راند که برایش پیامکی آمد. نگاهی گذرا به آن انداخت و گفت:« حتماً احسانه. بعداً نگاه می کنم.» چند لحظه ای نگذشته بود که زنگ خورد. نفسش را بیرون فرستاد و گوشه ای پارک کرد. گوشی را برداشت و به شماره ی ناشناس روی صفحه اش خیره شد. احسان بود؟ مردد جواب داد:« بله؟»

- سلام.

صدای دختری بود. چقدر آن صدا برایش آشنا بود. نه، محال بود خودش باشد. با تردید پرسید:« شما؟»

- رویا؟ من... من پشت سرتم.

رویا به سرعت از آینه به عقب نگریست. اتومبیل دیگری پشت سرش پارک بود. درب سمت راننده باز شد و شخص پشت فرمان به سمت اتومبیل او حرکت کرد. اخم های رویا درهم فرو رفت. چه می خواست؟ او جلو آمد و کنار اتومبیلش ایستاد. دست او که به سمت درب اتومبیل رویا آمد، رویا به سرعت درب را هل داد و پیاده شد. پرستو قدمی به عقب برداشت و رویا غرید:« چی می خوای؟ واسه چی دنبال من میای؟ اصلاً شماره ام رو از کجا پیدا کردی؟» او سرش را پایین انداخت و گفت:« می خوام باهات حرف بزنم.» رویا پوزخندی زد و عصبی گفت:« حرف؟ بین من و تو هیچ حرفی نیست. و این بار آخری بود که سعی کردی باهام رو به رو بشی.» خواست دوباره سوار اتومبیلش شود که دست های او بازویش را گرفت. رویا خشمگین دستش را از دست های او بیرون کشید و غضبناک گفت:« گمشو برو و دیگه جلوی چشمم نباش.» صدای آرام او را شنید:« تو که... تو که حالا احسان رو داری، دیگه چی می خوای؟» دست رویا بلند شد و بر صورت او فرود آمد. فریاد زد:« هنوز هم چشمت دنبالشه؟» او به سرعت گفت:« نه، نه به خدا. من برای چیز دیگه ای این جا اومدم.» رویا توپید:« اسم خدا رو به زبون کثیفت نیار. من هیچ کاری باهات ندارم.» او دوباره دست رویا گرفت و حالا صدایش رنگ التماس داشت:« بذار حرف هام رو بزنم. قول می دم بعدش هیچ اثری از من توی زندگیت نبینی.» رویا با اخم هایی درهم به زمین نگریست که او دوباره التماس کرد:« خواهش می کنم.» رویا باز هم چیزی نگفت.

پرستو همان طور که سرش را به زیر انداخته بود، گفت:« من یه آدم بدبخت شکست خورده ام. یه آدم بدبخت که زندگیش درب و داغون شده. احسان کاری کرد که شوهرم دیگه من رو نخواد؛ البته ما از قبلش با هم اختلاف پیدا کرده بودیم و با رو شدن این که من یه زمانی صیغه ی احسان بودم، اون خوب بهانه ای دستش اومد و من رو طلاق داد. می گفت چرا این موضوع رو ازش مخفی کردم. احسان تمام کارهایی رو که من با تو کرده بودم رو براش تعریف کرد و اون هم من رو با نفرت از خونه اش انداخت بیرون. می دونی رویا؟ من اون زمان عاشق احسان بودم. در واقع اولین کسی بود که من بهش دل بستم. اولش نمی دونستم که شما دو نفر همدیگر رو دوست دارید؛ اما من عاشقش بودم. با کلی زحمت یه گوشه کمین می کردم تا فقط بتونم ببینمش. کم کم متوجه برخوردهایی که تو و اون با هم داشتین شدم. زیر نظر گرفتمتون و در نهایت با حقیقت تلخی مواجه شدم که باعث شد خشم و کینه و نفرت تمام وجودم رو پر کنه. احسان رو حق خودم می دونستم. نمی خواستم مال کس دیگه ای بشه. از تو بیشتر کینه به دل داشتم. تو بهترین دوستم بودی و از طرفی مورد توجه احسان. نمی تونستم فراموشش کنم و اون رو به تو بسپارم. من هرروز می دیدمت و این داغ دلم رو تازه می کرد. تصمیم گرفتم هرطور که شده بینتون فاصله بندازم. هرروز خودم رو به احسان نشون می دادم تا بالاخره مورد توجهش قرار بگیرم؛ اما اون خیلی رسمی فقط با من سلام و احوالپرسی می کرد. اون هم به خاطر این که من دوست تو بودم. این بیشتر خشم و کینه ام رو نسبت بهت بیشتر می کرد. تا این که علناً بهش گفتم که دوستش دارم و اون هم به شدت عصبانی شد و سرم داد زد. من هم کلی جلوش اشک ریختم و گفتم که اگه با من ازدواج نکنه، خودم رو می کشم. خشکش زده بود. وضع و حالم رو خراب نشون دادم و با زور و زحمت از اون جا دور شدم؛ اما باز هم دست بردار نبودم. جلوی خودش اقدام به خودکشی کردم که اون ترسید و یک دفعه گفت که پیشنهادم رو قبول می کنه؛ ولی بعدش که دیدم خبری ازش نمی شه، جلوی پدر و مادرم هم نقش بازی کردم و اون ها هم مجبور شدن منِ دیوونه شده ی ساختگی رو توی بیمارستان بستری کنن. بعدش هم پدرم با احسان صحبت کرد و اون هم قبول کرد که کمکم کنه. از این که نقشه ام داشت به خوبی پیش می رفت خیلی شاد بودم و داشتم از شدت ذوق سکته می کردم.... اون روز که اومدی خونمون و احسان سرت داد زد و تو رو باعث و بانی حال من خطاب کرد، ل*ذ*ت بردم. از این که تو هم داشتی مثل من شکست می خوردی، حال خوبی بهم دست می داد...»

romangram.com | @romangram_com