#مرد_مجهول_پارت_281
احسان کلافه دور خود می چرخید و بین موهایش دست می کشید. چه کرده بود؟ چرا به او همچین حرف هایی زده بود؟ نمی خواست... نمی خواست... چرا این کار را کرده بود؟ روی مبلی نشست و سرش را بین دست هایش گرفت. جوابش را نمی داد. هرچه زنگ می زد، او در دسترس نبود. چه باید می کرد؟ از جا برخاست و دوباره به قدم زدن پرداخت. لحظه ای آرام و قرار نداشت. ناگهان ایستاد.
چه می کرد؟ فکر بهتری به ذهنش نمی رسید. دو بار این کار را کرده بود و باز هم مجبور به انجامش شده بود. اصلاً تمایلی به این کار نداشت؛ اما دیدن رویا مهم تر بود. باید آرامش می کرد. باید به او می گفت که هنوز هم دوستش دارد و هرگز او را بازی نداده است و نمی دهد. باید به او می گفت که او را بیشتر از جانش دوست دارد و چگونه می تواند از او بگذرد. زیر لب نالید:« خودت رو عذاب نده رویا. خدایا می دونم کارم اشتباهه؛ ولی خوب، نگرانشم. من رو ببخش.»
***
رویا هنوز هم به نقطه ای خیره بود و چهره اش غمگین و درهم فرو رفته بود. پنجره ی اتاقش صدایی داد و کمی خنکی به داخل اتاق آمد. رویا ناله ای کرد و سعی کرد تکانی به خودش بدهد. چرا نمی توانست؟
- رویا؟ آروم باش عزیزم. منم. نترس. خوب؟
قلبش به شدت می کوبید. احسان آن جا چه می کرد؟ هر موقع دلش می خواست، پنهانی وارد خانه شان می شد؟
روی تخت، کنارش نشست. رویا هنوز هم پشتش به او بود. احسان دستش را جلوی او، روی تخت قرار داد و با لحن آرام و ملایمی گفت:« عزیزم؟ چت شده؟» رویا نگاه پریشانش را به درب اتاق دوخت که احسان گفت:« نگران نباش. پدر و مادرت خوابن.» رویا دست ها و پاهای خواب رفته اش را به سختی تکان داد و در خود جمع شد. احسان پتوی او را بالاتر کشید و با همان لحنش گفت:« سردته؟ هوا که گرمه عزیزم. خوبی؟» سرمای وجودش از سردی هوا نبود؛ از لحن سرد احسان پای تلفن بود. حالا چرا آمده بود؟ چرا هر دفعه رنگ عوض می کرد؟ مگر رویا بازیچه بود؟ با صدای ضعیف و خش داری بریده بریده گفت:« دیگه... دیگه گولت رو... نمی... خورم.» احسان سرش را به صورت او نزدیک کرد و با لحن شوخ و آرامی گفت:« مگه من روباه حیله گرم کوچولو؟ اوه... ببخشید یادم رفت قبل از ورودم دست هام رو نشون بدم.... اوم... چیزه.... اون گرگ نبود؟» چه می گفت؟ حالش خوب بود؟ نصفه شبی شوخی اش گرفته بود؟ رویا به پشت خوابید و به او و لبخند محبت آمیزش نگریست. هنوز هم دوستش داشت؟ پس چرا گفته بود که خسته شده است؟ نه، گفته بود که خسته اش کرده است. به چشم های او نگریست و گفت:« چرا اومدی؟ مگه نگفتی خسته شدی؟» احسان سرش را نزدیک تر آورد و گفت:« من غلط کردم. عفو بفرمایید.» رویا سرش را کنار کشید و غرید:« بکش عقب.» احسان خنده ی آرامی کرد و عقب کشید. کمی مکث کرد؛ سپس با لحن غمگینی گفت:« آرزو به دلم موند.» رویا با نگاهی پرسشگر به او نگریست که او لبخندی زد و گفت:« دوران عقدمون خیلی کم بود. آرزو به دلم موند یه دل سیر ب*غ*لت کنم و... اوم.... و بقیه اش.» رویا با چشمانی گرد شده به او نگریست که احسان باز هم خندید و گفت:« منظورم یه ب*و*س کوچولو بود. باور کن.» رویا خسته تر از آنی بود که با مشت به جان او بیفتد. نتوانست لبخند نزند. احسان از لبخند او شاد شد و بی هوا ب*و*سه ی کوتاهی به پیشانی او زد.
رویا سرش را کنار کشید و گفت:« برو بیرون تا همه رو خبر نکردم. اصلا تو به چه حقی هروقت دلت می خواد، اون هم بی اجازه، میای توی خونه ی ما؟ برو بیرون ببینم.» احسان راحت تر نشست و خونسردانه گفت:« من که راحتم. بیرون هم نمی رم.» رویا خیره خیره نگاهش کرد تا شاید از رو برود؛ اما او کوچکترین تکانی هم نخورد. رویا نفسش را صدادار بیرون فرستاد و به تاج تخت به صورت نیم خیز تکیه داد. احسان از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت که رویا غرید:« چشم هاتو ببند. بی اجازه اومدی حالا داری چشم چرونی هم می کنی؟» احسان خنده ی بی صدایی کرد و گفت:« حالا خوبه تا حلقت رو پوشوندی و من چیزی نمی بینم.» رویا نگاهی به در اتاقش انداخت و سپس رو به او گفت:« پاشو برو. اگه مامانم این ها این جا ببیننت بد می شه.» احسان با بی خیالی گفت:« خوابن.» رویا عصبی، اما با صدای آرامی گفت:« خواب باشن. باز هم حق نداری این جا باشی. پاشو برو دیگه.» احسان ساختگی غمگین شد و گفت:« داری بیرونم می کنی؟» رویا کلافه گفت:« رو که نیست...» احسان از جا برخاست و کمی قدم زد.. نگاه رویا هم او را دنبال می کرد. ناگهان ایستاد و گفت:« داشتم فکر می کردم برم یا نه. دیدم دلم نمیاد برم.» بعد هم ابروهایش را بالا و پایین کرد. رویا نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گفت:« باشه. بمون. من هم می خوابم.» سپس دوباره دراز کشید و پتو را روی سرش انداخت. احسان دستش ررا پشت او، روی پتو قرار داد و با لحن مظلومی گفت:« من هم خوابم میاد.» چشم های رویا گرد شد و یک دفعه از زیر پتو بیرون آمد. احسان دلش می خواست قهقهه بزند؛ اما خودش را کنترل کرد و با لحن شیطنت آمیزی گفت:« دیدی چجوری از اون زیر آوردمت بیرون.» سپس حالتی متفکر به خود گرفت و گفت:« می گم، تو هم ذهنت منفی کار می کنه ها. من که منظور بدی نداشتم.» چشم هایش از شیطنت می درخشید. از نگاه های خیره و عصبی رویا خنده اش گرفت و ادامه داد:« من منظورم این بود که می خوام برم خونه ام و بخوابم. داشتم می رفتم.» رویا نگاهش را گرداند و گفت:« خیله خوب. حالا برو.» احسان مانند پسر بچه ای تخس گفت:« یادم می مونه من رو بیرونم کردی.» سپس برخاست و به طرف پنجره رفت. به بیرون خم شد و سپس به سمت رویا برگشت و گفت:« من چجوری اومدم تو؟ نمی تونم از این جا برم پایین که.» داستان سرایی می کرد. مگر می شد نتواند! رویا با غیظ گفت« برو دیگه.» احسان پنجره را بست و دست به کمر گفت:« فکر کنم باید از در اصلی برم.» اگر تا چند ثانیه ی دیگر او آن جا می ماند، مطمئن بود که از شدت حرص جیغ خواهد کشید.
- هر غلطی می خوای بکنی بکن.
این را گفت و دوباره زیر پتو رفت. صدای نفس کلافه ی او را شنید و چند ثانیه ی بعد صدای پنجره. رویا آرام سرش را از زیر پتو بیرون آورد و تنها، در پیش روی خود، پنجره ی باز را دید. از جا برخاست و پای پنجره رفت. هیچ خبری از احسان نبود. لب های رویا به خنده باز شد و با خود گفت:« اینقدر رفته و اومده، دیگه وارد شده.» بی صدا خندید و پنجره را بست.
***
romangram.com | @romangram_com