#مرد_مجهول_پارت_280

صدای پوزخند او را شنید و بعد تکرار دوباره ی سوالش:« گفتم دنبال چیزی می گردی توی اون خونه که از اون موقعی که من رفتم داری وجبش می کنی؟» رویا ترسید و کمی دستپاچه پرسید:« چی... چی داری می گی؟ خوب... خوب من حوصله ام سررفته بود.» کمی مکث کرد و سپس با فهمیدن چیزی، ترسیده پرسید:« تو... تو من رو می بینی؟» چرا زودتر به فکر خودش نرسیده بود؟ صدای او حالا کمی عصبی بود:« پس هنوز موضوع لو دادن من رو فراموش نکردی.» چندتا شوک را با هم وارد می کرد؟ رویا مضطرب و پریشان، گفت:« نه... نه این طور نیست. من... من نمی خوام لوت بدم.» صدای پوزخند احسان و سپس قطع تماس را شنید. چه باید می کرد؟ احسان فهمیده بود. باز هم خراب کرده بود. با گیج بازی هایش بار دیگر همه چیز را نقش بر آب کرده بود. عصبی و کلافه نگاهی به اطراف انداخت و گفت:« رفته مأموریت یا داره کارهای من رو دید می زنه.» سپس نالید:« ای خدا! چیکار کنم حالا؟» نگاهش به سمت درب خروجی رفت و از جا جهید. باید از آن جا خارج می شد. در چندمتری دروازه متوقف شد. سگ لعنتی...! حالا چه باید می کرد؟ محال بود به آن سگ بزرگ و شکاری نزدیک شود. احسان فکر همه چیز را کرده بود. عصبی روی اولین پله نشست و دست هایش را دور زانوهایش حلقه کرد. راه فراری نبود. باید صبر می کرد تا احسان بیاید و... مطمئناً این بار مانند شیری زخمی بود. نباید می فهمید که رویا قصد لو دادن او را دارد. حالا که فهمیده بود چه بلایی بر سر او می آورد؟

رویا با خود فکر کرد:« یعنی می خواستم لوش بدم؟ واقعاً این کارو می کردم و جونش رو به خطر می انداختم؟» نفس عمیقی کشید و نالید:« اون که این چیزها حالیش نمی شه. الان میاد و من رو می کشه. ای وای! خدایا حالا چیکار کنم؟ به قول احسان من واقعاً درس خونده ام؟»

حدود یک ساعتی گذشته بود و سگ لعنتی از جلوی در تکان نخورده بود. رویا مطمئن نبود اگر آن سگ کنار هم برود، باز هم راه فراری وجود داشته باشد. شاید دروازه را هم قفل کرده بود! حتی به پریدن از دیوار هم فکر کرده بود؛ اما نه او آدم این کار بود و نه دیوارها مناسب این کار بودند. بلند بودند و دزدگیر هم داشتند. باید می ماند و منتظر می شد تا ببیند احسان چه بلایی بر سرش می آورد. گریه اش گرفته بود. فقط همه چیز را خراب می کرد. قبل از این که اقدامی برای این کار انجام دهد، احسان فهمیده بود. چقدر بی عرضه بود!

***

- رویــا؟

وای خدایا! نه. این صدای خشمگین احسان بود. رویا دستپاچه و پریشان، دنبال مکانی برای پنهان شدن بود. مسخره بود؛ اما بهتر بود فعلاً از دید او مخفی بماند. جایی برای مخفی شدن نبود. اگر هم بود، مسلماً احسان به راحتی می توانست از آن اطلاع یابد. مضطرب گوشه ای ایستاد و منتظر شد. احسان خشمگین را دوست نداشت. از این روی او می ترسید.

با دیدن او و نگاه خشمگینش، به دیوار چسبید و با صدایی لرزان و ترسیده، گفت:« به خدا اگه دستت بهم بخوره دیگه هیچ وقت نمی تونی من رو مال خودت کنی.» احسان دست هایش را به کمرش زد و غرید:« این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن.» رویا سرش را تکان داد و گفت:« چرا دارن. یعنی واسه من داره.» او پوزخندی زد و گفت:« پس پشتت به همین موضوع گرمه که فکر می کنی هرکاری که بخوای می تونی انجام بدی.» رویا مضطرب جا به جا شد و گفت:« نه، این طورم نیست. یعنی...» احسان کلافه نفسش را بیرون فرستاد و عصبی گفت:« من واقعاً موندم باید با تو چیکار کنم. داری دیوونم می کنی. هرروز یه بازی جدید درمی آری و منِ لعنتی هم نمی تونم باهات کاری کنم.» عصبی دستی بین موهایش کشید و قدم رو رفت. رویا چیزی نگفت و تنها با انگشت هایش بازی کرد. احسان یک دفعه ایستاد، نفس عمیقی کشید و با لحن محکمی گفت:« نمی تونم به زور تو رو مال خودم کنم. از امروز آزادی و من هم تو رو مجبور به کاری نمی کنم. الان هم می تونی بری و مطمئن باش که دیگه هیچ اثری از من توی زندگیت نمی بینی.» رویا با بهت به او خیره شده بود. چه می گفت؟ احسان پشت به او ایستاد و گفت:« گفتم می تونی بری؛ پس دیگه این جا نمون. سریع تر برو.» چرا پاهایش برای رفتن یاریش نمی کرد؟ مسخره نبود که می ایستاد و می گفت که نمی خواهم بروم؟ مگر همین را نمی خواست؟ مگر نمی خواست از شر او خلاص شود؟ حالا که موقعیتش فراهم بود، چرا نمی رفت؟ احسان سرش را به سمت او برگرداند و گفت:« پس چرا هنوز این جایی؟ مگه نگفتم برو؟» با قدم هایی محکم جلو آمد، بازوی او را گرفت و وادار به حرکتش کرد. رویا تکانی به دستش داد و گیج گفت:« چیکار داری می کنی؟ ولم کن. مگه تو نبودی می گفتی می خوای من رو مال خودت کنی؟ چه زود جا زدی!» احسان همان طور که او را می کشید، تمسخرآمیز گفت:« پشیمون شدم. از حرفم برمی گردم.» رویا ناباور همراه او به بیرون کشیده شد و حتی فکرش برای تقلا هم کار نمی کرد. احسان به همین راحتی از او می گذشت؟ نگاهی به صورت او انداخت و دنبال چیزی گشت؛ اما چیزی نبود. ناامید با او همراه شد و در نهایت خودش هم نفهمید که چه می خواهد!

***

چند روزی می شد که خبری از او نبود. دروغ چرا! دلتنگش شده بود. واقعاً می خواست برای همیشه او را فراموش کند؟ اگر احسان این را می خواست، چه کاری از دست رویا برمی آمد؟ سرش را تکان داد و با لحن محکمی گفت« نه. اون نمی تونه من رو به همین سادگی فراموش کنه. مطمئنم که دوباره پیداش می شه.» اما در اعماق قلبش شکی را احساس می کرد. اگر نمی آمد، چه؟ نالید:« چرا من این طوری شدم؟ خودم هم نمی دونم چی می خوام.» از جا برخاست و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. در کوچه هم خبری از او نبود. دلیل این همه بی تابی اش چه بود؟ شاید نبود او به یک هفته هم نمی رسید و او تا این حد بی قرار بود. لبخند غمگینی زد و اعتراف کرد:« دلم برای زورگفتن هات هم تنگ شده.» نگاهی به گوشی اش انداخت. این چند روز کارش همین بود. منتظر تماسی از جانب او بود؛ اما هیچ خبری نبود. کلافه روی تخت نشست و با خود زمزمه کرد:« چطور می تونه این قدر زود فراموشم کنه؟ اون هنوز هم من رو می خواد.» مضطرب در جایش جا به جا شد و نالید« نکنه می خواد ازدواج کنه؟» پاهایش را به زمین کوبید و مانند بچه ای نق زد:« نه، اون باید من رو بخواد. فقط من.» دستش را روی صفحه کشید و شماره ای را که او داده بود، گرفت. با شنیدن بوق های آزاد، کمی شاد شد و منتظر جواب دادن او شد. داشت چه می کرد؟ با او تماس می گرفت؟ اهمیتی به فکرهایش نداد و تنها منتظر ماند. آن قدر که مشترک مورد نظر را قهر کرده یافت. چرا جواب نمی داد؟ رویا با حرص گفت:« به چه حقی جواب من رو نمی ده؟ نمی ذارم دوباره با احساسات من بازی کنه و بعد هم ولم کنه. عادت کرده یه مدت توی زندگی من پیداش بشه و بعد هم غیبش بزنه و من رو آزار بده.» بعد دوباره شماره را گرفت و ادامه داد:« نمی ذارم این کار رو با من بکنی.» فکری به سرش زد و تماس را قطع کرد. شاید این تنها راهی بود که او را به سمتش می کشاند. با عجله پشت کامپیوتر نشست و ذوق زده دست هایش را به هم مالید و گفت:« بالاخره من هم یه چیزهایی از کامپیوتر سرم می شه.»

تعدادی از مدارکی را که از او جمع کرده بود، روی صفحه ای به صورت وبلاگ قرار داد. هیجان زده و ذوق زده گفت:« مو لای درزش نمی ره.» می خواست احسان را فریب دهد. نمی دانست جواب می دهد یا نه. او خودش استاد کار با کامپیوتر بود؛ با این حال امتحانش کرد. یک کپی از آن را برای احسان فرستاد و او را تهدید کرد که تا چند دقیقه ی دیگر آن اطلاعات را کل جهان می بینند؛ سپس منتظر تماس یا پیامکی از جانب او شد.

عصبی پاهایش را تکان می داد و به صفحه ی گوشی اش می نگریست. چرا خبری از او نمی شد؟ شاید هم فهمیده بود که قصد فریب او را دارد. ناامید شانه هایش پایین افتاد و نالید:« یعنی موفق نشدم؟» برخاستن زنگ گوشی اش از آمدن پیامی حکایت می کرد. شتاب زده آن را برداشت و باز کرد:« هر کاری می خوای بکن؛ منتهی بد جوابش رو می بینی.» رویا فکری کرد و برای او نوشت:« بیا یه معامله ای بکنیم.» خدا خدا می کرد که او قبول کند. پس از چند لحظه جوابی آمد:« من با تو معامله نمی کنم.» رویا عصبی شده بود. با حرص نوشت:« چرا؟» وشکلکی عصبانی گذاشت. قبل از این که او جوابی دهد، دوباره خودش نوشت:« باید از اول می فهمیدم که دوباره می خوای من رو بازی بدی.» چند لحظه سکوت و بعد صدای زنگ گوشی اش بلند شد. رویا با تعلل جواب داد:« چیه؟» احسان خنده ای کرد و گفت:« نخودچی. تو با من کار داشتی.» رویا نمی خواست خودش را حقیر کند؛ بنابراین گفت:« من با تو کاری ندارم. من فقط می خوام این کارهات رو تلافی کنم. این که یه مدت من رو به خودت وابسته می کنی و بعد هم می ذاری می ری. من هم به تلافی این کارهات همه ی اطلاعاتی رو که ازت دارم می ذارم توی اینترنت و تو رو به همه می شناسونم.» احسان ل*خ*تی سکوت کرد و سپس گفت:« تو تکلیفت اصلاً با خودت مشخص نیست. من دیگه نمی تونم این طوری ادامه بدم. الان ماه ها دارم تلاش می کنم و تو، توی این مدت، اصلاً نخواستی به من فرصت بدی. می گی چیکار کنم؟» قلب رویا فشرده می شد. این ها حرف هایی نبود که دلش می خواست بشنود. باز هم داشت او را رها می کرد، بدون آن که حتی فکر کند چه بلایی بر سرش می آید. این انصاف بود؟ با صدایی که سعی داشت لرزشش را مخفی کند، اما موفق نبود، گفت:« باز هم داری در حق من ظلم می کنی. تو...» بغضی را که داشت خفه اش می کرد، پایین داد و با صدای دورگه شده اش، گفت:« تو لیاقت من رو نداری. یه اپسیلون هم تغییر نکردی و هنوز هم همون آدمی. آره همون آدم پست و نفرت انگیزی که من فکر می کنم از بازی دادن من و امثال من ل*ذ*ت می بری. ای کاش توی این مدت می فهمیدم که باز هم داری همون کار گذشته رو، منتهی به یه صورت دیگه انجام می دی. خیلی پستی.» این را گفت و بدون آن که به او فرصت صحبت دهد، تماس را قطع کرد و گوشی اش را خاموش. تند تند نفس می کشید تا اشک نریزد. نمی خواست دیگر اشکی برای او ریخته شود. لیاقتش را نداشت. باورش نمی شد باز هم از او بازی خورده باشد. دلش می خواست بلند بلند بگرید؛ اما به سختی خودش را کنترل می کرد. قلبش می سوخت. احسان دیگر او را نمی خواست؟ اصلاً از اول هیچ علاقه ای در کار بود؟

روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و به نقطه ای خیره شده بود. اصلاً متوجه اطرافش نبود و در خیالات درهم خود غرق بود. نمی دانست چه شده است. در واقع اتفاقات رخ داده را درک نمی کرد. گیج بود و فکرش برای لحظه ای مترکز نمی شد. گویی احسان در ذهنش همان کسی بود که اولین بار دیده بود. دیدار دیگری رخ نداده بود؟ چرا یادش نمی آمد؟ چه بلایی بر سرش آمده بود؟ حتی پلک هم نمی زد. تنها عضوی که سر و صدا می کرد، قلبش بود و گویی تمام اعضای دیگر بدنش در خوابی موقت فرو رفته بودند. هنوز زنده بود؟

romangram.com | @romangram_com