#مرد_مجهول_پارت_279
احسان لبخند دل نشینی زد و گفت:« تو چقدر زود جوش میاری دختر؟ داشتم شوخی می کردم باهات.» رویا لحظه ای به او خیره شد و بعد نگاهش را از او برگرفت و نفس عمیقی کشید. احسان دست به سینه شد و گفت:« حاضری برای انجام مأموریت جدید؟» رویا نگاهش را به او دوخت که احسان ادامه داد:« منتهی با دفعات پیش فرق می کنه. این بار نقشه اش با تواِ.» چشمان رویا گرد شد و صدایش پر از تعجب:« چی؟!» احسان لبخندی زد و کمی به سمت او خم شد:« من مأموریت رو برات توضیح می دم و تو نقشه اش رو می کشی. دقیق و حساب شده.» رویا به چشمان او خیره شد؛ بعد سریع نگاهش را برگرفت و دستپاچه گفت:« چیزه... نه من... من نمی تونم.» احسان با دیدن حالت دستپاچه ی او، لبخندی محو زد و گفت:« نمی تونم نداریم. یه کاغذ بردار تا بهت بگم.» رویا ابروهایش را چین داد و گفت:« اگه نتونستم؟» احسان خنده اش را فرو خورد و با لحنی که سعی می کرد جدی باشد، گفت:« اون وقت از رئیست شلاق می خوری؟» رویا بهت زده به او نگریست که خنده ی احسان بلند شد. تمام حرصش را در مشتش جمع کرد و پی در پی به او کوبید. احسان دست های او را گرفت و در حالی که هنوز ته مایه ی خنده در صدایش بود، گفت:« بشین و کارت رو شروع کن.» رویا را پشت میز نشاند و مأموریت جدید را برای او توضیح داد.
***
چندین باز نوشته بود و هر دفعه احسان ایرادی از کارش گرفته بود. سوال هایی که احسان می پرسید، نشان دهنده ی نقص نقشه اش بود. این آخرین فرصتی بود که احسان به او داده بود و رویا هم عصبی و کلافه مشغول طرح نقشه ی جدیدی بود.
- تموم نشد؟
رویا با همان حالت عصبی اش، برگه را مچاله کرد و غرید:« نخیر. شما اگه بهتر بلدی بیا خودت بکش.» و بعد سرش را بین دستانش گرفت. احسان با لبخند کجی گفت:« تو مطمئنی درس خونده ای؟» رویا به او توپید:« هیچی نگو اعصابم داغونه.» صدای خنده های زیرزیرکی احسان بیشتر بر اعصابش سوهان می کشید. از جا برخاست که احسان سریع مقابلش ایستاد:« کجا؟» نگاه خشمگینش را به او دوخت و گفت:« اگه نری کنار یه بلایی سرت میارم. پس بهتره که بری کنار.» احسان دست به سینه شد و گفت:« بسیار خوب. من آماده ام.» نه، مثل این که خیال کوتاه آمدن نداشت. رویا یک پایش را به زمین کوبید و گفت:« بابا ولم کن بذار برم.» لحن احسان حالا جدی و پرتحکم بود:« برگرد سر کارت. آدم این قدر زود ناامید نمی شه.» رویا « برو بابا»یی گفت و به جای صندلی گوشه ی اتاق، روی زمین نشست و زانوهایش را در ب*غ*ل گرفت. احسان کمی به او نگریست؛ سپس پشت میز نشست و مشغول شد.
نزدیک به یک ساعتی می شد که احسان سخت مشغول کار بود و رویا هم با دقت به او می نگریست. او اخم هایش را درهم فرو برده و حواسش را به برگه ی رو به رویش داده بود. در نهایت سر بلند کرد و با غرور به رویا نگریست. رویا بی اختیار از جا برخاست و به سمت میز رفت. به ژست مغرورانه ی او توجهی نکرد و نگاهش را برگه ای که احسان روی آن کار کرده بود، دوخت. هر چه سعی می کرد ایرادی بیابد، موفق نمی شد و در نهایت در دلش اعتراف کرد که کار او حرف ندارد. اما در ظاهر با تمسخر گفت:« خوب که چی؟ هزار بار این کارها رو انجام دادی و من اولین بارم بود. در ضمن تقصیر من چیه که تو ذهنت واسه کارهای منفی خوب کار می کنه؟» احسان چشم هایش را گرد کرد و گفت:« کار منفی؟!» رویا سرش را تکان داد و گفت:« آره دیگه. نه پس مثبت. الان زدن توی فرق سر فلان آدم، مثبته؟» احسان شانه هایش را بالا داد و گفت:« خوب لازمه.»
رویا تنها در آن باغ مانده بود و احسان برای انجام آن مأموریت رفته بود. به رویا هم اجازه ی رفتن نداده بود. رویا اندکی در باغ پرسه زد و هوای تازه را نفس کشید؛ سپس دوباره به داخل بازگشت و ساختمان را وجب کرد. به تمام گوشه و کنار خانه سرک کشید و همه جا را زیر و رو کرد. با خود فکر کرد که شاید بد نباشد چیزی هم در ارتباط با احسان بیابد. چیز خاصی پیدا نکرد؛ اما از گشتن هم ناامید نشد. به سمت آخرین اتاقی که مانده بود رفت و دستگیره را پایین کشید؛ اما در باز نشد. بار دیگر امتحان کرد؛ گویا قفل بود. پوزخندی به خودش زد و گفت:« اون رو دست کم گرفتی؟» سپس متفکر به درب اتاق چشم دوخت و گفت:« یعنی چی توی این اتاق هست؟» عصبی مشتش را به در کوبید و روی مبل داخل سالن نشست. هنوز هم چشمش به همان در مانده بود. شاید مدرک مهمی می توانست داخل آن بیابد؛ اما چگونه می توانست وارد اتاق شود؟ هیچ راهی وجود نداشت؟
با برخاستن زنگ گوشی اش تکانی خورد و با حواس پرتی جواب داد:« بله؟»
- دنبال چیزی می گردی؟
رویا جا خورد و زبانش از شدت تعجب بند آمد. چه می گفت؟
- من نمی فهمم. چی می گی؟
romangram.com | @romangram_com