#مرد_مجهول_پارت_278

رویا نگاهش را به او دوخت که او از نگاه غمگین و م*س*تأصل رویا دلش رفت. جلوی او روی زانوهایش نشست و گفت:« چی شده عزیز دلم؟» رویا سرش را پایین انداخت که احسان با لحن غمگینی گفت:« دارم اذیتت می کنم؟» رویا نگاهش را به او دوخت و نالید:« چجوری دوباره بهت اعتماد کنم؟ چجوری؟»

احسان نگاهش را در صورت او گرداند و چیزی نگفت. رویا خودش باید به این اعتماد می رسید. احسان می توانست به او کمک کند؛ اما خود رویا باید می خواست و می شد. کنار او روی زمین نشست و نگاهش را به رو به رو دوخت. رویا بی تابانه در جایش جا به جا می شد و آرام و قرار نداشت. احسان نفس عمیقی کشید و برای تغییر حال و هوای هم او و هم خودش، نگاهی به رویا انداخت و گفت:« اگه زیرت چیزی هست بلند شو.» رویا متعجب و گیج به او نگریست که با بلند خندیدن احسان، حرصش گرفت و بازوی او را نیشگونی گرفت. احسان از جا برخاست و گفت:« پاشو، پاشو که خیلی گرسنه ام.» رویا از جا برخاست و دست به سینه در حالی که به درخت تکیه می داد، گفت:« خوب؟» احسان بازوی او را گرفت و در حالی که به سمت ساختمان هدایتش می کرد، گفت:« بیا بریم شیطونی نکن بچه.» سپس با ذوقی بچگانه گفت:« وای! دلم داره ضعف می ره برای خوردن یه غذای خوشمزه با همسرم؛ اوه، نه، همسر آینده ام.» رویا دندان هایش را روی هم سایید و گفت:« کور خوندی اگه فکر می کنی من باز هم برات غذا درست می کنم.» احسان دستش را پشت کمر او گذاشت و گفت:« اون که بعداً وقت براش زیاده. صبر کن بریم سر خونه و زندگیمون؛ ولی الان من می خوام بهت غذا بدم. نه این که خودم درست کرده باشم ها. حالا بیا می بینی.» رویا ناگهان ایستاد و گفت:« وایستا ببینم. تو چی گفتی؟ همسر آینده؟ هه هه، چه توهمات قشنگی داری تو.» احسان نه تنها عصبانی نشد، که سرخوش هم خندید و گفت:« وایستا ببین چجوری تو رو مال خودم می کنم.» بعد دوباره مانند پسر بچه ای ذوق زده، گفت:« چه شود!» رویا نیشخندی زد و در دلش گفت:« به همین خیال باش که بتونی من رو با زور مال خودت کنی. فقط صبر کن و ببین.»

وارد ساختمان باغ که شدند، عطر خوش مرغ سرخ شده، در مشام رویا پیچید. چه کسی غذا درست کرده بود؟ مگر به غیر از خودشان کس دیگری هم آن جا بود؟ به عقب برگشت و چشم گرداند. احسان کجا رفته بود؟ کامل به سمت در برگشت و با چشم هایش جستجو کرد. یک دفعه کجا غیب شد؟ با آمدن پارچه ای روی چشمش تکانی خورد که صدای احسان را شنید:« هیش. آروم باش. می خوام خانم آینده ام رو شگفت زده کنم.» رویا غر زد:« این مسخره بازی ها دیگه چیه؟» و همزمان دستش را به سمت پارچه برد که احسان دستش هایش را گرفت و او را وادار به حرکت کرد. رویا همان طور که با همراهی او می رفت، دوباره غر زد:« همه چیزش با خشونته.» احسان که شنیده بود، خنده ای کرد و گفت:« این قدر غر نزن غرغرو خانم. زود پیر می شی ها. از ما گفتن بود.» رویا بی صدا ادای او را درآورد و دیگر چیزی نگفت.

پارچه از روی چشم هایش کنار رفت و رویا در پیش روی خود، میزی پر از غذاهای گوناگون را دید. صدای احسان را کنار گوشش شنید:« این به جبران تمام غذاهایی که خوردنش با تو به دلم مونده بود.» رویا از این حرف او بغضش گرفت؛ اما برای رهایی از آن، خنده ای ساختگی کرد و گفت:« دیوونه! این ها همه اش اسراف می شه. مگه من و تو چقدر می تونیم بخوریم؟» احسان او را به سمت میز هدایت کرد و گفت:« تو به اونش کاری نداشته باش. خودم یه فکری به حالشون می کنم. حال رو دریاب.» رویا پشت میز نشست و با نگاهی به غذاها گفت:« این ها رو کی درست کرده؟» او ظرف رویا را برداشت و با شیطنت گفت:« یه بانوی نمونه.» سپس با بدجنسی ابرویی بالا داد و برای رویا غذا ریخت. رویا حرف او را به روی خود نیاورد و برای حرص دادن او، با خونسردی گفت:« اِ، چه خوب! پس بیشتر بریز. اشتهام باز شده.» احسان خیره نگاهش کرد، بشقاب او را جلویش گذاشت و با حرص گفت:« تو فعلاً این رو بخور تا بعد.» رویا خنده ی بی صدایی کرد و مشغول شد. احسان با اخم برای خودش غذا ریخت و او هم مشغول شد.

- واقعاً که چند شخصیتی هستی. یه بار مردی و خشن. یه بار هم یه پسر کوچولوی لوس و لجباز.

این را رویا با دیدن حالت های او، گفت. بر خلاف انتظار رویا، احسان چیزی نگفت و تنها به خوردنش ادامه داد. قهر کرده بود؟! رویا بلند خندید که احسان با تعجب نگاهش کرد. بین خنده، بریده بریده گفت:« خیـ... خیلی جالبی!» احسان با لبخندی محو نگاهش می کرد و از خندیدن او ل*ذ*ت می برد.

***

رویا نگاهی به انبوه برگه های روی میز انداخت و با تعجب گفت:« این جا چقدر شلوغه! این ها دیگه چیه؟» احسان در کمتر از یک دقیقه همه را دسته بندی کرد و گفت:« اینم از این. حالا مرتب شدن. بشین پشت میز.» رویا سرش را تکان داد و گفت:« واسه چی؟» او چپ چپ نگاهش کرد و گفت:« شد من یه بار یه حرفی بزنم و تو چرا و چگونه نیاری؟ بشین دیگه.» رویا شانه هایش را بالا انداخت و پشت میز نشست. نگاهی به برگه ها انداخت و گفت:« خوب؟» احسان یکی از آن ها را برداشت و گفت:« خوب به این چیزهایی که می گم گوش کن.»

رویا گردن خشک شده اش را تکانی داد و زیر لب زمزمه کرد:« فکر نمی کردم اینقدر حساب و کتاب و دقت لازم باشه؛ البته دقت چرا؛ ولی این همه حساب و کتاب...!» یک شانه اش را بالا داد و گفت:« چقدر دقیق و حساب شده کار می کنه! حتی صدم ثانیه رو هم محاسبه می کنه.» نگاهش را روی میز گرداند و گفت:« این همه نقشه و محاسبات...!» فکری کرد و گفت:« چجوری باز به من اعتماد کرده و من رو نگه داشته برای انجام این محاسبات؟»

- تموم شد؟

رویا بدون آن که به پشت سرش نگاه کند، سرش را تکان داد و گفت:« آره؛ ولی این همه نقشه و معادله، لازمه واقعاً؟!» احسان یک دستش را روی صندلی او و دست دیگرش را روی میز قرار داد و گفت:« معلومه که لازمه؛ وگرنه تا الان نمی تونستم کاری از پیش ببرم. این جور کارها فکر و دقت فراوان می خواد. کوچکترین اشتباهی ممکنه به بزرگترین خطا تبدیل بشه.» رویا کمی صورتش را جمع کرد و متفکر گفت:« با این حساب کارت خیلی حساسه.» احسان پس گردنی آرامی به او زد و گفت:« پس واسه چی می گفتم نباید کسی چیزی بفهمه؟» رویا دستش را به گردنش مالید و غر زد:« دست بزن پیدا کردی ها.» احسان لبخند بدجنسی زد و گفت:« اون که بله. خیلی وقته.» رویا با حرص گفت:« افتخار هم می کنی بهش؟» احسان تک خنده ای کرد و سپس روی میز خم شد و با دقت به برگه ها نگریست. در همان حال از رویا پرسید:« همشون درستن؟» رویا دست به سینه، شانه هایش را بالا داد. او با ابروهایی بالا رفته به رویا نگریست و گفت:« این الان یعنی چی؟ به کار خودت هم اطمینان نداری؟» سپس سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد و گفت:« حیف برادرم که توی این مدت چی کشیده با تو. به زور تو رو انداختم بهش.» رویا دست هایش را به کمرش زد و با اخم هایی درهم فرو رفته، گفت:« مگه من مجبورت کرده بودم؟» سپس تمسخرآمیز گفت:« تو بودی که داشتی واسه من بال بال می زدی و به هر دری می زدی تا دوباره من رو کنار خودت داشته باشی. در صورتی که من اصلاً دلم نمی خواست با تو کار کنم.» احسان با چشم هایی ریز شده به او می نگریست. در نهایت صاف ایستاد، دستش را به کمرش زد و گفت:« خوب می تونستی کار نکنی.» سپس او هم با لحن تمسخرآمیز رویا گفت:« البته تو هم عرضه اش رو نداشتی که از دست من خلاص شی. هنوز هم نداری.» رویا از شدت خشم دندان هایش را به هم سایید و غرید:« خیلی پستی.» احسان پوزخندی زد و گفت:« آره، حق با تواِ. منکرش نمی شم. خوب؟ دیگه چی ام؟» رویا نیشخندی زد و با خود گفت:« دارم برات. الان من از نصف بیشتر نقشه های تو خبر دارم. کافیه یکی از نقشه هات پیشِ... حتی پیش پلیس لو بره. یا با وجود این مدارک، ثابت کنم که تو من رو به زور وادار به همکاری کردی.»

احسان به چشمان پر از کینه و خشم او نگریست و از گفته هایش پشیمان شد. چرا حالا که داشت همه چیز بهتر از قبل پیش می رفت، باز هم خراب کرده بود؟ می فهمید که رویا دودل شده است و حالا همه را ویران کرده بود. او باید نظر رویا را جلب می کرد؛ نه این که او را بیشتر از خود براند. برق چشم های رویا کمی ترساندش. به چه چیز فکر می کرد؟ هر چه که بود به نفع او نبود. نگاه نگرانش را به رویا دوخت و دنبال راهی برای فراری دادن حرف های امرز از ذهن او بود.

romangram.com | @romangram_com