#مرد_مجهول_پارت_277


رویا با اکراه گفت:« چیکار باید بکنم؟» احسان دست به سینه نگاهش کرد و گفت:« اولین کاری که باید بکنی، احترام به رئیسته.» رویا در دلش ادای او را درآورد و گفت:« بعدش؟» احسان با همان حالتی که داشت، گفت:« هنوز به اولی عمل نکردی که بقیه اش رو بگم.» رویا منفجر شد:« باید جلوت خم و راست بشم؟ یا مثل بقیه ها بهت بگم «بله قربان».» «بله قربان» را با لحن مسخره ای گفت. احسان جدی و با اخمی کم رنگ به او می نگریست. رویا ادامه داد:« بذار یه چیز رو برات روشن کنم. اگه این جام فکر نکن خبریه. مجبورم که باشم. از این کارهای مسخره هم بدم میاد. فرض رو بر این می ذارم که مثل قبل دارم توی یه شرکت کار می کنم. اون جا هم بله قربان و فلان نداشتیم. تو هم بهتره توهم برت نداره که رئیس منی و می تونی هر دستوری به من بدی.» رویا خودش هم از این همه قاحت خودش حیران مانده بود!

وقتی به خودش آمد، روی زمین افتاده بود و یک طرف صورتش می سوخت و بی حس شده بود. گردنش از پشت توسط احسان فشرده شد و قطره اشکی از چشمان رویا پایین ریخت. احسان زیر گوشش غرید:« خیلی زبونت دراز شده. یک بار واسه همیشه کوتاهش می کنم.» رویا خواست چیزی بگوید که گردنش بیشتر فشرده شد و صدای غضبناک او را شنید:« صدات درنیاد.» رویا ترسیده سکوت کرد و چیزی نگفت. لباسش از پشت توسط احسان کشیده شد و بدنش بالا آمد. میان دستان قدرتمند او گیر افتاد و به به بیرون از اتاق کشیده شد. جرئت نداشت کلامی بر زبان بیاورد.

پس از پیمودن مسافتی طولانی وارد زیر زمینی شدند که یک استخر بزرگ داشت. رویا با ترس خودش را عقب کشید؛ اما دستان احسان مانعش شد. استخر را دور زدند و احسان درب اتاقی را گشود. درب عجیبی داشت. به داخل پرت شد و سریع به اطرافش نگریست. دیوارهایش هم عجیب بود. هیچ پنجره ای هم نداشت. صدای تمسخرآمیز احسان را شنید:« این جا ایزوله است. می دونی یعنی چی؟» رویا وحشت زده به او نگریست که او ادامه داد:« یعنی عایقه. در مقابل صدا، امواج و هر چیز دیگه.» قدمی زد و گفت:« و همچنین تحت کنترل منه. با تقلاهای بیخود هم نمی تونی راه به جایی ببری. سکوتش یه خورده عذاب آوره. همچنین صداهای گوش خراشی که گاهی میاد.» این احسان بود؟! رویا از شدت وحشت خشکش زده بود. وقتی او به سمت در حرکت کرد، رویا وحشت زده و چهار دست و پا، خودش را به او رساند و پاهایش را گرفت:« تو رو خدا این کارو نکن. احسان...» در حالی که به نفس نفس افتاده بود، ادامه داد:« به خدا... دوباره... دوباره مریض می شم. من... چندوقت بیمارستانِ... روانی بودم... اعصابم.. بهم می ریزه... تو رو خدا... قول... قول می دم هر چی بگی گوش بدم... قول می دم.» احسان به سمتش برگشت، او را از زمین بلند کرد و روی تخت نشاند. در همان حال گفت:« کاریت ندارم.» این را گفت و از اتاق خارج شد. در که بسته شد، رویا با ترس در خودش جمع شد. نگاه وحشت زده اش بین در و دیوار می چرخید. چشمانش را بست و روی هم فشرد تا آن جا را نبیند. حاضر بود باز هم همسر او شود؛ اما در آن جا نباشد. مرتب در دلش خدا را صدا می زد و چشم هایش را روی هم می فشرد. پتوی نازک را تا زیر گردنش بالا کشیده بود و بدنش در زیر آن می لرزید. متوجه نشد که چه موقع پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت.

احسان در را گشود و وارد اتاق شد. رویا را دید که پتو را تا زیر گردنش بالا کشیده است و با رنگی پریده چشم هایش را بسته است. می دانست او را ترسانده است. می دانست رویا از او دلخور است و زیانش تند و تیز شده است؛ اما چرا فرصت جبران نمی داد؟ چرا مرتب لجبازی می کرد و هردویشان را عذاب می داد؟ کنارش روی تخت نشست و گونه اش را نوازش کرد. چقدر دلتنگش بود. چقدر به در و دیوار می زد تا او را فقط در کنار خودش داشته باشد. از هر راهی استفاده کرده بود. نمی خواست به زور متوسل شود؛ اما چاره ی دیگری هم داشت؟ دلش می خواست همان رویای گذشته را ببیند. خواسته ی زیادی بود؛ اما، دل بود دیگر. این حرف ها را نمی فهمید. سال ها می شد که به هیچ دختر دیگری فکر نکرده بود. همان موقع هم تمام فکر و ذکرش رویا بود؛ اما اشتباه کرده بود. اشتباهی بزرگ که هنوز هم از قلب رویا پاک نشده بود و نمی شد؛ اما او چگونه می توانست به دختر دیگری فکر کند؟ رویا حق داشت اعتماد نکند؛ اما فاتح تمام قلبش همیشه خود رویا بود و بس. هنوز هم بود. چگونه باید دوباره قلبش را به دست می آورد. می دانست با تلاش می تواند دوباره، شاید نه جایگاه قبل، اما جایگاهی بهتر از حالا بیابد. رویا شاید هنوز هم او را دوست داشت؛ اما دلخوری اش مانع از این می شد که دوباره به او ابراز علاقه کند و همسفر زندگی اش شود. فقط کمی باید به احسان فرصت جبران می داد. اگر ذره ای به این شک داشت که هیچ جایگاهی در قلب رویا ندارد، برای همیشه می رفت و او را به حال خود می گذاشت؛ اما مطمئن بود که هنوز در عمق قلب رویا جایگاهی دارد و این موضوع به او امید می داد.

رویا با بی حالی چشم هایش را گشود و از دیدن احسان بالای سرش، ترسیده خود را عقب کشید. او دستی به صورت خودش کشید و به زمین خیره شد. رویا هم نگاهش را به او دوخته بود و حتی پلک هم نمی زد. احسان در همان حالت نشسته بود و تکان نمی خورد.

- می شه... می شه من رو... اوم... از این جا ببری بیرون؟

رویا این را با صدایی لرزان و مردد ادا کرده بود. احسان عکس العملی نشان نداد. او پتو را در مشتش فشرد و با همان لحنش، صدایش زد:« احسان؟» احسان بدون آن که نگاهش کند، گفت:« قلبم رو می لرزونی وقتی این جوری صدام می زنی. این رو می فهمی؟» چشمان سرخش را به رویا دوخت و ادامه داد:« می فهمی داری چه بلایی سر من میاری؟ چرا بهم فرصت جبران نمی دی؟ من همون موقع هم دوست داشتم. الان هم دارم؛ حتی بیشتر از قبل. منتهی تو باید بخوای، باید بخوای تا من دوباره بتونم قلبت رو به دست بیارم و کینه های گذشته رو از قلبت محو کنم. من اشتباره بزرگی مرتکب شدم، درست؛ ولی تو دیگه با این لجبازی ها نذار بیشتر از این از هم دور بشیم و آیندمون رو تباه کنیم. حرفام رو می فهمی؟» رویا نگاهش را به پتو دوخته بود و چیزی نمی گفت. احسان کلافه نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« نمی خوام مثل قبل دوستم داشته باشی. فقط بهم فرصت بده. تنها چیزی که ازت می خوام همینه. خواسته ی زیادیه، می دونم، ولی تو هم یکم با من راه بیا. بذار دوباره همه چیز رو نه مثل قبل، ولی بهتر از الان کنیم. باشه؟ قبوله؟» رویا نگاهش را به او دوخت و باز هم چیزی نگفت. احسان دست هایش را دو طرف او قرار داد که رویا در خودش جمع شد. او با لحنی نوازش گونه گفت:« یکم ازم بترسی بد نیست ها. منتهی نمی خوام اون قدری بترسی که به رابطمون لطمه بزنه.» نگاه شیطنت آمیزش را به او دوخت و گفت:« اگه بهم بگی «احسان جونم، عزیز دلم، من رو ببر بیرون» اون وقت من هم می برمت. چطوره؟» رویا چشم غره ای به او رفت که او را به خنده انداخت؛ اما بعد آهی کشید و به نقطه ای خیره ماند. احسان گونه ی او را نوازش کرد و گفت:« چت شد عزیزم؟ نمی گی تا من ببرمت؟» رویا در جوابش تنها نفس عمیقی کشید. احسان صورتش را به او نزدیک کرد و کنار گوشش گفت:« ب*و*ست کنم خوب می شی؟» رویا جیغ خفیفی کشید و سرش را زیر پتو برد. احسان بلند و از ته دل خندید؛ سپس از جا برخاست و گفت:« من دارم می رم.» رویا سرش را محتاطانه از پتو بیرون آورد و به او نگریست. او لبخند بدجنسی زد و گفت:« من رفتم.» سپس به سمت در حرکت کرد و برخلاف انتظارش رویا چیزی نگفت. تنها سرش را به سمت او برگرداند و گفت:« رفتم ها.» رویا خنده ی ریزی کرد و باز هم چیزی نگفت. احسان بلند گفت:« قربون خنده هات برم؛ منتهی تا نگی نمی برمت.» رویا ابروهایش را بالا داد و باز هم خندید. احسان کامل به سمتش برگشت و دست به کمر گفت:« الان داری من رو سرکار می ذاری دیگه. هان؟» رویا باز هم ریز خندید و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. با نزدیک شدن احسان، جیغی کشید و خودش را به تاج تخت چسباند؛ اما هنوز هم می خندید. احسان نزدیکش نشست و گفت:« الان دقیقاً داری به چی می خندی؟» او شانه هایش را بالا انداخت و باز هم خندید. احسان با کلافگی ساختگی گفت:« قرص خنده خوردی مگه بچه؟» سپس غر زد:« من رو مسخره می کنه دختره.» رویا چیزی نمی گفت. گویی زبانش رفته بود و خنده اش آمده بود. احسان نگاهش کرد و از لبخند او لبخندی بر لبش آمد. در همان حالت گفت:« الان یعنی نمی خوای بگی دیگه.» رویا نچی کرد و ابروهایش را بالا داد. احسان، بدجنس خندید و گفت:« الان داری شیطونی می کنی و به فکر قلب من هم نیستی دیگه.» لبخند رویا محو شد که احسان متعجب گفت:« چی شد؟» رویا نگران نگاهش کرد و بالاخره به حرف آمد:« مشکل قلبی داری؟» احسان لحظه ای نگاهش کرد و بعد یک دفعه زد زیر خنده. بلند بلند خندید و در همان حال، بی هوا رویا را در آ*غ*و*ش کشید. رویا تقلایی کرد و غر زد:« چه از آب گل آلود ماهی می گیره!» احسان سرش را عقب کشید و گفت:« تو دانشجو بودی مثلاً؟» رویا بازوی او را نیشگونی گرفت که خنده ی او بلندتر شد. رویا زیر لب غر زد:« انگار قلقلکش دادم.» احسان رهایش کرد و گفت:« قلبم هلاکته.» لحنش چاله میدانی شده بود و به سیبیل های فرضی اش دست می کشید. رویا خنده اش را خورد و تنها چشم غره ای نثار او کرد. احسان مانند پسر بچه ای تخس، غر زد:« ای بابا. فقط چشم غره می ره که.» رویا نفس خسته ای کشید و گفت:« من رو ببر بیرون دیگه.» احسان صاف ایستاد و گفت:« آهان. حالا رسیدیم به بحث اصلی. همون طوری که گفتم بگو تا ببرمت.» رویا پر حرص گفت:« نمی خوام. من رو ببر بیرون.» احسان دست به کمر شد:« باز که داری شروع می کنی؟» رویا دلخور گفت:« یعنی می گی من هیچی نگم و هیچ وقت اعتراضی نکنم؟ می خوای همیشه حرف، حرفِ تو باشه؟» احسان با لحن ملایمی گفت:« من همچین چیزی گفتم؟ من فقط می گم مثل این دختر کوچولوهای لوس و ننر لجبازی نکن. همین.»

رویا با چشمانی که به شدت مظلوم شده بود، به او می نگریست و منتظر بود. احسان که خنده اش گرفته بود، گفت:« الان داری من رو خر می کنی دیگه. هان؟» رویا با شیطنت گفت:« نه بابا این چه حرفیه؟ شما رئیس مایی؟» احسان با چشمانی گرد شده به او نگریست که رویا بلند بلند خندید؛ سپس نگاهی به درب نیمه باز انداخت و سریع به سمت آن دوید. احسان مانعش نشد و او از اتاق گریخت. در حالی که لبخندی بر لبش بود، پشت سر او از اتاق خارج شد و به مسیر رفتن او نگریست. رویا از درب ورودی هم خارج شد و با خنده روی پله ها نشست. نفس عمیقی کشید و با خود زمزمه کرد:« چه خوب می شد اگه همه چیز مثل قبل بود!»

- فقط باید بخوای تا بشه.

احسان این را گفت و کنار او روی پله نشست. سرش را به سمت او کج کرد که رویا آهی کشید و گفت:« اگه من بخوام باز هم نمی شه. پدر و مادرم رو چیکار کنم؟ اون ها محاله باز هم قبولت کنن؟» احسان به رو به رویش خیره شد و گفت:« سخت ترین قسمتش واسه تو بود که اگه تو راضی بشی، راضی کردن اون ها دیگه کاری نداره.» رویا چپ چپ نگاهش کرد که او خندید و گفت:« راست می گم دیگه.» بعد دوباره به رویا نگریست و گفت:« بیا از اول شروع کنیم. من و تو می تونیم. فقط تو باید بخوای.» رویا سکوت کرد که احسان مردد گفت:« چی می گی؟ قبول می کنی؟» رویا سرش را بالا داد و گفت:« نه.» احسان با چشمانی گرد شده به او نگریست که رویا دست هایش را به هم پیچید و گفت:« آخه تو خیلی زورگو و خشنی.» سپس زیر چشمی نگاهی به او انداخت. احسان تک سرفه ای کرد و گفت:« می دونستی من و تو الان توی این باغ تنهاییم؟» رویا بهت زده به او نگریست و کمی لرزان پرسید:« اوم... خوب، چرا گفتی؟» احسان با شیطنت گفت:« خوب تو این همه شیطونی می کنی و دل من رو می بری، بالاخره من باید یه جوری جبران کنم. هوم؟» رویا کمی مضطرب به او نگریست؛ سپس در یک حرکت حساب شده از جا برخاست و به سرعت دوید. صدای خنده های بلند احسان را هم می شنید. به گوشه ای از باغ رفت و پشت درختی مخفی شد. صدای بلند او را نشید:« آهایــی! خانم خرگوشــــه؟ کجایـــی؟» رویا زیر لب غر زد:« به من می گه خرگوش. خودش چیه؟ شیر جنگل.» به گفته ی خودش خندید و پنهانی سرک کشید. می دانست که احسان می داند او کجاست و تنها، بازیش گرفته است. زانوهایش را در ب*غ*ل گرفت و با خود گفت:« باید قبولش کنم؟ چجوری می تونم دوباره بهش اعتماد کنم؟ اون یه جورایی به من خ*ی*ا*ن*ت کرد. باید به من می گفت و نگفت. این اسمش به غیر از خ*ی*ا*ن*ت چی می تونه باشه؟ بعدش طلاقم داد و شوک بزرگی به من وارد شد. کی باورش می شد؟ هر کی هم باورش می شد، من یکی برام قابل هضم نبود که احسان، احسانی که عاشقم بود و من هم عاشقش بودم، چطور تونست همچین کاری با من بکنه؟ چند وقت توی بیمارستان بستری بودم و آروزی دیدنش رو داشتم. احساس می کردم تموم این اتفاقات خواب بود و احسان از مسافرت برمی گرده و میاد پیشم. چقدر دلم براش تنگ شده. نزدیکمه و باز چقدر ازم دوره. شاید هم من ازش دورم. چرا نمی تونم دوباره قبولش کنم؟ حق ندارم؟ می ترسم. خیلی می ترسم. یعنی باز هم می تونم مثل قبل بهش اعتماد کنم؟ خدایا چیکار کنم؟»

- رویا؟


romangram.com | @romangram_com