#مرد_مجهول_پارت_276
رویا به حرف های احسان فکر می کرد. مطمئن بود که به زودی او به گفته اش عمل خواهد کرد. کمی ترسیده بود. از زندگی با این احسان جدید می ترسید. اگر واقعاً او را وادار می کرد که دوباره با او عقد کند، چه باید می کرد؟ محال بود بار دیگر پدرش بپذیرد. اگر احسان با مخالفت پدر او رو به رو می شد، چه می کرد؟ گفته بود کسی را که سد راهش شود، از میان برمی دارد. نگران بود. نگران خانواده اش بود. از این احسان هر کاری برمی آمد. خصوصاً حالا که وضع روحیش هم خوب نبود. رویا گیج شده بود. نمی دانست چه کاری درست است و چه کاری غلط. از طرفی نمی توانست بار دیگر به احسان اعتماد کند و همسفر زندگی اش شود، از طرف دیگر، نگران پدر و مادرش بود. غمیگن روی تخت نشست و به نقطه ای خیره شد. دلش گرفته بود. اگر زندگی اش به هم نمی خورد، حالا شاید بچه دار هم شده بود. از این فکر لبخندی زد و خودش را بین چند بچه تصور کرد. به خنده افتاد و بعد با به یاد آوردن این که واقعی نیستند، دوباره غمگین شد. او عاشق احسان بود. دروغ چرا! حالا هم بود. هنوز هم احسان در قلبش بود؛ منتهی در صندوقچه ای کهنه و خاک خورده. خانه تکانی قلبش زمان می برد. هنوز مطمئن نبود که می خواهد این کار را انجام دهد یا خیر. ای کاش احسان به او زمان می داد؛ اما او در حالتی نبود که منطقی فکر کند. تنها به این فکر می کرد که دوباره رویا را به دست آورد و بس.
دو ساعتی از نیمه شب می گذشت و رویا پس از کلی کلنجار با خودش، بالاخره به خواب رفته بود. پتو را تا روی شانه اش بالا کشیده بود و کمی هم بی حال بود. حال خودش هم دست کمی از احسان نداشت. مدتی را هم در بیمارستان روانی سپری کرده بود و این همه تنش برایش خوب نبود. حالا این همه فکر و خیال آشفته، کمی بیمارش کرده بود. نمی خواست بار دیگر پدر و مادرش را درگیر خود کند. به همین دلیل پس از کلی سوره و آیه، بالاخره خوابش برده بود.
دست هایش ملتهب شده بود. احساس می کرد آن ها در جایی گیر کرده اند و رها نمی شوند. در خواب ناله ای کرد و تکان خفیفی خورد. صداهای مبهمی زیر گوشش می شنید. چشمانش با بی حالی نیمه باز شدند. کمی سردش بود. خودش را جمع کرد و گیج و گنگ نگاهی به اطرافش انداخت. آسمان سیاه رنگ را می دید. چرا ذهنش کار نمی کرد؟
- بیدارت کردم؟
چشمان رویا از شدت وحشت گرد شدند. وحشت زده نشست و نگاهی به اطرافش انداخت. این جا که خانه نبود. این فضا، مربوط به... اتومبیلی بود! دستش را جلوی دهانش گرفت تا جیغ نکشد. سرش را چرخاند و با دیدن احسان، دستش را محکم تر فشرد. او گونه ی رویا را نوازش کرد که رویا وحشت زده عقب رفت و به درب اتومبیل چسبید. این جا چه می کرد؟ تا آن جایی که یادش می آمد در اتاقش خواب بود.
- می خواستم ببینمت و برم. فقط همین. مجبور شدم این کارو بکنم. حالم خوب نبود. نمی خواستم بترسی. می خواستم تا قبل از این که بیدار بشی برت گردونم توی خونتون.
رویا دستش را برداشت و خشمگین گفت:« تو... تو چجوری اومدی توی خونمون؟ وای خدا! تو چه غلطی کردی احسان؟» احسان با لحن جدی اش گفت:« صدات رو بیار پایین. نمی خوای که همسایه ها رو خبر کنی؟» رویا نگران و آشفته گفت:« من رو برگردون. اگه بابام این ها بفهمن؟» احسان لبخند خسته ای زد و گفت:« متوجه نمی شن. در ضمن تا چند وقت دیگه نیازی به این دیدن های پر از استرس نیست.» رویا برآشفت:« چی داری می گی؟ من هیچ علاقه ای به زندگی مجدد با تو ندارم. تو امتحانت رو همون موقع پس داری. بد هم پس دادی. پس نیازی نیست...» دست احسان که روی دهانش نشست، صدایش را خفه کرد. تقلایی کرد که در آ*غ*و*ش او فرو رفت و صدای عصبی اش را کنار گوشش شنید:« بهت هشدار می دم با من در نیفتی. آدم عاقل با یه آدم روانی در نمیفته. تو مال من می شی. به همین زودی. چه بخوای چه نخوای. حرفام به اندازه ی کافی واضح هست؟» صورت رویا از بغض و حرص ملتهب شده بود و تقلاهایش هم نتیجه ای نداشت. احسان تکانی به او داد و گفت:« آروم بگیر. اگه بخوام بهت وقت بدم باید تا آخر عمرم صبر کنم. تجربه ثابت کرده به غیر از زور، راه دیگه ای روت جواب نمی ده. پس تلاش بیهوده نکن از دست من خلاص شی. از این به بعد هم می شی دستیار خودم و نزدیک به خودم کار می کنی. اون قدری کار برات دارم که سرت گرم بشه و فکرهای مزخرف، از جمله لو دادن من به ذهنت نرسه. حرفام مفهوم بود. رویا با مشت به دست او می کوبید تا رهایش کند. داشت از شدت بغض و حرص خفه می شد.
احسان گونه ی او را عمیق ب*و*سید و سپس رهایش کرد. رویا مانند تیر از کمان در رفته، درب اتومبیل را گشود و قصد پیاده شدن کرد که بازویش در دست احسان گیر افتاد و صدای او را شنید:« کجا داری می ری؟ صبر کن می برمت.» سپس از اتومبیل پیاده شد و رویا را از سمت دیگر درآ*غ*و*ش گرفت. به صورت ملتهب او خیره شد و بی اختیار ب*و*سه ی دیگری بر گونه اش نشاند که دست رویا محکم به صورتش خورد. صورتش کمی کج شد و نفس هایش تند. رویا متعجب و ترسیده از کاری که کرده بود، سرش را در آ*غ*و*ش او مخفی کرد و خودش را جمع کرد. احسان کاری نکرد و تنها فشار دست هایش کمی بیشتر شد و به راه افتاد.
رویا هنوز در بهت حرکات سریع و بی صدای احسان بود. واقعاً خطرناک شده بود. رویا زمانی به خودش آمد که دوباره روی تختش دراز کشیده بود و اثری هم از احسان نبود. نیشخندی زد و گفت:« دزد ماهری می شه.» به پهلو غلتید و با خود فکر کرد که به هیچ وجه نمی تواند از دست او خلاص شود. باید تسلیم می شد؟ باید باز هم برایش کار می کرد؟ چاره ی دیگری نبود. بود؟ مگر می شد احسان حرفی را با آن قاطعیت بزند و بعد فراموشش کند؟ مطمئن بود هر چقدر هم تقلا کند نمی تواند از دست او خلاص شود. هیچ راهی برای فرار از او نبود. کاش می شد چند روزی را در تنهایی به سر می برد و فکرش را آزاد می کرد. اما امکانش وجود نداشت. مطمئن بود احسان به سرعت او را پیدا خواهد کرد. تمایلی به این کار نداشت؛ اما شاید اگر به او خبر می داد، می توانست برای چند روز به مسافرت برود. با خود گفت:« فردا بهش می گم. حرف حالیش نیست که. شاید این طوری بهتر باشه.» سعی کرد به چیز دیگری فکر نکند و چند ساعت باقی مانده تا صبح را کمی بخوابد.
***
به همان شماره ای که قبلاً او داده بود، زنگ زد. پس از دو بوق، صدای او را شنید:« رویا؟» رویا نفس عمیقی کشید و با طعنه گفت:« اول می گن سلام.» احسان بی توجه به حرف او، با همان لحن جدی اش گفت:« اتفاقی افتاده که به من زنگ زدی؟» رویا گفت:« این قدر تعجب داشت؟» احسان پس از کمی سکوت گفت:« چیکارم داری؟» رویا دل به دریا زد و حرفش را زد:« می خوام یه چند روزی رو برم مسافرت.» لحن تمسخرآمیز او را شنید:« از کی تا حالا از من اجازه می گیری؟» رویا در دلش ادای او را درآورد و گفت:« اجازه نمی گیرم. فقط دارم بهت می گم که پا نشی دنبال من بیای و باز زورت رو به رخم بکشی.» احسان با لحن خونسردی گفت:« ولی بهت توصیه می کنم نری. الان هم باید بیای پیش من. وقتی برای مسافرت نیست. اگر هم بخوای خودسر پاشی بری، مجبور می شم به قول خودت زورم رو به رخت بکشم. حرفام مفهوم بود؟» رویا دست هایش را با حرص مشت کرد و با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفت:« تو حق نداری واسه من تعیین تکلیف کنی. به بابام می گم داری اذیتم می کنی. می گم ازت شکایت کنه. حالا که دیگه تو رو می شناسم. می تونم ازت شکایت کنم.» خنده ی بلند و عصبی احسان قلبش را لرزاند. او چند ثانیه ای قهقهه زد و سپس گفت:« چه جالب! خوب، دیگه چیکارها می کنی؟» قبل از این که رویا چیزی بگوید، او ادامه داد:« پس می خوای با من دربیفتی. هوم؟ مشکلی نیست. من حاضرم. شکایت کن و نتیجه اش رو هم ببین. منتهی فکر نمی کنم اصلاً بتونی از این کار راه به جایی ببری. ولی می تونی امتحان کنی تا بهت ثابت بشه. اوم... یه چیز دیگه. می خوای پای پدرت رو هم به این ماجرا باز کنی؟» جمله اش کمی خطرناک بود. رویا بغض کرده تنها به تهدیدهای او گوش می داد. چرا این قدر بی دست و پا بود و کاری از دستش برنمی آمد؟ چرا اجازه می داد احسان به راحتی این چنین، تهدیدش کند؟ احسان وقتی سکوت او را دید، گفت:« دو راه بیشتر نداری. یا الان میای پیش من، یا این که کاری رو که گفتی انجام می دی و من هم جوابت رو می دم. خوب؟ کدومش؟» رویا فکری با خود کرد. احسان به او آسیبی نمی رساند. ته دلش کی شک داشت؛ چون این احسان کمی متفاوت بود؛ اما این همه زورگویی او حرصش را درمی آورد. کمی به مغزش فشار آورد و راه اول را پذیرفت. احسان کمی متعجب می نمود؛ اما چیزی نگفت و تنها گفت که اتومبیلی را به دنبالش خواهد فرستاد. رویا با خود فکر کرده بود که باید به گونه ای این زورگویی ها و تهدیدهای او را تلافی کند. نباید م*س*تقیماً وارد عمل می شد. باید در ظاهر با او همکاری می کرد و اطلاعاتی را از او به دست می آورد. در نهایت می توانست از او شکایت کند. قلبش کمی می سوخت. اعتراض کرده بود؟ به گفته های قلبش اعتنایی نکرد. حالا وقت همکاری با عقل بود نه قلب. آیا در این راه موفق می شد؟ قلبش مخالفت می کرد و از احسان طرفداری می کرد. چه باید می کرد؟ خطاب به قلبش گفت:« باید کارهاش رو تلافی کنم. بعداً شاید گوش دادم تو چی می گی.»
***
romangram.com | @romangram_com