#مرد_مجهول_پارت_275
رویا خودش را به راست متمایل کرد و گفت:« ولم کن. تو حق نداری به من دست بزنی.» دست دیگر احسان هم دورش پیچید و او را بیشتر به خود چسباند. رویا دست و پایی زد و در حالی که احساس ناراحتی می کرد، گفت:« ولم کن. چرا هر چی من می گم تو دقیقاً عکسش رو انجام می دی؟» احسان کنار گوشش زمزمه کرد:« چون با این کار تو عصبانی می شی و خوب، من هم عصبانیتت رو بیشتر دوست دارم.» رویا حرصش گرفته بود و راه فراری هم نداشت. داشت از شدت خشم منفجر می شد. با پایش به پاهای او ضربه زد که نتیجه اش تنها خنده ی شاد احسان بود و بس. نه، واقعاً از آزار رویا ل*ذ*ت می برد! رویا در نهایت مجبور شد دست او را بین دندان هایش له کند که باز هم نتیجه ای نداد و تنها، دست احسان پایین تر رفت و از خطر دور شد! احسان با سرخوشی گفت:« نقشه ی بعدیت چیه؟» سپس کمی فشار دست هایش را بیشتر کرد. رویا که احساس می کرد در حال خفه شدن است، با صدای خفه ای گفت:« ولم کن.» او از پشت ب*و*سه ای بر سر رویا نهاد که تقلاهای او بیشتر شد. نالید:« داری اذیتم می کنی. ولم کن دیگه.» لحن شیطنت آمیز او را شنید:« دارم مجازاتت می کنم دیگه. خوب نیست؟» سپس سرخوش خندید و بار دیگر ب*و*سه ای بر سر او نهاد. رویا داشت به گریه می افتاد که احسان گفت:« از کی نقشه داری که من رو لو بدی؟» رویا بی حرکت بر جای ماند. لحن او کمی خطرناک شده بود. رویا آب دهانش را فرو داد و گفت:« از هیچ وقت. یهو از دهنم پرید. باور کن.» حالا لحنش جدی بود:« این قدر احمق به نظر میام؟» چرا دوباره تغییر هویت داده بود؟ تا حالا که حالش خوب بود؟
رویا کمی ترسیده گفت:« باور کن راست می گم.» احسان دستش را دور گردن او حلقه کرد و کمی فشرد که رویا نه از روی خفگی، که از روی ترس به نفس نفس افتاد. خواست دستش هایش را بالا بیاورد که متوجه شد بین دست دیگر احسان گیر افتاده است. رویا با بی تابی گفت:« ولم کن. معلوم هست یهو چت شد؟» احسان پوزخندی زد و گفت:« فکر کردی فراموش کردم این قضیه رو؟» رویا نالید:« فراموشش کن. به خدا من به کسی چیزی نمی گم. مگه عقلم کمه؟... باشه؟ ولم کن دیگه. من بهت قول دادم. اگه زیرش زدم اصلاً من رو بکش. خوب؟» احسان از لحن او خنده اش گرفته بود؛ اما جدی گفت:« الان داری بچه گول می زنی دیگه؟ هان؟» رویا تکان کوچکی به خودش داد و گفت:« نه باور کن دارم راست می گم.» احسان باز هم خنده اش را فرو خورد و گفت:« به یه شرط.» رویا برای خلاص شدن از آن موقعیت، سریع گفت:« چی؟» احسان شیطنت صدایش را مخفی کرد و گفت:« باید برام نهار درست کنی.» با بی حرکت شدن بدن رویا، خنده ی بی صدایی کرد و گفت:« گفتم باید. فهمیدی؟» رویا نالید:« خیلی زورگویی.» احسان خنده اش را آزاد کرد و رویا را رها کرد که او برگشت و با مشت به جان او افتاد؛ سپس با حرص به آشپزخانه رفت و از همان جا جیغ زد:« کوفت بخوری.» خنده ی احسان بلندتر شد و حرص رویا را بیشتر کرد.
تمام مدت احسان نشسته بود و به غذا درست کردن او می نگریست. چشم غره ها و غرغرهای رویا هم هیچ تأثیری نداشت. گه گاهی هم ناخنک هایی به غذا می زد که رویا برای خالی کردن حرصش با قاشق به پشت دست او می کوبید و در نهایت پس گردنی آرامی هم نصیب خودش می شد.
شعله ی غذا را کم کرد و پشت میز نشست. نگاهی به اطراف کرد و رو به احسان پرسید:« این جا خونه ی کیه؟» او شانه هایش را بالا داد و با لحن بی تفاوتی گفت:« مال من.» رویا چشم هایش را گرد کرد و پرسید:« پس اون باغ بزرگه واسه کی بود؟ اونم مال تواِ؟» احسان با انگشت هایش روی میز ضرب گرفت و گفت:« نه.» رویا منتظر به او نگریست که احسان ابروهایش را بالا داد و گفت:« چیه؟ منتظر توضیح بیشتری؟ حالا خیلی قابل اعتمادی؟ نکنه می خوای اطلاعات به دست بیاری واسه لو دادن؟» رویا چشم هایش را گرداند و زیر لب غر زد:« چه خودش رو هم دست بالا می گیره. حالا انگار کی هست من بخوام لوش بدم.» احسان با ابروهای بالا رفته به او می نگریست و هر لحظه هم چشم هایش گردتر می شد. در نهایت گفت:« خوب بگو. ادامه اش؟» رویا از جا برخاست و به سراغ غذا رفت. در همان حال شمرده شمرده گفت:« تو... یه... آدم... زورگو، باج گیر، قلدر، بزن بهادر، مجهول، مشکوک، خطرناک، چند هویتی، چند شخصیتی، م*س*تبد، خودخواه، رویا زن،...» از گوشه ی چشم نگاهی به احسان انداخت و از دیدن چهره ی بهت زده و چشمان درشت شده اش، بلند بلند خندید. احسان از خنده ی او به خودش آمد و از جا برخاست. آرام آرام به رویا نزدیک شد و در حالی که هر دو دستش را پشتش قرار داده بود، گفت:« خوب، خوب، بقیه اش.» رویا تک سرفه ای کرد و گفت:« قدرتمند، با کلاس، خوب، آقا...» با نزدیک تر شدن احسان، با حالت گریه گفت:« خیلی خیلی خوب...» احسان در فاصله ی بسیار کوتاهی از او ایستاد که رویا دهانش را بست.
رویا زیرچشمی به او نگریست و با صدای ضعیفی گفت:« به خدا اگه اذیتم کنی، تمام غذا رو می ریزم دور.» احسان با لبخندی کنج لبش گفت:« الان تهدید کردی؟» رویا سرش را تکان داد. او سرش را به سمت قابلمه ی غذا کج کرد و گفت:« آماده شده؟» رویا همان طور که زیر چشمی او را زیرنظر داشت، قاشق را برداشت و بار دیگر غذا را هم زد. وقتی برگشت، فاصله ای بین او و احسان نبود. رویا هم، جایی برای عقب نشینی نداشت. پشتش اجاق گاز بود. احسان لبخند کجی زد و گفت:« پس چرا معطلی؟ میز رو آماده کن دیگه.» رویا نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت:« این طوری؟» و به خودشان اشاره کرد. احسان با بی خیالی گفت:« آره. چشه مگه؟» رویا کلافه نفسش را بیرون فرستاد که احسان گفت:« آخه من به کلی القاب و عناوین ملقب شدم. بالاخره باید یکی از اون ها باشم یا نه؟» رویا بی هوا گفت:« تو که همشونی.» بعد ناگهان جلوی دهانش را گرفت. احسان تمایل داشت این عشق زبان درازش را در آ*غ*و*ش بگیرد و محکم بفشارد؛ اما خودش را کنترل کرد و به جای آن اخم هایش را درهم فرو برد. رویا نیم نگاهی به چهره ی او انداخت و با دیدن اخم های درهمش، انگشتانش را درهم فرو برد وگفت:« اوم... منظورم... منظورم این بود که... یعنی منظورم همون صفت های خوب و آقا و... بود.» وقتی سکوت او را دید، نیم نگاهی به میز انداخت و گفت:« چیزه... میز رو آماده کنم؟» احسان هنوز هم اخم هایش را حفظ کرده بود؛ اما در دلش غوغایی برپا بود. چقدر ساده او را از دست داده بود! رویا با احتیاط از کنار او گذشت و به سراغ ظرف ها رفت. او که حالا غم، جای شادی اش را گرفته بود، پشت میز نشست و منتظر شد.
رویا نگاهی به احسان که با چشمانی غمگین به میز خیره شده بود، انداخت و در دلش گفت:« چش شد یهو؟» از رو نمی رفت. همان طور که مشغول جمع کردن ظرف ها بود، گفت:« اون وقت بهت می گم چند شخصیتی، تو بگو نه. یه بار می خندی، یهو سیم پیچ هات می سوزه و عصبانی می شی. دوباره می خندی بعد یهو جدی می شی. الان هم که کشتی هاتون غرق شده.» احسان برای عوض کردن حال و هوایش، از جا برخاست و به سراغ رویا رفت. آخر حرف او مصادف شد با گیر افتادن در دست های احسان. جیغ کوتاهی کشید و گفت:« وا! تو کی اومدی؟ من می گم تو یه چیزیت می شه، تو بگو نه.» احسان کنار گوش او زمزمه کرد:« بریم نهار بخوریم عزیزم. بعدش جواب تمام کارهات رو می دم.» سپس او را به سمت میز هدایت کرد و با ضرب روی صندلی نشاند. خودش هم نشست و بشقابش را به سمت رویا گرفت. رویا با حرص دست به سینه نشست و گفت:« خودت بریز. به من چه.» احسان لبخند بدجنسی زد و گفت:» چشم. شما فعلاً به گل کاری هات ادامه بده.» سپس برای خودش غذا ریخت و مشغول شد. در همان حال گفت:« بخور دیگه. نکنه چون بد مزه است، خودت هم نمی تونی بخوریش؟» سپس قاه قاه خندید. رویا بشقاب او را از جلویش کشید و گفت:« مجبور نیستی بخوری.»
احسان دست به سینه نشست و به حرکات رویا چشم دوخت. او از جا برخاست و تمام غذا را داخل سینک ریخت. سپس دست هایش را به هم مالید و گفت:« اینم از این.» بعد با بدجنسی ابروهایش را برای او بالا داد. احسان هنوز هم دست به سینه نشسته بود و در کمال آرامش به او می نگریست. عجیب بود! چرا کاری نکرد؟! رویا شیرین کاری اش را تکمیل کرد:« خوب، حالا پاشو من رو برسون خونه.» احسان از روی زیاد او در عجب بود.
چند لحظه بعد از جا برخاست و گفت:« خیله خوب. بریم.» چشمان رویا از فرط تعجب گشاد شد. این احسان بود؟ رویا مِن منی کرد و گفت:« آره. بریم.» سپس قصد خروج از آشپزخانه را کرد. تکانی خورد و وقتی به خود آمد، در آ*غ*و*ش احسان بود و پاهایش هم از زمین فاصله پیدا کرده بود. بیشتر حالت آویزان داشت. تنها بالا تنه اش در دست های او بود. رویا پاهایش را تکان داد و گفت:« چیکار می کنی؟ من رو بذار زمین.» احسان او را به اتاقی برد و روی تخت انداخت. خم شد و وقتی برخاست طنابی در دستش بود. رویا بهت زده به او می نگریست. چرا هر دفعه تغییر ماهیت می داد؟ مچ پاهای او را گرفت و با طناب به انتهای تخت بست. آن قدر محکم که رویا احساس کرد پاهایش دیگر جزئی از بدنش نیستند. خواست از جا برخیزد که کف دست های احسان به شانه هایش فشار آورد و او به تخت چسبید. تقلایی کرد و گفت:« ولم کن. چرا این جوری می کنی؟» احسان لبش را با نفرت کج کرد و گفت:« آخه من یه آدم چند شخصیتیم.» به او برخورده بود؟ چرا هر چند لحظه یک بار حالتش تغییر می کرد؟ رویا نالید:« احسان.» با فریاد او سرش را کج کرد:« تا کی می خوای لجبازی کنی. هان؟ خسته شدم به خدا. دیگه نمی کشم. تا کی باید مجازات بشم؟ هان؟ هــان؟» فاصله ی صورتش را با او کم کرد و گفت:« بسم نیست؟ تاوان یه اشتباه رو تا کی باید پس بدم؟ دارم می سوزم. نمی بینی؟» حالا لحنش سوزناک شده بود.
رویا جیغ زد:« ولم کن. داری اذیتم می کنی. لعنتی، بذار برم.» دست احسان روی گلویش نشست و در حالی که از شدت خشم به نفس نفس افتاد بود، گفت:« خفه شو. تا موقعی که من نخوام تو همین جا می مونی.» رویا از هیبت او وحشت کرده بود. همان طور وحشت زده گفت:« باشه. ولم کن.» احسان اهمیتی به حرف او نداد و گلویش را کمی بیشتر فشرد:« آرزوی یه بار غذا خوردن با تو به دلم موند. اون وقت تو غذای من رو می ریزی دور؟» رویا در حالی که احساس خفگی می کرد، به سختی گفت:« باشه. یـ.... یه بار دیگه... برات... درست می کنم... قول می دم.» احسان با نفرت گفت:« لازم نکرده.» لبخندی ترسناک هم بر لبش نشست:« می دونی چیه؟ می خوام هر طور شده تو رو مال خودم کنم. هر کسی هم بخواد جلوم وایسته، حتی خودِ تو، بد بلایی سرش میارم.» با شست همان دستی که روی گلوی او قرار داده بود، گلویش را نوازش کرد و گفت:« فهمیدی؟» رویا ترسیده بود. او حال عادی نداشت. به ناچار، سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. او نیشخندی زد و رویا را رها کرد. رویا با صدایی دورگه شده و مظلوم گفت:« پام رو باز نمی کنی؟» احسان بدجنسانه ابروهایش را بالا داد. رویا هم دیگر اصرار نکرد. نمی خواست بیش از این او را تحریک کند. روی تخت آرام گرفت و در خودش جمع شد.
ساعتی می شد که در همان حالت بود. احسان هم داخل اتاق نبود. رویا نیم خیز شد و سعی کرد پاهایش را باز کند؛ اما از توان او خارج بود. دوباره خوابید و با صدایی که بغض روی آن اثر می گذاشت، صدا زد:« احسان؟» کمی صبر کرد. جوابی نیامد. بار دیگر بی تابانه او را صدا زد:« احسان؟» در باز شد و قامت او نمایان شد. دست به سینه به چارچوب در تکیه داد و گفت:« بگو.» رویا با همان لحنش گفت:« بازم نمی کنی. پام داره می شکنه.» احسان کمی به او نگریست و در نهایت جلو آمد. پاهای او را گشود و عقب ایستاد. رویا به پاهای خواب رفته اش تکانی داد و «آخ»ی گفت؛ اما احسان عکس العملی نشان نداد و دوباره از اتاق خارج شد. رویا به رفتن او نگریست و صبر کرد تا درد پاهایش کمی آرام شود. بعد از جا برخاست و لنگان لنگان از اتاق خارج شد. نگاهش را گرداند. خبری از او نبود. جلوتر رفت و روی مبلی نشست. مشغول ماساژ پاهایش بود که او پیدایش شد. جلوی رویا روی مبلی نشست و با لحن خشکی گفت:« آماده شو می برمت.» رویا نگاهش را به او دوخت که او نیشخندی زد و گفت:« فکر نکن یادم می ره چی گفتم. به زودی کاری رو که گفتم انجام می دم.» نگاه خیره اش را به رویا دوخت که او سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. احسان دلش برای او ضعف می رفت؛ اما چاره ی دیگری نداشت. رویا به هیچ صراطی م*س*تقیم نبود.
سر کوچه ی آن ها نگه داشت و با هان لحن خشکش گفت:« پیاده شو.» رویا غمگین به سمت او برگشت و گفت:« بیا همه چیز رو با آرامش حل کنیم. این طوری با زور که چیزی درست نمی شه.» احسان پوزخندی زد و گفت:« تازه به این نتیجه رسیدی؟ سریع تر پیاده شو. کار دارم.» رویا ناامیدانه از اتومبیل خارج شد و به سمت خانه حرکت کرد. می دانست او کاری را که گفته است، انجام می دهد. به خودش اعتراف کرد:« من اون احسان مهربون رو بیشتر دوست دارم. از این احسان می ترسم.»
romangram.com | @romangram_com