#مرد_مجهول_پارت_274

احسان از آینه نگاهی به پشت انداخت و لبخند پنهانی زد. اتومبیل را به گوشه ی خیابان کشاند و جدی شد:« بیا جلو بشین.» رویا گیج پرسید:« چرا؟» او دوباره حرفش را تکرار کرد:« گفتم بیا جلو.» رویا کمی خودش را جمع کرد و با صدای لرزانی گفت:« نه، همین جا خوبه.» احسان تمایل شدیدی به قهقهه زدن داشت؛ اما لحن پرتحکمش را حفظ کرد و صدایش را کمی بالا برد:« می گم بیا جلو.» رویا تکانی خورد و سریع از اتومبیل پیاده شد. در عقب را بست و با تعلل به سمت در جلو رفت. فکری به سرعت ازذهنش گذشت. شاید موفق نمی شد؛ اما این آخرین فرصتش بود و باید امتحانش می کرد. بعد از آن معلوم نبود چه بر سرش می آمد. یک قدم به عقب رفت و با تمام توانش شروع به دویدن کرد. باید هر طور شده خودش را به خانه می رساند. در کنار خانواده اش جایش امن تر بود. با شنیدن صدای احسان از پشت سرش، ناخودآگاه پاهایش سریع تر حرکت کرد.

- وایستا. مگه با تو نیستم؟

نمی ایستاد. حتی اگر مجبور می شد تا آخرین نفسش بدود. سعی می کرد به این فکر نکند که احسان تند و تیزتر از است و حتماً او را گیر خواهد انداخت. با دیدن اولین کوچه به داخل آن رفت و سرعتش را بیشتر کرد. پاهایش دیگر رمقی نداشت. تنفسش هم نامنظم شده بود؛ اما هنوز ناامید نشده بود. نمی توانست بایستد و تاکسی گیر بیاورد؛ بنابراین سعی می کرد با کوچه و پس کوچه رفتن، احسان او را گم کند. سینه اش به سوزش افتاده بود. مسیر زیادی را آمده بود. در حین این که می دوید، نگاه گذرایی به پشت سرش انداخت. چشم هایش گرد شد و دوباره نگریست. خبری از احسان نبود. به سختی خودش را کنترل کرد و ایستاد. هیچ خبری از او نبود. محال بود او را گم کرده باشد و از آن محال تر این بود که از گرفتن او دست کشیده باشد. می خواست غافل گیرش کند؟ در حالی که به شدت نفس نفس می زد، به اطراف هم می نگریست. حتی به بالا هم می نگریست؛ از احسان هیچ چیزی بعید نبود. شاید دقیقه ای می گذشت؛ اما خبری از او نبود. رویا با این که هنوز هم مشکوک بود، اما با خود فکر کرد:« شاید دلش واسم سوخته و دست برداشته؛ ولی این موضوعی نیست که احسان ازش بگذره.» سپس رو به آسمان ناله کرد:« خدایا چرا من این قدر خنگم و زود همه چیز رو لو دادم؟» بار دیگر، با دقت فراوان، کوچه را از نظر گذراند؛ اما خبری نبود. آب دهانش را فرو داد و با شک و تردید به راه افتاد. مدام به همه طرف می نگریست. از غافل گیر شدن متنفر بود.

پس از مدتی، پشت یک تیر چراغ برق ایستاد و دستش را در جیب شلوارش فرو برد و گوشی اش را بیرون کشید. نگاه دیگری به اطراف انداخت و با آژانش تماس گرفت و آدرسی را که درآن بود، داد. مرتب پوست لبش را می کند و مضطرب به اطرافش می نگریست. پس این آژانش چه شد؟ خواست سرک دیگری بکشد که از سمت دیگر تیر چراغ برق، دستی یقه اش را گرفت و رویا قبل از آن که بفهمد چه شده، خودش را رو به روی او دید. صدای ترمز اتومبیلی از پشتش آمد که رویا فکر کرد حتماً آژانش است و تنها راه نجات او؛ اما با پرت شدنش داخل همان اتومبیل امیدش از بین رفت و رو به احسان که کنارش نشست، گفت:« چی می خوای از من؟ بذار برم.» احسان پوزخندی زد و با تمسخر گفت:« چشم.» سپس به راننده دستور حرکت داد. رویا به سمت در برگشت و دستگیره را کشید؛ اما در باز نشد. باز می شد جای تعجب داشت. نالید:« ولم کن بذار برم. چی از جونم می خوای؟» جوابی از جانب او نشنید. دستش جیبش را لمس کرد. هنوز گوشی اش را داشت. باید کاری می کرد. گیج بود. با چه کسی باید تماس می گرفت؟ جرقه ای در ذهنش زده شد:« سمانه.» راه حل مناسبی نبود؛ اما چاره ای هم نداشت. نمی توانست با خانواده اش تماس بگیرد. ممکن بود از شدت نگرانی بلایی بر سرشان بیاید. به غیر از سمانه، کس دیگری نبود. چرا! بود. آقای سهرابی. دلش می خواست محکم بر سرش بکوبد. این دو نفر که با هم، هم دست بودند؛ اما نه. محال بود آقای سهرابی موافق دزدیدن او باشد. دوباره رو به احسان گفت:« بذار من برم.» احسان همان طور که از پنجره به بیرون می نگریست، گفت:« ساکت باش.» رویا موفق به درآوردن گوشی شده بود. گوشی را کنارش نگه داشت و همان طور که نقش بازی می کرد و مضطرب به اطراف می نگریست شماره ی آقای سهرابی را گرفت. گوشی اش را از بر بود. بدون نگاه کردن به آن هم می توانست شماره بگیرد. با برقرار شدن تماس، رویا با صدای بلندی گفت:« کجا داری می بری من رو؟ این جاها دیگه کجاست؟ بذار برم.» سپس جیغ زد:« بذار برم.» در همین حین گوشی اش را داخل جیب مانتویش گذاشت. احسان به او نگریست و گفت:« گفتم ساکت باش.» چیزی در جیب احسان بوق خورد و او با تعجب جسم کوچکی را از جیبش خارج کرد. سرش به سمت رویا چرخید و خشمگین گفت:« گوشیت روشنه؟» رویا تعلل نکرد. گوشی را از جیبش درآورد و فریاد زد:« تو رو خدا کمکم کنید. می خواد من رو بکشه.» گوشی اش از دستش ربوده شد و احسان آن را روی گوشش قرار داد. مطمئن بود صدای آقای سهرابی را می شنود. رویا بار دیگر فریاد زد:« کمکم کنید.» احسان صحبت کرد:« بیخود جیغ و داد می کنه. تو هم لازم نیست نگران شی.» کمی سکوت کرد و سپس خشمگین گفت:« صدات رو بیار پایین. برش نمی گردونم. همین آدمی که داری می گی می خواد همه چیز رو لو بده. تو می دونی بعدش چه اتفاقی می افته؟» باز کمی سکوت و سپس:« برش نمی گردونم. فعلاً باهاش کار دارم.» این را گفت و سیم کارت را از داخل گوشی بیرون کشید.

احسان نیم نگاهی به رویا که گوشه ی اتومبیل کز کرده بود، انداخت و گفت:« واسه چی این کارو کردی؟ مثلاً می خواستی از دست من خلاص شی؟» رویا بیشتر خودش را جمع کرد و با لحن غمگینی گفت:« نه، خیلی وقته که نمی تونم از دستت خلاص شم. اون قدر توی زندگیمی که این برام شده یه آرزوی محال.» احسان در یک حرکت سریع دست دور کمر او انداخت و او را به خودش نزدیک کرد. از نفس های تندی که می کشید، معلوم بود عصبانی است و باز هم رویا به قلبش خنجر زده است.

تقلاهای رویا فایده ای نداشت. دست احسان مانند شاخه ی محکم درختی، او را در برگرفته بود و او نمی توانست راه به جایی ببرد. مشتش های متوالی اش را به دست او می کوبید و با حرص می گفت:« ولم کن.» دست احسان دورش محکم تر شد و او از ب*غ*ل، بیشتر در آ*غ*و*ش او فرو رفت. صدای زمزمه وار، اما پرتحکم او را کنار گوشش شنید:« آروم بگیر.» جسمی را روی پهلویش حس کرد و نگاهش را به آن سمت کشاند. از دیدن اسلحه ای که در دست احسان و روی پهلویش بود، وحشت زده سعی کرد خودش را عقب بکشد و در همان حال ناله و التماسش مخلوط شد:« تو رو خدا کاریم نداشته باش. به خدا به کسی چیزی نمی گم. قول می دم. از اولش هم نمی خواستم این کارو انجام بدم. بذار بر...» با فشرده شدن بیشتر اسلحه روی پهلویش ساکت شد و بی حرکت برجای ماند. حال خود را درک نمی کرد. گویی برای فرار از آن اسلحه که به وسیله ی احسان روی پهلویش قرار داده شده بود، باز هم به آ*غ*و*ش او پناه برده بود؛ زیرا با ترس به اسلحه می نگریست و خودش را در آ*غ*و*ش او می فشرد. در نهایت سرش را هم در آ*غ*و*ش او مخفی کرد. اصلاً متوجه نبود که اسلحه از روی پهلویش برداشته شده است. احسان از عمد آن کار را کرده بود؟!

با توقف اتومبیل به خودش آمد و کمی گیج و مضطرب به اطراف نگریست. کجا بودند؟ لباس او را چنگ زد و التماس کرد:« تو رو خدا باهام کاری نداشته باش.» احسان بی هیچ حرفی از اتومبیل پیاده شد و رویا را هم با خودش بیرون کشاند. مرد به همراه اتومبیل از آن جا دور شد. رویا نمی دانست چرا به جای فرار از او، خودش را بیشتر به او می فشارد. یک دستش از پشت کمر او، لباسش را چنگ می زد و دست دیگرش جلوی لباس او را. دست احسان نوازش گونه روی کمرش حرکت کرد و با ملایمت صدا زد:« رویا؟» رویا لباس او را بیشتر در مشت هایش فشرد و چیزی نگفت. او از حرکت ایستاد و با صدایی که خنده در آن مشخص بود، گفت:« تو الان از دست کی فرار کردی که چسبیدی به من؟ الان می دونی من کیم؟ من مثلاً می خواستم تنبیهت کنما.» سپس خنده ی بلندی سرداد و این خنده چقدر به گوش رویا آشنا آمد. چه گفته بود؟ ای وای! خودش را دستپاچه از او جدا کرد و سعی کرد از او فاصله بگیرد؛ اما هنوز دست احسان دور کمرش بود. این حرکتش دوباره موجب خنده ی احسان شد. مشتش را به پهلوی او کوبید و گفت:« ولم کن.» احسان بی توجه به گفته ی او، دوباره او را به همراه خود، وادار به حرکت کرد. رویا نگاهی به اطراف انداخت که صدای احسان را شنید:« هیچ موجود زنده ای این دور و اطراف پیداش نمی شه.» رویا با صدایی لرزان گفت:« واسه چی من رو آوردی این جا؟» جوابی از جانب احسان نشنید. درب ورودی باغ کوچکی باز شد که رویا مقاومت کرد برای داخل نشدن. احسان او را با کمی فشار داخل کرد و در را بست. سگ شکاری بزرگی نزدیکشان آمد و شروع کرد به پارس کردن. رویا خودش را در پشت احسان مخفی کرد که او گفت:« این مواظبه تا تو از این در بیرون نری.» رویا با مشت به پشت کمر او کوبید که او باز هم قهقهه زد. رویا با حرص لباس او را در مشتش گرفت و گفت:« بذار برم. من نمی خوام این جا باشم.» احسان با گفتن« ولی من می خوام.» او را از پشتش بیرون کشید و به سمت ساختمان آن باغ برد.

درب ورودی ساختمان که به وسیله ی احسان قفل شد، باعث شد رویا بی سر و صدا روی مبلی بنشیند و اعتراضی هم نکند. صدای بدجنس او آمد:« محمد هم این جا رو بلد نیست. می دونستی؟» رویا در حالی که بغض کرده بود، خودش را بیشتر در پشتی مبل فرو کرد. احسان جلو آمد و پارچه ی روی صورتش را برداشت؛ سپس خطاب به رویا گفت:« چرا نشستی؟» رویا به چشم های خندان او نگریست و با صدای دورگه شده اش پرسید:« چیکار کنم؟» احسان با لبخند کجی روی مبل رو به روی او نشست و دستور داد:« برو برای رئیست چای آماده کن.» رویا بهت زده به او نگریست که او یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:« این قدر تعجب داشت؟» سپس لم داد و گفت:« زود باش. من صبرم کمه.» رویا با خشم دست هایش را مشت کرد و غرید:« برات کوفت هم نمیارم؛ چه برسه به چای.» احسان دوباره بلند خندید و خودش را جلو کشید:« باز که داری بلبل زبونی می کنی. خیلی دلت می خواد زودتر بریم سر اصل مطلب؟» و با بدجنسی ابروهایش را بالا داد. رویا با چشمانی گرد شده به او نگریست. منظورش چه بود؟

رویا با عصبانیت از جا برخاست و گفت:« منظورت چیه از این حرف ها؟» احسان قهقهه ای زد و گفت:« برو کوچولو. زود باش. من چای می خوام.» با دیدن چهره ی عصبانی رویا، یک دستش را به تکیه گاه مبل تکیه داد و ادامه داد:« یادت که نرفته در قفله و یه سگ هم جلوی در نگهبانی می ده؟ در ضمن من آوردمت این جا واسه تنبیه. پس بهتره دختر خوبی باشی و حرف گوش بدی.» رویا دست هایش را مشت کرد که او گفت:« سریع تر فقط.» تمام غیظش را با نگاه به صورت او پاشید و به آشپزخانه رفت. در حالی که با غیظ مشغول آماده کردن چای بود، غر می زد:« حیف که این جا گیر افتادم. وگرنه نشونش می دادم که حق نداره به من دستور بده.»

- من در همه حال بهت دستور می دم.

رویا از جا پرید و نگاهی به پشت سرش انداخت. احسان دست به سینه به ورودی آشپزخانه تکیه داده بود و با لبخندی در گوشه ی لبش، به او می نگریست. رویا ادامه ی غرهایش را به بعد موکول کرد و پشت میز کوچکی که در آشپزخانه بود به انتظار دم کشیدن چای ماند. احسان هم قدم زنان جلو آمد و پشت میز نشست. رویا سرش را از او برگرداند و به جای دیگری خیره شد؛ اما او نگاه خیره اش را به رویا دوخته بود و دست بردار هم نبود.

بالاخره طاقت رویا تمام شد و برای فرار از نگاه او، به سراغ چای رفت. داخل یکی از کابینت ها استکانی پیدا کرد و برای او چای ریخت. استکان را جلوی او، روی میز، تقریباً کوبید و خودش هم عصبی پشت میز نشست. احسان با طعنه گفت:« این الان یعنی بفرمایید دیگه. هان؟» رویا در دلش ادای او را درآورد؛ اما در ظاهر چیزی بروز نداد. احسان جرعه ای از چای را نوشید و گفت:« برای خودت هم بریز.» رویا عصبی و کلافه گفت:« نمی خوام. فقط می خوام از این جا برم.» احسان با لحن شیطنت آمیزی گفت:« کجا بری؟ کجا بهتر از در کنار من بودن. مهم نیست که کجایی، فقط مهم اینه که پیش منی. نه؟» حرف هایی را که دلش می خواست از زبان رویا بشنود، خودش می گفت. رویا به حالت تمسخر کمی لبش را کج کرد و گفت:« آره. اصلاً می میرم برات.» احسان جرعه ای دیگر را نوشید و خونسرد گفت:« من که گفتم.» رویا با غیظ خواست چیزی بگوید؛ اما پشیمان شد و نفس عمیقی کشید؛ سپس با لحن آرام تری گفت:« بذار من برم.» احسان دستش را دور استکان حلقه کرد و گفت:« اگه می تونی از پس اون سگه بربیای، مشکلی نیست. می تونی بری.» رویا دیگر نمی دانست باید چگونه با او رفتار کند و چه بگوید. هر چه می گفت، باز او حرف خودش را می زد. سعی کرد آرام باشد:« خوب پس می خوای من رو این جا نگه داری که چی بشه؟» احسان با چشمانی گرد شده به او نگریست و گفت:« خیلی رو داری به خدا. من رو تهدید کردی، حالا طلبکار هم هستی. نباید مجازات بشی یعنی؟» رویا از در دیگری وارد شد:« تو اصلاً دلت میاد من رو مجازات کنی؟ مگه من رو دوست نداری و داری نمی میری برام؟ هوم؟» سپس گردنش را کج کرد و به او خیره شد. احسان چشم هایش را ریز کرده بود و مشکوکانه به او می نگریست. در همان حالت گفت:« الان داری من رو گول می زنی دیگه. هان؟ به عبارت ساده تر داری سرم رو شیره می مالی. مگه نه؟» رویا مشتش را جلوی دهانش گرفت و گفت:« اوا. دور از جونت آقــا. بنده بی جا بکنم.» احسان به سمت او خیز برداشت که رویا جیغی زد و به سرعت از جا برخاست و صندلی را واژگون کرد. با همان سرعت از آشپزخانه بیرون دوید که در حلقه ی دست احسان گیر افتاد و دست و پایی زد. احسان نمی دانست بخندد یا عصبانی باشد. بیشتر تمایل داشت قهقهه بزند. او را به خودش فشرد و گفت:« من رو مسخره می کنی؟ حسابت رو می رسم.» رویا بلند خندید و گفت:« حقته حقته.» بعد گویی تازه به خودش آمد. مدت ها بود که با احسان از این شوخی ها نکرده بود. احسان شانه اش را نوازش کرد و گفت:« می دونی از کی من صدای خنده ات رو نشنیده بودم؟»

romangram.com | @romangram_com