#مرد_مجهول_پارت_273
رویا می دانست با خانه ماندن چیزی تغییر نمی کند. حق با احسان بود. اگر می خواست، به خانه شان هم می آمد و او را می برد. با لرزش کمی که به جانش افتاده بود، از خانه خارج شد. دلش نمی خواست غافل گیر شود. آرام آرام فاصله ی خانه تا خیابان را پیمود و سپس نگاهی به اطراف انداخت. خبری نبود. خواست وارد خیابان شود که صدای بوق اتومبیلی را از پشت سرش شنید. به سرعت به پشت سرش نگریست و با دیدن مردی قد بلند و قوی هیکل، ترسید و قدمی به عقب برداشت. او به رویا نزدیک شد و گفت:« بفرمایید سوار شید.» رویا ممطئن بود که از طرف احسان هستند. با این حال پرسید:« برای چی باید با شما بیام؟ شما کی هستید؟» او قدمی به رویا نزدیک شد و گفت:« فکر می کنم رئیس در این مورد با شما صحبت کرده باشن. بفرمایید سوار شید.» سپس برگشت، درب اتومبیل را گشود و منتظر شد. رویا مردد جلو رفت و سوار شد.
تا به مقصد مورد نظر برسند، مرتب دست هایش را با اضطراب به هم می مالید. وقتی اتومبیل توقف کرد، همان مرد پیاده شد و در سمت رویا را گشود تا او پیاده شود. رویا پیاده شد و به اطراف نگریست. مکان ساکت و خلوتی بود که تنها یک درب بزرگ، در رو به رو دیده می شد. به نظر می رسید پشت آن یک باغ باشد. صدای پارس چندین سگ هم می آمد که این رویا را بیشتر می ترساند. مطمئن بود احسان عمداً برای ترساندنش، او را به آن جا کشانده است. با همراهی مرد جلو رفت و در گشوده شد. صدای پارس سگ ها بیشتر شده بود که باعث شد رویا در خود جمع شود. نیم نگاهی به آن ها انداخت. سگ های بزرگ و شکاری بودند. بسته شده بودند؛ اما این از ترس رویا نمی کاست. ساختمان باغ را دور زدند و به پشت باغ رفتند. قامت سرتاپا سیاه پوش و پوشیده شده ی احسان را دید که به درختی بزرگ تکیه داده بود. مرد تا نزدیک احسان او را همراهی کرد و سپس با اشاره ی او از آن جا دور شد. رویا نگاهی به صورت پوشیده شده ی او انداخت و سعی کرد ترسش را پشت زبانش مخفی کند:« چرا من رو آوردی این جا؟» او تکیه اش را از درخت برداشت و گفت:« لزومی نداره بهت توضیح بدم. تو هر جایی که من بگم میای.» رویا دست هایش را مشت کرد و با غیظ گفت:« چرا دست از سر من برنمی داری؟» با کشیده شدن یقه اش توسط احسان، جیغ خفه ای کشید که پشتش مماس به همان درخت بزرگ شد. هنوز یقه اش در مشت احسان بود و تنها نوک پاهایش مماس با زمین بود. ترسیده گفت:« ولم کن.» او بدن رویا را بیشتر به درخت فشرد و با همان لحن پر تحکمش گفت:« یه چیزهایی رو باید برات روشن کنم. قوانینی که قبلاً برقرار بوده هنوز هم هست. حق سرپیچی هم نداری. و این بار آخری بود که با این لحن با من حرف زدی.» کمی بدنش را بالاتر کشید و گفت:« فهمیدی؟» رویا برای خلاص شدن از آن وضعیت سرش را تکان داد که او راضی نشد و گفت:« نشنیدم؟» رویا با بغض و حرص گفت:« فهمیدم.» او با گفتن:« خوبه» رهایش کرد. رویا یقه اش را صاف کرد و مضطرب کنار همان درخت ایستاد. او گفت:« با من بیا.» سپس حرکت کرد و رویا هم با کمی تعلل، پشت سرش به راه افتاد. هنوز هم بدنش می لرزید. درب پشت باغ، به وسیله ی مردی گشوده شد و احسان و سپس رویا، داخل شدند. سالن بزرگی رو به رویشان بود که احسان خطاب به رویا گفت:« برو بالا تا من بیام.» رویا نگاهی به پله ها انداخت و بی حرف، راهی شد. در طبقه ی بالا، دو اتاق بود. رویا روی مبلی نشست و منتظر شد.
چند دقیقه ی بعد احسان آمد و خطاب به رویا که خیره به زمین مانده بود، گفت:« پاشو بیا.» رویا تکانی خورد. تازه متوجه آمدن او شده بود. بی حرف از جا برخاست و به دنبال او، وارد یکی از اتاق ها شد. احسان در را بست و به او اشاره کرد که پشت کامپیوتر بنشیند. رویا باز هم بدون هیچ حرفی پشت کامپیوتر نشست که احسان گفت:« چه دختر خوبی شدی.» رویا با صدای خش داری گفت:« مگه همین رو نمی خوای؟ که من ساکت و صامت فقط دستوراتت رو اطاعت کنم؟» او کنار رویا روی صندلی دیگری نشست و گفت:« نه. می تونی نظراتت رو بدی؛ منتهی بدون بی ادبی و تندی.» رویا با طعنه گفت:« اطاعت قربان.» او خنده ای کرد و گفت:« روشنش کن.»
رویا سیستم را روشن کرد و سپس پرسید:« قراره چیکار کنیم؟» او کمی خودش را جلوتر کشید و گفت:« باید یه چیزهایی رو یاد بگیری.» رویا کمی فکر کرد و گفت:« چی مثلاً؟» او با خونسردی گفت:« این قدر عجول نباش. می فهمی دیگه.» رویا می دانست برای حرص دادن او این حرف را زده است. دنبال جوابی برای این حرفش می گشت. به چهره ی پوشیده شده اش نگریست و با لحن تمسخرآمیزی گفت:« می گم خیلی خوبه که چهره ات پوشیده هستا. این طوری کم تر عذاب می کشم.» قبل از این که او عکس العملی نشان دهد، سریع گفت:« این که ربطی به شخصیت الانت نداره که بخوای عصبانی بشی. مربوط به احسان بود که تو گفتی احسان نیستی.» او دست هایش را مشت کرده بود و سرش را تکان می داد. رویا که دید اوضاع را خراب کرده است، تک سرفه ای کرد و گفت:« خوب، چی می خواستی بگی؟» او پس از کمی سکوت، با صدای خشمگینی گفت:« برو بیرون.» رویا متعجب به او نگریست که با صدای فریاد او، از جا پرید:« گفتم برو بیرون.» رویا کمی خودش را جمع کرد و بلافاصله از آن جا خارج شد. در را بست و دوباره روی همان مبل نشست. صدایی از اعماق ذهنش می گفت:« چرا این جوری باهاش حرف زدی؟» کمی پشیمان بود. پاهایش را با آشفتگی تکان می داد. هیچ صدایی از آن اتاق خارج نمی شد. با تعلل و تردید، از جا برخاست و گوشش را به در چسباند. صدایی نمی آمد. دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از آن که پشیمان شود، در را گشود. احسان داخل اتاق نبود. نگاهش را گرداند و او را روی تراس دید. دست هایش را به میله ها تکیه داده بود و تکان نمی خورد. رویا آب دهانش را فرو داد و با قدم هایی مردد جلو رفت. با صدای ضعیفی گفت:« فقط می خواستم حرفت رو تلافی کنم. منظوری نداشتم. مـ.... معذرت می خوام.» صدای خش دار و هم چنان پرتحکمش را شنید:« کی بهت اجازه داد بیای؟ برو بیرون.» رویا همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. او به پشتش نگریست و با دیدن رویا که هم چنان ایستاده بود، دوباره تکرار کرد:« می گم برو بیرون.» رویا سرش را بالا داد و گفت:« نمی رم. می خوام یاد بگیرم.» او سرش را تکان داد و گفت:« چی رو؟» رویا انگشت هایش را درهم پیچید و گفت:« همون چیزی رو که می خواستی با کامپیوتر بهم یاد بدی.» او دوباره به رویا پشت کرد و گفت:« لازم نیست. برو بیرون.» رویا با پررویی روی تراس رفت و با نگاهی به اطراف گفت:« چقدر این جا منظره اش عالیه!» او قدمی به رویا نزدیک شد و گفت:« نمی ری بیرون؟» رویا کمی ترسیده بود؛ با این حال گفت:« نه.» او قدمی دیگر به رویا نزدیک شد که رویا با برداشتن قدمی به عقب، به دیوار برخورد کرد. احسان آن قدر جلو آمد که تنها چند سانت ناچیز با رویا فاصله داشت. رویا ترسیده خواست از کنار او بگریزد که احسان با تکیه دادن دستش به دیوار، راه او را مسدود کرد. او در خودش جمع شد و مضطرب گفت:« چرا این جوری می کنی؟ برو کنار.» احسان نه تکانی خورد و نه حرفی زد. رویا که کلافه شده بود، گفت:« برو کنار.» و سعی کرد او را عقب بزند؛ اما نتوانست. احسان گفت:« تو به بلبل زبونی هات ادامه بده.» رویا که از کنار زدن او ناامید شده بود، گفت:« چی داری می گی؟ برو کنار. می خوام برم.» او با لحن طعنه آمیزی گفت:« من که گفتم بری. خودت خواستی پیش من بمونی.» رویا خنده ای عصبی کرد و گفت:« من غلط بکنم. برو کنار.» اما او از جایش تکان نخورد. رویا می دانست به داد و فریاد کردن هم کسی به کمکش نخواهد آمد؛ بنابراین باید روی احسان کار می کرد. از این رو، گفت:« باشه. معذرت می خوام. حالا برو کنار.» او بلند خندید که رویا ترسیده در خودش جمع شد. خنده اش بیشتر عصبی بود. با سر انگشت دست کش پوشش گونه ی رویا را نوازش کرد و گفت:« من رو چی فرض کردی؟ هان؟» رویا سرش را کنار کشید و مضطرب گفت:« بذار برم.» او، یک دستش را دور کمر رویا حلقه کرد؛ اما هم چنان با همان فاصله ی اندک، او را نگه داشت. رویا تکانی به خودش داد و گفت:« ولم کن.» احسان دست دیگری را روی گلوی او قرار داد و سرش را به دیوار تکیه داد. دست دیگرش هم چنان روی کمر او بود. رویا آشفته و ترسیده گفت:« چیکار می کنی؟ ولم کـ....» فشرده شدن بیشتر گلویش حرفش را قطع کرد. بی حرکت ایستاد. نمی خواست بیشتر از این او را عصبی کند. او وقتی بی حرکتی رویا را دید، دستش را از روی گلوی او برداشت. سپس گفت:« بالاخره یه جا باید زبونت رو کوتاه کنم. مگه نگفته بودم حق نداری با تندی با من حرف بزنی؟» رویا دستپاچه گفت:« من که معذرت خواستم.» او با لحن سردی گفت:« کافی نیست.» رویا با لکنت گفت:« پـ.... پس... پس چی؟» او با همان لحن گفت:« باید عمل کنی.» رویا سرش را تکان داد و گفت:« باشه.» سپس منتظر شد تا احسان رهایش کند. چقدر از این مرد می ترسید. این احسانی نبود که در کنارش احساس آرامش می کرد. وقتی دید هم چنان اسیر است، گفت:« بریم... بریم یاد بدی؟» او با لحن خشکی گفت:« قرار نیست چیزی یاد بگیری. در واقع از این کار پشیمون شدم.» رویا مضطرب گفت:« پس بذار برم.» او گفت:« می ری اتاق ب*غ*لی. یه دست لباس برات گذاشتم. اون ها رو می پوشی و میای بیرون. باید بریم جایی. سریع.» سپس دستش را برداشت که رویا به سرعت از آن جا گریخت.
رویا نگاهی به لباس های سیاه رنگ انداخت و به سرعت همه را تعویض کرد. کجا قرار بود بروند؟ باز هم مأموریت؟! رویا زیر لب غر زد:« تا من رو به کشتن نده، دست بردار نیست که.» از اتاق خارج شد و چشم گرداند تا او را بیابد. نبود. روی مبل نشست و منتظر شد.
چند دقیقه ای نشسته بود که صدای مردی را از پشت سرش شنید:« تشریف بیارید پایین.» رویا از جا برخاست و با خود گفت:« خودش رفته پایین و سه ساعته من رو معطل کرده. مرض داره.» از پله ها پایین رفت و او را دید که با مردی آرام صحبت می کرد. وقتی صحبت هایش به پایان رسید، رو به رویا گفت:« بریم.» سپس خطاب به مرد گفت:« یادت نره چی بهت گفتم. خوب حواستون رو جمع کنید.» مرد اطاعت کرد و او به راه افتاد. رویا باز هم با خودش گفت:« چه بله قربانی هم بهش می گن. حالا انگار تحفه است. اون مرد های گنده رو چجوری می ترسونه؟» ریز خندید که احسان نیم نگاهی به او انداخت و گفت:« به چی می خندی؟ فکر می کردم دلت می خواد گریه کنی.» رویا با خشم گفت:« خیلی دلت می خواد گریه ی من رو بببنی. نه؟ قبلاً هم همین رو می خواستی که...» دست احسان که روی دهانش نشست، حرفش را برید. او با خشم گفت:« نباید این چیزها رو به زبون بیاری. هویت من نباید فاش بشه.» دستش را برداشت که رویا هم خشمگین حرفی را که نباید می زد، در عصبانیت، به زبان آورد:« اگه دست از سر من برنداری به همه می گم کی هستی. هویت واقعیت رو فاش می کنم. به همه می گم.» تازه حرف هایی که زده بود در ذهنش طنین انداز شد. چه کرده بود؟ نباید این را می گفت. باید طور دیگری از آن استفاده می کرد. چرا همچین کار اشتباهی مرتکب شده بود؟ احسان یقه اش را گرفت و با غیظ گفت:« چه غلطی کردی؟ من رو لو می دی؟ این موضوع از همه چیز برام مهم تره. اون وقت تو جوجه ی احمق داری من رو تهدید می کنی؟» این مرد، خشمگین تر و خطرناک تر از هر زمانی بود. رویا ترسیده خواست چیزی بگوید که دست احسان دوباره دهانش را بست. رویا می خواست خراب کاری اش را درست کند؛ اما مگر می شد؟ این مرد حتی امکان داشت او را بکشد. وقتی به خود آمد روی صندلی عقب اتومبیلی پرت شده بود. قبل از این که چیزی بگوید، پارچه ای دهانش را محکم بست. به گریه افتاده بود. این مردِ خشمگین، رحمی در کارش نبود. نباید می گفت. چه اشتباه بزرگی کرده بود! با محکم بسته شدن دست هایش، ناله ای کرد که احسان او را روی صندلی خواباند و تهدیدآمیز گفت:« صدات درنیاد.» و در را محکم کوبید. سپس پشت فرمان نشست و غرید:« من رو به مهم ترین موضوع زندگیم تهدید می کنی؟ این همه سال زحمت کشیدم که تو جوجه ی نفهم همه چیز رو خراب کنی؟ خیلی دلت می خواد دشمن هام بفهمن و نابودم کنن. هان؟ می دونی اگه یه سری ها بفهمن من کیم چه بلایی سرم میاد؟ نه کوچولو نمی ذارم کاری از پیش ببری. من تا تو رو مال خودم نکنم، نمی میرم. این رو یادت باشه. ولی طوری زبونت رو کوتاه می کنم که دیگه جرئت نکنی من رو تهدید کنی. اونم به وقتش.» این را گفت و حرکت کرد. رویا مرتب می گریست و می لرزید. حتی نمی توانست توضیح دهد و او را قانع کند. چه بلایی سرش می آمد؟ پارچه ی دور دهانش، صدایش را خفه کرده بود. از شدت ترس نمی دانست چه باید بکند. واقعاً احسان بلایی بر سرش می آورد؟
با توقف اتومبیل بی حرکت بر جای ماند. آن قدر ترسیده بود که دلش می خواست در دم بمیرد. احسان به عقب برگشت و با لحنی که آرام تر از قبل بود، گفت:« فعلاً کاری باهات ندارم. همین جا بی سر و صدا می مونی. فهمیدی؟» رویا وحشت زده سرش را تکان داد. فعلاً کاری نداشت. بعد چه؟ او از اتومبیل خارج شد و قفل را زد. حالا داخل اتومبیل، سکوتی مطلق برقرار شده بود. در دلش مرتب خدا را صدا می زد تا احسان بلایی بر سرش نیاورد. آن قدر گریسته بود که چشم هایش می سوخت و پلک هایش سنگین شده بود. چه باید می کرد؟
***
نمی دانست چقدر گذشته است؛ تنها این را می دانست که دست هایش از شدت سوزش بی حس شده و بدنش هم از بی تحرکی، درد گرفته است. گه گاهی صداهای عجیبی می آمد؛ اما رویا نمی توانست تشخیص دهد که چیستند و از کجا می آیند. دلش می خواست از آن جا بگریزد و تا جان در بدن دارد، از آن جا دور شود. از این همه ترس و وحشت خسته شده بود. با باز شدن قفل های اتومبیل، وحشت زده ناله ای کرد که درب بالای سرش باز شد و صداهای نامفهومی که از گلوی رویا خارج می شد، بیشتر شد. چه کسی آمده بود؟ نکند بلایی سرش بیاورند؟ دست های قدرتمندی او را گرفت و از اتومبیل خارج کرد. صدای بم مردی را کنار گوشش شنید:« آروم باش. کاریت ندارم. رئیس گفته ببرمت یه جای امن. نگران نباش.» دست هایش را گشود؛ اما هم چنان دهانش بسته بود. مرد، بازوهایش را گرفت و تا آن جا که می شد، سعی می کرد او را پوشش دهد. رویا تنها با قدرت دست های مرد راه می رفت و در خود توانی نمی دید. مرد او را پشت درختی برد و دهانش را گشود؛ سپس گفت:« همین جا بمون و از این جا تکون نخور. کوچکترین صدایی شنیدی خودت رو تا آخرین حد ممکن مخفی می کنی و سر و صدا هم نمی کنی.» دست داخل جیبش برد و موبایلی را بیرون آورد. آن را به دست رویا داد و گفت:« وقتی احساس خطر کردی، دکمه ی یک رو فشار می دی. مطمئن باش به کمکت میایم. مفهوم شد؟» رویا سرش را تکان داد و سعی کرد چیزی بگوید:« رئیس... کـ.... کجاست؟» مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:« سرش شلوغ بود. تو همین جا بمون و تکون نخور. من باید برم.» این را گفت و با احتیاط از آن جا عبور کرد. رویا گوشی را در دستش فشرد و مضطرب و پریشان، اطراف را زیر نظر گرفت. خبری از کسی نبود. بین درخت و دیوار پنهان شده بود و گوشی را هم روشن نگه داشته بود تا در صورت لزوم، سریع دکمه اش را فشار دهد. در دلش نالید:« آخه دیگه من رو واسه چی آورده این جا؟ هم واسه خودش دردسر درست می کنه، هم واسه من.»
ساعتی می شد که آنجا نشسته بود؛ اما خبری از کسی نبود. پاهایش از سکون مطلق درد گرفته بود. نامحسوس سرکی کشید؛ هیچ موجود زنده ای در آن اطراف دیده نمی شد. دلش می خواست از آن جا بیرون بیاید؛ اما از کشته شدن می ترسید؛ بنابراین همان جا ماند و درد پاهایش را تحمل کرد. در همان لحظه صدای آرامی را شنید:« رویا؟» صدای احسان بود. مشکلش این بود که از او هم می ترسید؛ اما نمی توانست خودش را از او مخفی کند. سرکی کشید که احسان او را دید. جلو آمد و نزدیک او، روی پاهایش نشست. نگاهی به چهره ی رنگ پریده و ترسیده اش انداخت؛ سپس با ملایمت دستش را دور او حلقه کرد و بلندش کرد. با لحن آرامی زمزمه کرد:« طوری نیست. دیگه خطری تهدیدت نمی کنه. می تونیم بریم.» رویا در دلش ناله کرد:« خطر اصلی تویی.»
احسان درب اتومبیل را گشود و رویا سوار شد. حالا چه می شد؟ خودش را گوشه ی صندلی عقب جمع کرد و از دید احسان خارج شد. می ترسید. چقدر دلش می خواست همین حالا از یاد او برود؛ اما افسوس که نمی شد.
romangram.com | @romangram_com