#مرد_مجهول_پارت_272
احسان دست هایش را بالا آورد و گفت:« خیله خوب. آروم باش. نمی کشمش؛ ولی حالا حالاها باهاش کار دارم.»
رویا م*س*تأصل روی زمین نشست و زانوهایش را در ب*غ*ل گرفت که احسان هم جلوی او، روی زانوهایش نشست. دلش می خواست دست های لرزان او را در دستش بگیرد و آرامش کند؛ اما یادش آمد که رویا متعلق به او نیست. آقای سهرابی جلو آمد و با لحن محکمی گفت:« پاشو رویا. این قدر زود خودت رو نباز. به جای این که تموم عقده های گذشته رو، روی این دختره ی عوضی خالی کنی، زانوی غم ب*غ*ل گرفتی که چی؟ چرا مثل آدم های ضعیف، مدام میدون رو برای تاخت و تاز دشمن هات، خالی می کنی؟» رویا نالید:« نمی خوام ببینمش. می خوام برم.» احسان بی هوا دست هایش را برای گرفتن دست های رویا، جلو برد که او خودش را عقب کشید و در حالی که اشک هایش سرازیر شده بود، گفت:« به من دست نزن. من به خاطر این عوضی، اعتمادم رو به آدم ها از دست دادم. تبدیل شدم به یه آدم منزوی که نمی تونه با کسی دوستی کنه. واقعاً فکر می کنی نفهمیدم؟ اون موقعی که تو داشتی جلوی من فریاد می زدی که از اول عاشق این آدم پست بودی، من دیدم نیشخند خبیثی رو، رو لب های آدمی که تا چند لحظه قبلش داشت از اعتراف من به همسری تو، مویه می کرد. من همون روز شکستم احسان. بعد از اون دیگه نتونستم با کسی دوست بشم. همین یه دوستی رو هم که الان دارم، به خاطر آدم بودن خودشه. با وجود بداخلاقی ها و عدم اعتماد من، باز هم پا به پام اومد و همراهم شد. ازش همه چیز رو مخفی می کردم و اون با وجود این که می فهمید، اما به روم نمی آورد و دوستیمون رو خدشه دار نمی کرد. تمام زندگیم رو همین آدم دگرگون کرد و من رو نسبت به عالم و اعتماد بی اعتماد کرد. یکی اون، یکی هم تو. تو هم توی این ماجرا مقصری احسان. پدر و مادرم از ترس برخوردهای تند من هیچ خواستگاری رو به خونه راه نمی دادن؛ چون من با خودم عهد بسته بودم که تا عمر دارم دیگه نه با کسی دوست شم و نه با کسی ازدواج کنم. می بینید با من چیکار کردید؟ زندگیم رو بهم ریختید. حالا من رو آوردید این جا که چی بشه؟ اون باید عذاب وجدان خفه اش می کرد که این طور نبوده و داشته زندگی خودش رو می کرده. چه روزهایی که من به خاطر این عوضی غصه خوردم و براش دعا کردم. غافل از این که چشم دوخته بود به شوهر من و با وجود دونستن این که من زنشم، از طریق مکر و حیله سعی داشت اون رو ازم بگیره و در نهایت کل زندیگم رو بهم ریخت.» مشتش را روی قلبش فشرد و رو به آقای سهرابی ناله کرد:« من رو از این جا ببرید. دلم داره می ترکه.» آقای سهرابی نگاهی به پرستو انداخت و با دیدن برق خبیث چشم های او، با خشم به سمتش رفت و مشت محکمی به صورت او زد که او بیهوش برجای ماند. احسان از جا برخاست، برای پاک کردن اشک هایش، دستی به صورتش کشید و رو به آقای سهرابی گفت:« رویا رو از این جا ببر. من خودم حساب این دختره رو می رسم.» سپس بدون آن که به رویا بنگرد، خطاب به او گفت:« زنده می مونه؛ اما کاری می کنم که زندگیش بشه جهنم. بالاخره یه چیزهایی رو شوهرش باید بفهمه. می دونم چیکار کنم که مثل یه آشغال پرتش کنه بیرون.» رویا چیزی نگفت و به همراه آقای سهرابی از آن جا خارج شد.
رویا در سکوت درب اتومبیل را گشود و قصد پیاده شدن کرد که آقای سهرابی گفت:« حالت خوبه؟» رویا با لحن بی جانی گفت:« بله خوبم.» سپس به طعنه افزود:« البته اگه شماها بذارید.» برگشت و با غیظ رو به او گفت:« برای چی من رو بردید اون جا؟ این غافل گیری های شما تا چند وقت دیگه می خواد ادامه پیدا کنه؟ هر دفعه باید کاری کنید که تا چند وقت زندگی من بهم بخوره؟» آقای سهرابی کمی اخم هایش را در هم فرو برد و گفت:« معلوم هست چی داری می گی؟ احسان ازم خواست تو رو ببرم اون جا. منم مخالفتی نداشتم. می خواستم عذاب کشیدن اون دختر رو به چشم خودت ببینی.» رویا پوزخندی زد و گفت:« شما غلام حلقه به گوش احسانید که هر کاری اون می گه شما هم می گید چشم؟» حالا او دیگر عصبانی شده بود:« ملاحظه ی حال خرابت رو می کنم و هیچی بهت نمی گم.» سپس با لحن تندی افزود:« پیاده شو.» رویا نگاهی به چهره ی خشمگین او انداخت و ناراضی از حرفی که زده بود، گفت:« معذرت می خوام.» این را گفت و سریع از اتومبیل خارج شد.
***
روزهایش را طبق روال عادی می گذراند. روزها به شرکت می رفت و خودش را در کارش غرق می کرد. برخورد چندانی هم با آقای سهرابی نداشت. از احسان هم خبری نبود. شب را هم به خواندن کتاب و اندکی صحبت با سمانه می گذراند. بیشتر سعی می کرد داخل اتاقش باشد. تحمل شنیدن هیچ حرفی را راجع به احسان نداشت. چون یک شب پدرش هنگام خوردن شام، از او پرسید:« دیگه خبری از اون پسره نشد؟» رویا دست از غذا خوردن کشیده بود و بی هیچ حرفی راهی اتاقش شده بود. تمام زندگی اش شده بود احسان و بس. اجازه نمی دادند او را فراموش کند. از همه مهم تر خود احسان بود که با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده بود، هنوز هم دست از سر رویا برنداشته بود. خودش این موضوع را ثابت کرده بود. در یکی از روزهایی که رویا مانند یک ربات فقط به شرکت می رفت و کار می کرد و برمی گشت، هنگامی که برای گرفتن تاکسی، کنار خیابان ایستاده بود، اتومبیلی جلوی او توقف کرد و درب جلوی آن گشوده شد. قبل از آن که بفهمد چه اتفاقی افتاده است، شخصی از پشت به داخل اتومبیل هلش داد و در را بست. رویا سرش را چرخاند و با دیدن احسان پشت فرمان، خودش را بالا کشید و فریاد زد:« معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟» اوهمراه با لبخندی محو به رویا نگریست و زمزمه کرد:« دلم برای این جیغ جیغ هات هم تنگ شده بود.» رویا با بیزاری گفت:« تو دیوونه ای. نگه دار می خوام پیاده شم.» وقتی عکس العملی از جانب احسان ندید، جیغ زد:« می گم نگه دار.» صدای خونسرد او را شنید:« تجربه ثابت کرده که زور روی تو اثر بیشتری داره.» رویا بهت زده به او نگریست و سپس فریاد زد:« خیلی پررو و وقیحی. نگه دار.» او با همان لحنش گفت:« تو مگه نباید با من همکاری می کردی؟ الان چند وقته از زیر کار دررفتی. حقت نیست تنبیهت کنم؟» رویا مشت های پی در پی اش را بر بازوی او فرود آورد و جیغ زد:« می گم نگه ندار روانی. من با تو کاری ندارم. دست از سر من بردار. چی از زندگیم می خوای؟ چرا از زندگیم گم نمی شی بیرون؟» احسان اتومبیل را به گوشه ی خیابان کشاند و ترمز شدیدی گرفت. رویا را که به سمت شیشه متمایل شده بود، با یک دستش گرفت و به سمت خودش کشاند. رویا به شدت تلاش می کرد تا خودش را از حصار او خارج کند؛ اما نمی توانست بر قدرت او غلبه کند. در همان حال گفت:« چی از جونم می خوای؟ ولم کن. به بابام می گم. می گم باز مزاحمم شدی.» او زمزمه کرد:« تو این کار رو نمی کنی. یادت که نرفته من کیم؟» رویا با مشت به جان او افتاد و گفت:« منظورت اینه که به پدرم آسیب می رسونی؟» او دست های رویا را گرفت و بیشتر او را به خودش فشرد. در همان حال گفت:« من این کارو نمی کنم. تو هم بی فکر کاری رو انجام نمی دی. حالا هم آروم بگیر. داری خودت رو اذیت می کنی.» رویا که به خاطر تقلای زیاد بدنش درد گرفته بود و خسته، نفس نفس می زد، نالید:« ولم کن.» صدای زمزمه وار او را کنارگوشش شنید:« آدم سعی نمی کنه با یه آدم روانی مقابله کنه. قبلاً هم این حرف رو بهم زده بودی. عواقبش رو هم دیدی. حالا هم سعی نکن با من، نه احسان، در بیفتی. فهمیدی چی گفتم؟» رویا تکانی به خودش داد و در حالی که کمی ترسیده بود، گفت:« چی داری می گی؟» او کمی بیشتر رویا را به خودش فشرد و با لحن خطرناکی گفت:« من اون آدم سابق نیستم. اون احسان نیستم. اون احسان دیگه مرده. چیزی ازش باقی نمونده بود. بلایی سر اون دختره ی احمق آوردم که از به یاد آوردن من هم بترسه.» گونه ی رویا را با سرانگشتش نوازش کرد و گفت:« تو هم سعی نکن با من دربیفتی.» رویا از همین می ترسید. از این که او دوباره بخواهد با قدرتش، رویا را تحت فرمان خود بگیرد. این را نمی خواست. از این مرد می ترسید. حق با او بود. این آدم، احسان نبود.
احسان متوجه لرزش خفیف بدن رویا شده بود. رهایش کرد و دوباره به راه افتاد. رویا خودش را به سمت در متمایل کرد و نگاهش را به بیرون دوخت. در همان حال، با صدای ضعیفی گفت:« می خوام برم خونه.» او با لحن پر تحکمی که رویا این چند وقت آن را نشنیده بود، گفت:« فعلاً با من میای.» رویا باز خواست بر سر او فریاد بزند؛ اما ترسی که از او داشت، مانع شد و دوباره تکرار کرد:« می خوام برم خونه. مامانم نگرانم می شه. این موقع ساعتیه که من برمی گردم خونه. بذار برم احسان.» او نیم نگاهی به رویا انداخت و برخلاف خواسته ی قلبی اش گفت:« دیگه نباید من رو به اسم صدا کنی. امروز هم استثنائاً برت می گردونم.» رویا نتوانست این را نگوید:« حالا انگار من عاشق اینم که مدام صدات بزنم. چه بهتر.» فکر می کرد احسان عصبانی شود؛ اما او لبخندی زد و چیزی نگفت. رویا در دلش گفت:« شاید بتونم از همین نقطه ضعفش اسفاده کنم؛ ولی چطوری؟»
***
تمام شب را به این فکر می کرد که چطور می تواند از نقطه ضعف احسان علیه او استفاده کند و به این ترتیب از دست زورگویی های او خلاص شود. احسان یک بار با او تماس گرفته بود؛ اما او جوابش را نداده بود. باز هم شماره ای از او نمی افتاد. رویا از طرفی از او می ترسید و از طرفی دیگر سعی در مقابله با او داشت. چه باید می کرد؟ اگر م*س*تقیماً او را تهدید می کرد، جوابی نمی گرفت. راه حل احمقانه ای به ذهنش رسید. او را در روزنامه ها لو دهد. آن وقت به دست احسان کشته می شد. چه راه حل مسخره ای! بر سرش کوبید و گفت:« من چجوری با این همه خنگی دانشگاه قبول شدم؟» کلافه پاهایش را بر زمین کوبید و گفت:« پس چه غلطی کنم؟ خدایا من چرا این قدر خنگم؟»
دوباره گوشی اش زنگ خورد. کلافه به صفحه ی گوشی و شماره ی نیفتاده نگریست و جواب داد. مهلت هیچ حرفی را به او نداد و کلافه گفت:« چته این قدر زنگ می زنی؟ این موقع شب خیر سرم می خوام بخوابم. چته آخه؟» با شنیدن سکوت او، مردد گفت:« الو؟»
- قبلاً مودب تر بودی. این چه طرز حرف زدنه؟
- زنگ زدی راجع به ادب من صحبت کنی؟ چی می خوای؟
او تهدیدآمیز گفت:« فردا که میای پیش من. اون وقت ببینم باز هم این قدر بلبل زبونی می کنی.» رویا تمسخرآمیز گفت:« کی گفته من فردا قراره تو رو ببینم؟ شتر در خواب بیند پنبه دانه.» او ل*خ*تی سکوت کرد و گفت:« فردا یه ماشین می فرستم بیارنت پیش من. اون وقت نشونت می دم کی شتره. سعی هم نکن خودت رو توی خونه زندانی کنی؛ چون من به راحتی می تونم بیام و ببرمت. شنیدی کوچولو؟» قهقهه ای زد و قطع کرد. رویا ادای او را در آورد و گوشی را روی میز انداخت. آب دهانش را به سختی فرو داد و با خود زمزمه کرد:« آخه این چه طرز حرف زدنه احمق؟ مگه تو اون رو نمی شناسی. چیکار می خواد بکنه با من؟» آرام در دلش اعتراف کرد:« من ازش می ترسم.» دوباره بر سر خود کوبید و گفت:« تو اگه می ترسیدی این جوری باهاش حرف نمی زدی.» سرش را بین دستانش گرفت و به نقطه ای خیره ماند.
romangram.com | @romangram_com