#مرد_مجهول_پارت_271


موهای او را بیشتر کشید و رو به رویا ایستاد. هم زمان سر او را تکان می داد که درد بیشتری را حس کند؛ سپس خطاب به رویا گفت:« خودت خوب و صادق بودی و فکر می کردی همه مثل خودتن؟ چطور واسه یه لحظه هم به این دختره ی احمق شک نکردی؟ همه ی شکت فقط معطوف به من بود؟»

رویا گیج و گنگ، با صدای لرزانی پرسید:« چی داری می گی؟»

او پوزخندی زد که پرستو جیغ زد:« موهام رو ول کن احمق.»

موهایش در مشت احسان بیشتر فشرده شد و این بار آقای سهرابی، با خشم جلو رفت و با پشت دستش به دهان پرستو کوبید و غرید:« دهنت رو ببند.» سپس با تکه پارچه ای دهان او را محکم بست تا دیگر صدایش درنیاید.

احسان او را رها کرد، نزدیک رویا که بدنش را لرزشی عصبی فرا گرفته بود، ایستاد و با لحن ملایمی گفت:« آروم باش عزیز دلم. نلرز این طوری.»

رویا قدمی به عقب برداشت که احسان خشمگین ادامه داد:« مگه می شد من هرروز بیام جلوی دانشگاه دنبالت و تو هم سوار ماشین بشی، اون وقت این خانم که زاغ سیاه من رو چوب می زد، ما رو با هم ندیده باشه؟ نفهمیده باشه که من و تو زن و شوهریم؟ این اشتباه از هردومون بود. من که این عوضی رو نمی شناختم؛ جز این که می دونستم دوست تواِ. تو هم که اصلاً فکرش رو نمی کردی همچین آدم پستی باشه. دیوونه بازی هاش همه اش الکی بود. همه رو فریب داده بود. با نقشه کارش رو پیش برد و به هدفش هم رسید. می خواست من و تو رو از هم جدا کنه و به من برسه که من بعد از جدا شدن از تو، اون صیغه رو هم باطل کردم.»

رویا نمی توانست حرف های او را هضم کند. چشم هایش به اشک نشست که احسان فریاد زد:« به خدا اگه یه قطره اشک بریزی این دختره رو زنده زنده می سوزونمش.»

صدای نامفهومی از گلوی پرستو خارج شد که احسان غضبناک به سمت او چرخید. باز هم خطرناک شده بود. با غیظ به سوی او رفت که با حلقه شدن دست رویا دور بازویش، ایستاد و به چشمان غم زده ی او نگریست.

رویا با صدای دورگه شده اش گفت:« لازم نیست بکشیش.»

احسان کامل به سمت رویا برگشت و با دندان های به هم قفل شده اش گفت:« این همه سال داشته ما رو ریشخند می کرده. اون وقت می گی...»

فریاد رویا حرفش را قطع کرد:« گفتم نمی خوام بمیره.»


romangram.com | @romangram_com