#مرد_مجهول_پارت_270
کارهای عقب افتاده اش خیلی زیاد بودند. شانس آورده بود که تا حالا اخراج نشده بود. به این کار نیاز داشت و نمی خواست آن را از دست دهد. « بسم الله»ی گفت و مشغول شد. این گونه کمتر فکر و خیال می کرد؛ اما هنوز هم در اعماق قلبش احساس نگرانی می کرد. نمی دانست چه بلایی بر سر احسان آمده است.
هنوز یک ساعتی از وقت اداری مانده بود که درب اتاق رویا زده شد و قبل از این که پاسخی بدهد، در گشوده شد. رویا با چشمانی گرد شده با قامت آقای سهرابی نگریست و سپس گفت:« خودتون به دیگران درس اخلاق می دین و بعد خودتون هم فراموشش می کنید؟» او ژستی متکبرانه به خودش گرفت و گفت:« من رئیسم.» رویا متعجب پرسید:« چه ربطی داره؟» او کلافه دستش را در هوا تکان داد و گفت:« دهه. هی حواس منو پرت می کنه این دختره. پاشو بیا بریم کارت دارم.» با دیدن قیافه ی متعجب رویا، دست به کمر ایستاد و گفت:« الان کجای حرفم تعجب داشت؟ دِ پاشو دیگه.» رویا ناخودآگاه از جا برخاست و گیج پرسید:« کجا می خوایم بریم؟» او آستین مانتوی رویا را گرفت و همان طور که او را به سمت در می کشید، گفت:« تا من بخوام به تو حرف بفهمونم پیر شدم. بیا برو کار داریم.»
حالا هم که در اتومبیل نشسته بودند، رویا نمی دانست کجا می روند. نگاهی به خیابان انداخت و گفت:« کجا می ریم؟» او نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« داریم می ریم یه جا تا من بتونم سر به نیستت کنم و یه نفس راحت بکشم از دست سوال های تو.» رویا دلخور گفت:« مگه چی می شه بگید؟» او گفت:« خودت آدم رو مجبور می کنی یه حرف رو چندین بار بهت بزنه. صبر داشته باش. فهمیدی؟ صــبر.» رویا سرش را از او برگرداند و به بیرون خیره شد. با خود گفت:« حتماً باید آدم رو دق بده تا حرف بزنه.»
آقای سهرابی در گوشه ای توقف کرد و به رویا اشاره کرد که پیاده شود. رویا گیج و متعجب به اطرافش نگریست و گفت:« این جا دیگه کجاست؟» سپس با ترسی ساختگی گفت:« نکنه جدی جدی منو آوردی سر به نیستم کنید؟» او دسته ی کیف رویا را گرفت و گفت:« حتماً باید زور بالای سرت باشه؟ راه بیفت دیگه.» رویا که کم کم داشت عصبی می شد، با ضرب کیفش را از دست او آزاد کرد و با غیظ گفت:« نمیام تا موقعی که نگید این جا کجاست؟» او کمی به رویا نگریست؛ سپس با لحن آرامی گفت:« بیا خودت می فهمی دیگه. خوب؟» رویا به درب آن خانه ی خرابه نگریست و پشت سر آقای سهرابی به راه افتاد. چرا به این جا آمده بودند؟ آقای سهرابی در را گشود و وارد شد. رویا هم مردد پشت سرش داخل شد. نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن صحنه ی رو به رویش، جیغی کشید و یک قدم به عقب رفت.
روبا بهت زده و وحشت زده و به منظره ی رو به رویش نگریست و نگاهش را به احسانی دوخت که دوباره در قالب مرد مجهول فرو رفته بود. باز هم نگاهش را دوخت به دختری که با صورتی کبود و بینی خون آلود، به ستون بسته شده بود. از پشت آن کبودی ها و خون ها هم، توانست او را بشناسد. هنوز هم کلمه ای بر زبانش جاری نشده بود. نمی دانست چه باید بگوید. مغزش پر و خالی بود.
احسان با تحکم رو به آن دختر که کسی جز پرستو نبود، گفت:« زود باش حرف بزن.»
رویا مات و مبهوت به آن ها می نگریست. پرستو، پوزخندی زد و گفت:« من عذرخواهی نمی کنم. اون موضوع به من ربطی نداره.» سپس با خباثت رو به رویا گفت:« مگه نــ...»
هنوز حرفش تمام نشده بود، که مشت احسان به صورتش اصابت کرد. با آن ضربه گویی رویا به خودش آمد. در حالی که لرزشی عصبی بدنش را فرا گرفته بود، رو به آقای سهرابی گفت:« واسه چی من رو آوردید این جا؟»
قبل از این که او پاسخی بدهد، پرستو جیغی کشید و گفت:« ولم کن عوضی. واسه چی من رو گرفتی؟ ه*و*س بازی خودت رو داری میندازی گردن من؟»
احسان موهای او را در مشتش گرفت و با دندان های به هم کلید شده اش، با غیظ گفت:« من ه*و*س باز بودم؟»
با دست دیگرش فک او را در دستش گرفت و ادامه داد:« منی که خواستم به توی روانی کمک کنم.» نیشخندی زد و گفت:« البته هنوز هم هستی؟»
پرستو خون داخل دهانش را به صورت احسان پاشید که او خشمگین مشت محکمی به شکم او زد. پرستو فریادی زد و از درد خم شد؛ اما احسان دوباره موهای او را گرفت و قامتش را صاف کرد؛ سپس کنار گوش او غرید:« بعد از به هم زدن زندگی ما، خودت رفتی و ازدواج کردی. فکر کردی می ذارم خوش و خرم به زندگیت ادامه بدی و رویای من زجر بکشه؟»
romangram.com | @romangram_com