#مرد_مجهول_پارت_269


او خنده ای کرد و گفت:« یعنی همین. پاشو برو سر کارت.»

رویا نالید:« بگید دیگه. اذیتم نکنید. تکلیف اون آدم ها چی شد؟»

او بدون آن که حرفی بزند، به کارش مشغول شد که رویا را بی نهایت عصبی کرد.

رویا با غیظ کیفش را برداشت و گفت:« لازم نیست بگید. من هم برنمی گردم.»

این را گفت و به سمت درب اتاق رفت که صدای خنده ی بلند او، رویا را میخکوب کرد. به سمت او برگشت و صورت ملتهبش را دید. بیشتر حرصش گرفت و با غیظ گفت:« من رو اذیت می کنید؟»

او سرش را تکان داد که رویا از اتاق بیرون زد و در را محکم به هم کوبید. خانم یزدانی از جا پرید و با بهت به رویا نگریست. او، به سمت آسانسور رفت که صدای آقای سهرابی متوقفش کرد:« لطفاً بیاید داخل. خسارت این در رو هم ازتون می گیرم.»

رویا قدمی به جلو برداشت که صدای تهدیدآمیز او را شنید:« اگه الان نیای، دیگه هیچ وقت نمی فهمی.»

صدایش جدی بود و رویا را مجبور به عقب گرد کرد. با حرص از کنار او گذشت که صدای زیرلبی او را شنید:« بد عنق.»

رویا خواست به سمت او برگردد که دست او بالا آمد و به داخل هلش داد.

رویا با ضرب داخل اتاق شد و با حرص به او که خونسردانه به سمت میزش می رفت، نگریست. آرام و با طمأنینه پشت میز نشست و با همان خونسردی اش گفت:« چرا نمی شینی؟» رویا دلش می خواست سر او را از تنش جدا کند. او چند لحظه ای به رویا نگریست و سپس بلند بلند خندید. رویا طعنه آمیز گفت:« مطمئنید با احسان نسبت خونی ندارید؟» او کمی خنده اش را کنترل کرد و پرسید:« چطور؟» رویا آهی کشید و همان طور که روی راحتی جلوی میز او می نشست، گفت:« همه اش از من سوژه می گرفت و همین طوری می خندید.» خنده ی آقای سهرابی به کلی محو شد. حالا چهره اش غمگین شده بود و به میز خیره مانده بود. پس از ل*خ*تی سکوت، به رویا نگریست و گفت:« نمی خوای حالش رو بپرسی؟» رویا تنها به او نگریست و چیزی نگفت. او یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:« الان یعنی منتظری بشنوی؟» رویا سرش را پایین انداخت و پرسید:« خوبه؟» با سکوت او، سربلند کرد و پرسشگر به او نگریست. چرا سکوت کرده بود؟ رویا ترسی گنگ را در عمق قلبش احساس کرد. در حالی که قلبش به تپش درآمده بود، پرسید:« طوریش شده؟» او نگاه خیره اش را به رویا دوخت و به جای جواب، گفت:« از دنیا رفتن پدرش، استارتی بود برای شروع کارش. وقتی بهم گفت که نقشه اش چیه، تا چند دقیقه فقط مات و مبهوت، نگاهش می کردم. از اول، هدفش فقط گیر انداختن کسایی بود که باعث مرگ پدرش شدن. مشخصات دقیق و کامل اون آدم رو گیر آورده بود. می خواست ثابت کنه که اون ها باعث و بانی مرگ پدرش شدن. طوری مشخصاتشون رو گیر آورده بود که هیچ ردی از خودش به جا نذاشته بود. همون طور که می دونی اون توی کارهای کامپیوتری مهارت بالایی داره. خلاصه از من خواست تا کمکش کنم و بتونیم اون ها رو گیر بندازیم. باید خلاف هاشون رو ثابت می کردیم. احسان نقشه هایی رو کشیده بود که من یکی تا صد سال دیگه هم به ذهنم نمی رسید. اول باید یه سری از زیر دست هاشون رو می گرفتیم و یه چیزهایی رو ازشون می پرسیدیم. باید به صورت ناشناس این کارو انجام می دادیم.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد:« احسان مدام فکر می کرد و نقشه های مختلف می کشید. بالاخره تونستیم گیرشون بندازیم.» پوزخندی زد و گفت:« یکی از اون زیردست ها می دونی کی بود؟ آقای فیروزنیا. سوالاتت در این مورد برطرف شد؟» رویا به فکر فرو رفته بود؛ سپس سر بلند کرد و پرسید:« یعنی از همون موقع، احسان شد مرد مجهول؟» او گفت:« بعد از اون ماجرا فکرهای جدیدی به ذهنش رسیده بود. من رو گذاشت پشت میز ریاست و خودش هم مشغول کارهای دیگه ای شد. دیگه نمی تونم جزئیات رو بگم.» ابروهایش را بالا انداخت و گفت:« اجازه ندارم.» رویا با این حرف، دوباره با همان حالت نگرانش پرسید:« نگفتید؟ حالش خوبه؟» او تنها به رویا نگریست و سپس سکوت کرد. رویا کلافه نالید:« چرا چیزی نمی گید؟» او با لحنی جدی و خشکی پرسید:« چرا باید بگم؟» رویا با تعجب به او نگریست. منظورش چه بود از این حرف؟! سرش را تکان داد و پرسید:« منظورتون چیه؟» او پوزخندی زد و گفت:« مگه برات اهمیت داره که اون مرده است یا زنده؟» رویا اخم هایش را در هم فرو برد و گفت:« منظورتون رو نمی فهمم از این حرف ها. یه جوری حرف می زنید که انگار مقصر منم و احسان بی گ*ن*ا*هه.» او کمی عصبی گفت:« من همچین حرفی نزدم؛ ولی کافی نیست؟» زهرخندی زد و گفت:« هرچند، دیگه فایده ای هم نداره.» رویا از جا برخاست و با غیظ گفت:« بگید منظورتون چیه؟ چش شده؟» او سرش را تکان داد و چیزی نگفت. چه بلایی بر سر احسان آمده بود؟! چرا او چیزی نمی گفت؟

رویا این بار ملتمس گفت:« تو رو خدا بگید چی شده؟ حالش بد شده؟» او لبخندی عصبی زد و گفت:« خیلی نگرانشی، خودت برو ببین.» رویا اصلاً متوجه حرف های او نمی شد. چرا هر دفعه یک رنگ می شد؟ یک بار از رویا می خواست تمام گذشته را به رخ احسان بکشد و یک بار هم طوری رفتار می کرد که گویی رویا مقصر حال بد اوست. از جا برخاست و قصد خروج کرد که آقای سهرابی با طلبکاری گفت:« کجا؟» رویا به سمتش برگشت که او ابروهایش را بالا داد و گفت:« کار.» رویا گیج به او نگریست که او دست به سینه شد و گفت:« هنوز خیلی از وقت اداری مونده. برو سر کارت.» رویا کلافه سرش را تکان داد و گفت:« نمی تونم. الان تمرکز ندارم.» او چشم هایش را گرد کرد و خودش را جلو کشید:« تمرکز نداری؟ نوبری به خدا.» سپس کمی خشن گفت:« برگرد سرکارت.» روی نالید:« می خوام برم.» او سرش را تکان داد و گفت:« بسیار خوب. پس، فردا بیا واسه تسویه حساب.» رویا بهت زده به او نگریست. او در پاسخ به نگاه رویا گفت:« چیه؟ وقتی کار نمی کنی و یه خط در میون میای، چاره ای واسه من نمی مونه. نمی تونم که کار رو بذارم روی زمین.» رویا نمی خواست کارش را از دست دهد؛ بنابراین در جواب او بی رمق گفت:« باشه. می رم پایین.» او با رضایت، لبخندی زد و گفت:« خوبه.» رویا چشم غره ای نثار او کرد و به طبقه ی دوم رفت.


romangram.com | @romangram_com