#مرد_مجهول_پارت_268

او نفسش را بیرون فرستاد و به رویا اشاره کرد که بنشیند؛ سپس گفت:« از یک چهارم حقوقت کم می کنم تا ادب شی.»

رویا تک سرفه ای کرد و گفت:« بله. حق با شماست. این تنبیه رو می پذیرم.»

او دست به سینه شد و گفت:« تنبیه؟ ولی این تنبیه نبود. تنبیه اصلی هنوز مونده.»

رویا با تعجب به او نگریست که او خنده ای کرد و گفت:« خوب، می ریم سراغ بحث اصلی. خیلی خلاصه برات می گم. این شرکتی که حالا می بینی، حاصل دست رنجه پدر احسانه که پدر من هم هست. اون مثل بچه ی واقعیش با من رفتار می کرد و هیچ وقت برام کم نمی ذاشت. این شرکت رو من و احسان دوباره سرپاش کردیم؛ چون یه مدت ورشکست شده بود. توی هرکاری رقیبی پیدا می شه که حالا یا رقابت سالم می کنه یا با حقه و کلک کارش رو پیش می بره تا طرف مقابلش رو کنار بزنه. پدر ما هم گرفتار دسته ی دوم شد. بعد از اون اتفاقی که افتاد...

زیر چشمی به رویا نگریست و گفت:« منظورم همون ماجرای شما دوتاست.»

رویا سرش را تکان که او ادامه داد:« بابا خیلی شکسته شد. به زور خودش رو سرپا نگه داشته بود. رقبا هم منتظر یک فرصت هستن تا قدرت رو از دست رقیبشون دربیارن. همون موقع به بابام ضربه زدن و به تدریج سعی کردن اون رو از عرصه ی قدرت به زیر بکشن. تلاش های بابام هم بی نتیجه می موند و بالاخره اون ها ضربه ی اصلی رو وارد کردن و شرکت ورشکست شد. شرکتی رو که یه عمر براش زخمت کشیده بود، به سادگی آب خوردن از دست داد. یه آدم مگه چقدر تحمل ضربه های روحی رو داره. اون هم ضربه های به اون بزرگی رو. حالش خیلی بد شد. روحیه اش رو به کلی باخته بود و این باعث می شد نتونه مقابله کنه. همین خودخوری ها کم کم اونو به مرز سکته نزدیک کرد و...»

رویا اشک هایی را که از چشمش سرازیر می شد، گرفت و با غیظ گفت:« کیا مقصر بودن؟»

- می گم بهت. بعد از این که بابا رو از دست دادیم، احسان دیوونه شد. می گفت تا اون آدم ها رو به سزای اعمالشون نرسونه، دست بردار نیست. نمی خواستم بهش آسیبی وارد بشه. نگرانش بودم. اون هم مدام بهم می گفت که بی گدار به آب نمی زنه و رفته رفته همشون رو به دام میندازه. نمی دونستم می خواد چیکار کنه. خیلی کم پیدا شده بود. هروقت هم که می دیدمش، اون قدر توی فکر بود که اصلاً نمی فهمید دور و برش چه خبره. شب ها از خونه بیرون می زد و تا دو روز دیگه هم پیداش نمی شد. مادرش خیلی نگرانش بود. وقتی نگرانی مادرش رو می دیدم، دیگه طاقت نیاوردم و یه شب که احسان رو دیدم، ازش سوال کردم که داره چی کار می کنه. فقط بهم گفت که منو در جریان می ذاره؛ ولی نه حالا. این کارهای مشکوک احسان، تبدیل شد به چند ماه و اون هنوز به من چیزی نگفته بود. اصلاً نمی دونستم کجا می ره که بخوام برم دنبالش و ازش سوال بپرسم. خیلی گیج شده بودم.»

این را گفت و سکوت کرد. رویا کنجکاوانه پرسید:« چی کار می کرد؟»

آقای سهرابی به رویا نگریست و با دیدن نگاه کنجکاو او، با لحن بدجنسی گفت:« بقیه اش می مونه برای بعد از ساعت کاری.»

رویا بهت زده به او نگریست که او با لحن خونسردی، ادامه داد:« این سخت ترین تنبیهی بود که می تونستم برات در نظر بگیرم. چون تنها کسی که می تونه ماجرا رو برات تعریف کنه، منم. نفر بعدی هم احسانه که تو مسلماً پیش اون نمی ری.»

رویا که هر لحظه بر بهتش افزوده می شد، زمزمه کرد:« یعنی چی؟»

romangram.com | @romangram_com