#مرد_مجهول_پارت_267
او آهی کشید و گفت:« تا خوب بودن رو توی چی ببینی. داغونه رویا. داغونه.»
رویا حرفی را که می خواست بزند، کمی سبک سنگین کرد و سپس گفت:« بهش بگم بخشیدمش؟ این می تونه حالش رو خوب کنه؟»
او ل*خ*تی سکوت کرد و گفت:« وقتی می خوای ببخشیش، باید از ته قلبت باشه. این رو احسان حس می کنه؛ نه فقط کلمه ای رو که به زبونت میاد.»
رویا سکوت کرد که او گفت:« پس هنوز نبخشیدیش؟»
رویا با بغض گفت:« می شه به همین سادگی ها بخشید؟»
او « نه»ای گفت و سکوت کرد که رویا گفت:« سر پدرش چه بلایی اومده؟ بهم می گید؟»
او نفس عمیقی کشید و گفت:« آره؛ منتهی باید صبر کنم حالش بهتر شه. چند نفر رو هم می ذارم که مراقبش باشن تا کار دست خودش نده. بعد بهت می گم کجا همدیگر رو ببینیم. باشه؟»
رویا پذیرفت.
***
رویا اتومبیلش را به پارکینگ هدایت کرد و وارد شرکت شد. م*س*تقیم به اتاق آقای سهرابی رفت که او با طعنه گفت:« به به، چه عجب بالاخره خانم قدم رنجه فرمودن و شرکت ما رو منور نمودن.» سپس با عصبانیت ساختگی گفت:« حقته که اخراجت کنم با این طرز کار کردنت. یه روز میای، دو روز نمیای، یک هفته میای، دوهفته نمیای. این چه وضعشه خانم؟»
رویا لبخندی زد و گفت:« اجازه می فرمایید؟»
romangram.com | @romangram_com