#مرد_مجهول_پارت_266
احسان محکم به موهایش چنگ زد که پدرش با اخم به رویا اشاره کرد که ساکت شود. احسان وضع خوبی نداشت. نباید تحریک می شد. ممکن بود دست به هرکاری بزند.
با به صدا درآمدن زنگ خانه، رویا به سرعت از جا برخاست و در را گشود که پدرش با تعجب پرسید:« کی بود؟»
رویا حرفی نزد و تنها با اضطراب پوست لبش را کند.
آقای سهرابی وارد خانه شد و با دیدن احسان، به سرعت جلویش نشست و با لحن نگرانی زمزمه کرد:« احسان؟»
هنوز اسلحه در دستش بود. او با احتیاط دست هایش را جلو برد و مچ دست های احسان را گرفت.
با لحن غمگینی گفت:« احسان؟ ول کن موهات رو.»
دست های او را به سختی از سرش را جدا کرد و رو به رویا گفت:« یه لیوان آب بیار.»
رویا سریع به دستورش عمل کرد. آقای سهرابی آرام آرام دست های او را مالید و عضلاتش را شل کرد؛ سپس آرام، اسلحه را از دست او گرفت و به کناری انداخت.
رویا آب را آورد و او، تعدادی قرص، به خورد احسان داد. شانه های او را ماساژ داد و گفت:« چی کار داری می کنی با خودت؟ اینه راهش؟ ازت توقع این کار رو نداشتم. از اون آدم قوی همچین کاری بعیده احسان.»
احسان چیزی نمی گفت و نگاهش، به رو به رو خیره مانده بود. آقای سهرابی نگاهی به پدر رویا انداخت و گفت:« باید ببرمش. باید استراحت کنه.»
این را گفت و در حالی که بازوی او را می گرفت، بلندش کرد. پدرش هم با تعلل سمت دیگر احسان رفت و او هم کمکش کرد. به کمک هم، او را سوار اتومبیل آقای سهرابی کردند. او، صندلی احسان را خواباند و اجازه داد استراحت کند. کم کم قرص ها اثر خود را نشان می دادند. رویا همان طور که با چشمان اشک آلودش به دور شدن آن ها می نگریست، با خود زمزمه کرد:« خوب شو احسان. تو نباید خودت رو به کشتن بدی.»
دو ساعتی می گذشت که رویا آشفته، شماره ی آقای سهرابی را گرفت. با پاسخ دادن او، سریع پرسید:« حالش خوبه؟»
romangram.com | @romangram_com