#مرد_مجهول_پارت_265
به رویا نگریست و با همان لحن مهربانش گفت:« نترس خانمی. جلوی تو این کارو نمی کنم. نمی خوام باز هم به خاطر من عذاب بکشی.»
دوباره به آن اسلحه خیره شد و گفت:« همیشه از خودکشی و عذاب ابدی وحشت داشتم؛ اما الان لایق این عذاب هستم.»
یک دفعه از جا برخاست و به سمت در رفت. رویا وحشت زده، پشت سر او دوید و به دستی که داخلش اسلحه بود، چنگ زد. در حالی که ترسیده، می گریست، گفت:« نکن این کارو احسان. تو رو خدا.»
صدای پدرش هم آمد:« این راهش نیست پسرجون.»
رویا جیغ زد:« همه اش بهم می گفتی فرار کار آدم های ضعیفه. پس خودکشی چی؟»
احسان اشک هایش را پاک کرد و قدمی برداشت که رویا باز هم جیغ کشید:« به خدا نمی بخشمت احسان اگه این کارو بکنی.»
پدرش رویا را به سختی از او جدا کرد و تحویل مادرش داد. در همان حال گفت:« من خودم باهاش صحبت می کنم. نگران نباش.»
رویا با جرقه ای که در ذهنش زده شد، سریع به اتاقش رفت و با دست های به شدت لرزانش، شماره ی آقای سهرابی را گرفت و تنها یک جمله گفت:« تو رو خدا خودت رو برسون خونه ی ما. احسان...»
این را گفت و به بیرون دوید. احسان جلوی در نشسته بود و سرش را بین دست هایش گرفته بود. در یک دستش هنوز اسلحه بود. کاش پدرش او را معطل می کرد تا آقای سهرابی برسد. پدرش سعی داشت با نفس های عمیق خودش را آرام کند. باز هم صدای گریه های احسان می آمد.
رویا با بیزاری فریاد زد:« بس کن دیگه. داری حالم رو بهم می زنی با این گریه هات.»
پدرش به رویا اشاره کرد که ساکت باشد. رویا عقب رفت و کنار دیوار روی زمین نشست؛ اما باز هم دلش طاقت نیاورد و گفت:« من گفتم بیا ازشون عذرخواهی کن. گفتم بیا این جا و این وضعیت رو راه بنداز؟ به تو هم می گن آدم؟»
romangram.com | @romangram_com