#مرد_مجهول_پارت_264
رویا با پاهای لرزانش جلو رفت و نالید:« برو احسان. از این جا برو.»
احسان با چشم های اشکی اش به او نگریست ضجه زد:« مگه خودت نگفتی باید از پدر و مادرت حلالیت بخوام؟»
پدرش خشمگین گفت:« چی؟ تو دختر من رو دیدی؟»
یقه ی لباسش را گرفت و او را بلند کرد؛ سپس مشت محکمی به صورت او زد و فریاد زد:« تو به چه حقی با دختر من ملاقات کردی عوضی؟ به چه حقی؟»
احسان تنها می گریست و هیچ حرکتی نمی کرد. پدرش از شدت خشم بلند بلند نفس نفس می زد که مادرش گریان گفت:« خدا مرگم بده. سکته می کنی مرد. ولش کن.»
پدرش با خشم فریاد زد:« باید تکلیف این عوضی رو مشخص کنم. می کشمش. به خدا می کشمش.»
احسان لبخند تلخی زد و گفت:« لازم نیست دست پاکت رو به خون آدم پستی مثل من آلوده کنی حاج آقا. دیر یا زود از دست من خلاص می شین.»
مشت دوم پدرش که روی صورت او فرود آمد و خون از بینی اش جاری شد، رویا هم زمان جیغ بلندی کشید و با زانو بر زمین افتاد.
پدرش رو به مادر رویا فریاد زد:« بگیرش این دختره رو. داره از دست می ره.»
مادرش رویا را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت:« بس کن دیگه. دخترم حالش بد می شه.»
پدرش احسان را رها کرد که او هم با زانو بر زمین افتاد. نگاه غمگینی به رویا انداخت و لبخند تلخی بر لب آورد. دست های لرزانش را در جیبش فرو برد و با صدای خش دارش، با لحن مهربانی گفت:« خودت رو اذیت نکن رویا. خیلی راحت می تونی فراموشم کنی.»
دست هایش را از جیبش بیرون آورد که رویا از دیدن شئ داخل دستش جیغ دیگری کشید. همه بهت زده به او و اسلحه ی داخل دستش می نگریستند. او در حالی که نگاهش را به اسلحه دوخته بود، گفت:« خیلی از این استفاده نکردم. با این که خیلی از مواقع می تونستم این کارو بکنم؛ اما تا اون جا که می شد سعی می کردم کسی رو باهاش زخمی نکنم. اگه بگم فکرش رو نمی کردم که روزی بشه قاتل من، دروغ گفتم. خیلی به این موضوع فکر کردم.»
romangram.com | @romangram_com