#مرد_مجهول_پارت_263
رویا با بغض زمزمه کرد:« می خوای حلالیت بگیری و بمیری؟ چی کار کردی با خودت احسان؟ با اون آدم شوخ و شاد چیکار کردی تو؟ دلم به حالت می سوزه احسان. خیلی قابل ترحم شدی. دلم برات می سوزه.»
اشک هایش تلخ تر از زهر بود که جگرش را می سوزاند. روی پله ی خانه ای نشست و سرش را رو به آسمان گرفت.
- خدایا به دل اون مادر رحم کن.
رویا می دانست اگر بیش از این بیرون از خانه بماند، پدر و مادرش نگران خواهند شد؛ بنابراین از جا برخاست، خاک لباسش را تکاند و به راه افتاد. سعی کرد تا قبل از رسیدن به خانه، آن چهره ی مغموم را از خود دور کند. نباید بار دیگر آن ها را غصه دار می کرد. انصاف نبود. آن ها یک بار به خاطر غم دخترشان شسکته بودند.
شام را خورد و برای خواب به اتاقش رفت. سعی می کرد به اتفاقات آن روز نیندیشد؛ اما مگر می شد؟ هر نفسش بغضش را بیشتر می کرد. سرش را روی بالشتش فشرد و سعی کرد فکرش را آزاد کند. با فکر کردن به دوران مدرسه و معلم هایش که نمی دانست یک دفعه از کجا سربرآورده اند، به خواب رفت.
***
چشمان سنگین و خواب آلودش را گشود. صداهایی در مغزش می پیچید. نگاهی به پنجره انداخت. صبح شده بود.
ناگهان صدای فریاد پدرش را شنید:« گفتم گمشو بیرون.»
رویا از جا پرید و به سرعت از اتاق خارج شد.
صحنه ی رو به رویش را باور نداشت. با بهت به احسان که جلوی پای پدرش روی زمین نشسته بود، نگریست. او سرش را پایین انداخته بود و می گریست. پدرش هم عصبانی بود و نفس نفس می زد. اشک های رویا هم سرازیر شدند.
پدرش با دیدن رویا، فریاد زد:« این عوضی تو خونه ی من چی می خواد؟ بگو گمشه بیرون.»
romangram.com | @romangram_com