#مرد_مجهول_پارت_262

رویا از جا برخاست و فریاد زد:« به دل اون مادرت فکر کن که خون به جگرش کردی. می گم قرص هات رو بخور.»

او لبخند تلخی زد و گفت:« مادرم هم نگران من نیست. همه اش حقمه. از کسی هم انتظاری ندارم. محمد بعد از من ازش نگه داری می کنه. آن قدر عذاب وجدان دارم که واسه نابود کردن من کافیه. فقط می خوام من رو ببخشی رویا. بیشترین ظلم رو در حق تو کردم.»

رویا کلافه سرجایش نشست و پس از ل*خ*تی سکوت، با صدای آرامی پرسید:« سر پدرت چه بلایی اومد؟»

او آهی کشید و گفت:« به محمد می گم برات تعریف کنه. می شه تنهام بذاری؟ حالم خوب نیست.»

رویا در سکوت کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. در را که پشت سرش بست، اشک هایش بار دیگر روان شدند.

با خود زمزمه کرد:« بیشترین ظلم رو در حق خودت کردی.»

صدای گریستن ها و زمزمه های او را می شنید. او هم نابود شده بود. خودش هم مسبب این اتفاق بود.

رویا با چهره ای گرفته و درهم از آن خانه خارج شد. داشت خفه می شد. هوایی برای تنفس نبود. چگونه ممکن بود این احسان، همان احسان باشد. احسان گذشته مرده بود، نابود شده بود. این احسان فقط یک مرده ی متحرک بود و بس. از سر اجبار نفس می کشید و فقط زندگی را تحمل می کرد. او در این سن و سال پیر شده بود و آرزوی مرگش را داشت. می خواست حلالیت بطلبد و بمیرد. اشک های رویا بی توجه به خیابان و آدم هایش می ریخت. چه بر سر زندگیشان آمده بود؟ چه بر سر خانواده ها آمده بود؟ بیچاره پدر احسان. از همه بیچاره تر خودِ احسان.

تحمل رفتن به خانه را نداشت. می دانست در یک فضای بسته خفه می شود. می خواست تا جان در بدن دارد راه برود و فکر کند و فکر کند. آن قدر فکر کند تا از حال برود. مادر احسان، مادر بود. مادر بود و هیچ مادری تحمل مرگ فرزندش را نداشت.

گوشی اش را بیرون آورد و با آقای سهرابی تماس گرفت.

تنها یک جمله گفت و قطع کرد:« برید پیش احسان. حالش خیلی بد بود.»

روح احسان درهم شکسته بود و نابود شده بود. او دیگر زنده نبود.

romangram.com | @romangram_com