#مرد_مجهول_پارت_261
با صدای دورگه شده اش گفت:« هرکسی از گرد راه رسید و ادعا کرد که عاشقته و برات تب می کنه، تو باید اون رو صیغه می کردی و مداواش می کردی؟ تو مسئول خوب کردن حال اون هایی؟ نه احسان، حرفات قانعم نمی کنه. جبران نمی کنه ظلمی رو که در حق من کردی. باید جلوش وایمیستادی. باید بهش می گفتی من زن دارم. نباید دنبال من باشی. کارت از بیخ و بن اشتباه بود. یا نه، می خواستی بهش کمک کنی؟ خوب به من می گفتی. شاید من راه حلی سراغ داشتم. شاید من باهات همکاری می کردم. تو همه چی رو از من مخفی کردی هیچ، بعد از اون من رو مسبب حال اون دونستی. چه انتظاری داشتی؟ می خواستی دو دستی تقدیمت کنم به اون؟ تو اصلاً عقل هم توی سرت بود؟ تو که توی دانشگاه نمونه بودی واسه همه، چطور عقلت کار نکرد؟ حرفات هیچ جوره قانعم نمی کنه احسان. یه عمر هم بگذره، قلب من با تو صاف نمی شه. همه ی این ها به کنار، تو پدر و مادر من رو هم شکستی و داغون کردی. باید از اون ها هم طلب بخشش کنی. انتظار نداشته باش ببخشنت؛ ولی با این حال باز هم باید این کارو بکنی. اون قدر باید عذرخواهی کنی و بری و بیای تا ببخشنت. وگرنه من ازت نمی گذرم احسان. اون وقت باید یه عمر بار این کار احمقانه ات رو به دوش بکشی. باید یه عمر عذاب وجدان داشته باشی. لعنتی، من عاشقت بودم. می فهمی؟ چی کار کردی با من؟»
زهرخندی زد و گفت:« اون وقت دوباره برگشتی که چی؟ من رو با زور و تهدید با خودت همراه کردی که چی؟ نقشه ی جدیدت بود؟ بازی دادن دوباره ی من، نقشه ی جدیدت بود؟ به جای جبران باز هم عذابم دادی. فقط دستور دادی و منو وادار به اطاعت کردی. چرا دست از سرم برنمی داری؟ تازه زندگیم داشت روال عادی خودش رو پیدا می کرد. دوباره خراب کردی. خراب کردی احسان.»
احسان همان طور که می گریست، گفت:« به خدا نمی خواستم دوباره باعث آزارت بشم. فقط می خواستم کنارم باشی. می دونستم اگه با هویت واقعی خودم بیام، تو من رو نمی پذیری. کارهامون جدی بود رویا. هیچ نقشه ای در کار نبود. من واقعاً اون کارها رو انجام می دم.»
اشک هایش را پاک کرد، خودش را جلو کشید و با صدای دورگه شده اش گفت:« من از پدر و مادرت عذرخواهی می کنم. قول می دم رضایتشون رو جلب کنم. هرچقدر هم که طول بکشه منتشون رو می کشم تا من رو ببخشن. قول می دم. مادرم هم اگه واسه تنهاییش نبود، اصلاً من رو توی خونه راه هم نمی داد؛ البته محمد بیشتر از من بهش سر می زنه. اون قدر شرمنده ام که نمی تونم با مادرم چشم تو چشم بشم.»
رویا با قلبی به تپش افتاده و با لحنی نگران گفت:« چی گفتی؟ تنهایی مادرت؟! پس... پس پدرت چی شد؟»
آه سوزناک او به قلبش خنجر زد. فریاد زد:« به خاطر تو این جوری شد؟»
احسان سرش را به طرفین تکان داد و گفت:« نه. اون به خاطر من کمرش شکست. چند سال پیرتر شد؛ منتهی علت اصلی فوتش چیز دیگه ای بود. در واقع مقصر اصلی من بودم. اون قدر به خاطر من روح و روانش ضعیف شده بود که با یه تلنگر از پا دراومد.»
رویا ضجه زد:« چیکار کردی احسان؟»
احسان دست هایش را که به شدت می لرزید، داخل موهایش فرو برد و همان جا نگه داشت. لرزش دست هایش آن قدر شدید بود که رویا ترسید. نگران او نبود. نگران مادر بی گ*ن*ا*ه او بود.
با لحن خشکی گفت:« قرص هات رو بخور.»
احسان سرش را به طرفین تکان داد و گفت:« لازم نیست. خوب شدنم فایده ای نداره. مردن من واسه همه بهتره. قلب همه به آرامش می رسه.»
romangram.com | @romangram_com