#مرد_مجهول_پارت_260
باز هم همان خانه ی قدیمی. احسان درب عقب را گشود که رویا با بیزاری گفت:« به من دست نزن. خودم میام.»
بدون آن که حتی نیم نگاهی هم به سمت او بیندازد، جلوتر از او وارد خانه شد.
صدای او را از پشت سرش شنید« برو توی اون اتاق.»
منظورش همان اتاق بچه بود. رویا وارد شد و روی تخت نشست. احسان هم تک صندلی اتاق را برداشت و با فاصله از او کنار دیوار نشست. رویا نگاهش را با اخم به زمین دوخته بود و اصلاً به او نمی نگریست؛ اما یک دید کلی از قامت سیاه پوش او داشت که عصبی پاهایش را تکان می داد.
احسان نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی گفت:« این جا اتاق من بود. توی خونه ی مادربزرگم. توی بچگی هام. هروقت می اومدم خونه ی مادربزرگم، این اتاق مال من بود. وسایلش رو خودم تعمیر کردم. کلاً تبدیلش کردم به یه اتاق نو. حالا این جا شده همدم تنهاییام که گاهی با محمد شریکش می شم. فقط خدای بالای سرم و این اتاق می دونن من چی کشیدم.»
رویا به سمت او براق شد و فریاد زد:« چی کشیدی؟ خدای بالای سرت؟ هه... مگه تو اصلاً می دونی خدا چی هست؟ می دونی؟ نه نمی دونی. تو هیچی نمی دونی. نمی دونی من چقدر عذاب کشیدم. اون روزهایی که توی بیمارستان روانی بستری بودم، تو کجا بودی؟ اون موقعی که داشتم ذره ذره آب می شدم، تو کجا بودی؟ باز هم باورم نشده بود. احسانِ من!... امکان نداشت همچین کاری با من بکنه. از بابام سراغت رو می گرفتم. می گفتم پس کجا رفته که نمیاد پیش من. فکر می کردم رفتی مسافرت. می ببینی. دیوونه شده بودم. باورم نمی شد تو همچین کاری با من کرده باشی. من و به چی فروختی احسان؟ هان؟ این قدر برات کم ارزش بودم؟ بستری شدن اون دختر برات مهم بود؛ ولی مال من نه؟ الان کجاست؟ پرستو خانمت، الان کجاست؟ چرا تنهاییات رو پر نمی کنه؟ هان؟ کجاست اون آدمی که تو واسه خاطر اون من رو نابود کردی؟ چرا حرف نمی زنی پس؟»
اشک و بغض و فریادش مخلوط شده بود. عقده ی چند ساله اش سر باز کرده بود. چرا احسان سکوت کرده بود و سرش پایین بود؟ شرمنده بود؟ فایده ای هم داشت؟ اشک هم می ریخت؟ احسان؟! احسان شاد و سرزنده، اشک می ریخت؟! احسانی که از لباس های مشکلی متنفر بود، حالا سرتاپا سیاه پوش بود؟! این، خود او بود؟!
رویا حالا ضجه می زد:« چرا این کارو با من کردی؟ چرا؟ اصلاً چرا دوباره اومدی سراغ من؟ داشتم زندگیم رو می کردم. تازه همه چیز رو فراموش کرده بودم. منتهی فقط ذهنم. قلب خاکستر شده ام هیچ چیزی رو فراموش نکرده بود. می خوای جبران کنی؟ چی رو؟ خاکستر و می تونی ترمیم کنی؟»
صدای شکسته ی احسان را شنید:« اون موقعی که بیمارستان بستری بودی من اومدم. به خدا رویا من هرروز و هرشب بهت سر می زدم. بابات اجازه نمی داد بیام خودم رو بهت نشون بدم. حق هم داشت. من در حقت خیلی بدی کردم. به خاطر همین هم پنهانی میومدم و وقت هایی که خواب بودی، از پشت شیشه نگات می کردم. نمی خواستم این طوری بشه رویا. به خدا نمی خواستم.»
رویا نگاهش را به او دوخت. اشک می ریخت؟
او که حالا دیگر آشکارا اشک می ریخت، گفت:« من باعثش بودم. نمی تونستم خودم رو بهت نشون بدم. به خدا نمی خواستم از دستت بدم. فقط می خواستم به اون دختر کمک کنم. به خدا حالش خیلی بد بود. خدا شاهده فقط از سر ترحم این کارو کردم. باباش التماسم می کرد. می دونست دخترش عاشق من شده. اوایلش فقط گفتم که می رم پیشش تا به بهبودیش کمک کنم. ولی اشک ها و التماس هاش دلم رو می سوزوند. به خدا من هم آدم بودم. ولی خدا شاهده نمی خواستم تو رو از دست بدم. می خواستم یه مدت به اون دختر کمک کنم ، بدون این که تو بفهمی. فقط یه صیغه ی محرمیت بینمون خونده شده بود. می دونم وقتی فهمیدی چه بلایی سرت اومد. من احمق نباید لج می کردم و تو رو متهم می کردم به اون حال دوستت. تو رفته بودی و همه چیز رو بهش گفته بودی. دوباره دیوونه شده بود. نتیجه ی چندماه به باد رفته بود. نباید می گفتم سنگدلی. این قدر احمق بودم که نفهمیدم تمام این کارهات به خاطر منه. نمی خواستی من رو از دست بدی. من رو دوستم داشتی. باید درکت می کردم. باید باهات مدارا می کردم. نباید واسه اون کارت بهت کم محلی می کردم و زجرت می دادم. من اشتباه بزرگی مرتکب شدم رویا. به خدا ازت انتظار ندارم من رو ببخشی. هرچی بگی حقمه. ولی به خدا قسم من فقط تو رو دوست داشتم. اون کارهام فقط از سر لج و لجبازی بود. چقدر احمق بودم من. به جای این که تلاش کنم آرومت کنم، نمک روی زخمت پاشیدم بیشتر. بابات اومد پیشم و گفت که تو لیاقت دخترم رو نداری و باید طلاقش بدی. دلت از من گرفته بود. فکر می کردم با این کارم عذابت رو کم می کنم؛ ولی باز هم منِ احمق اشتباه کردم. نباید طلاقت می دادم. باید می موندم و قانعت می کردم که چیزی بین من و اون دختر نیست. نباید جلوی خانواده ی اون، سرت داد می زدم و بهت سیلی می زدم. تو از قبل به من شک کره بودی و من بهشون دامن زده بودم. اصلاً از اولش باید بهت می گفتم تا این قدر اذیت نشی. بد کردم رویا. بهت بد کردم. نباید جلوی اون سرت داد می زدم که اصلاً از اول من عاشق پرستو بودم. نباید نگران حال اون می بودم. باید تو رو نجات می دادم. من خوردت کردم. من نابودت کردم. رویـــا.»
حالا دیگر بلند بلند می گریست. اشک های رویا هم برای لحظه ای بند نمی آمدند. قلبش می سوخت.
romangram.com | @romangram_com