#مرد_مجهول_پارت_259
- رویا
ایستاد. نه، حالا نه. نمی خواست با او رو به رو شود. حالا نه.
کمی گیج به دستی که دورش حلقه شد، نگریست. دست های احسان؟!
با بیزاری خودش را به جلو کشید تا از حلقه ی دست او خلاص شود.
صدای او را کنار گوششش شنید:« با من میای رویا. باید به حرف هام گوش بدی. نه فقط گوش بدی؛ که خودت هم هرچی دلت می خواد بهم بگی. عقده ی تموم این سالها رو، روم خالی کنی. باید سبک شی. نمی خوام همه رو بریزی توی خودت. داری نابود می شی؟»
رویا زهرخندی زد و گفت:« دارم نابود می شم؟ نه. من نابود شدم. توی همون سال ها. حالا اومدی که چی؟ چی از من می خوای؟»
احسان او را به سمت اتومبیل برد و گفت:« آفرین. همین حرف ها سبکت می کنه.»
رویا تقلایی کرد و گفت:« ولم کن. من با تو جایی نمیام.»
احسان درب اتومبیل را گشود که تقلاهای رویا بیشتر شد. باز هم صدای او را شنید؛ منتهی نه صدای خودش؛ که صدای بم و کلفت مرد مجهول را:« هر طور که شده باید با من بیای. کاریت ندارم. فقط حرف می زنیم. یادت باشه بردنت برام کاری نداره؛ ولی نمی خوام اذیت شی. پس سوار شو.»
رویا پوزخند صداداری زد و گفت:« نمی خوای اذیت شم؟ کی؟ تو؟ توی عوضی؟ توی پست؟»
او چیزی نگفت و تنها رویا را به داخل اتومبیل هدایت کرد. رویا دیگرتقلا نمی کرد. حق با آقای سهرابی بود. باید تمام حرف هایی را که طی این سال ها روی قلبش سنگینی می کرد، به او می زد. باید خردش می کرد. باید نابود شدنش را به چشم می دید. همان طور که احسان او را نابود کرده بود. سنگدل بود. برای احسان سنگدل بود. باید سنگینی قلبش را کم می کرد و به قلب احسان اضافه می کرد. او باید تاوان پس می داد. نباید می داد؟
romangram.com | @romangram_com