#مرد_مجهول_پارت_258

احسان گونه ی رویا را بین دو انگشتش فشرد و گفت:« بی ادب.»

رویا « آخ»ی گفت و به او توپید:« دردم گرفت. با کیفم بزنم توی سرت؟»

احسان قهقهه ای زد و گفت:« کار همیشگیته که. کار دیگه ای هم بلدی مگه؟»

رویا با مشتش به بازوی او کوبید که احسان بلند خندید و گفت:« بیخود خودت رو خسته نکن. همون کیف بهتر بود. این که اصلاً درد هم نداشت.»

رویا با حرص به او نگریست که احسان بار دیگر گونه اش را فشرد و کیف رویا را که به سمتش می آمد در هوا گرفت.

فکر احسان با چند روز ندیدن، از ذهن پرستو می رفت. او باید می فهمید که نمی تواند احسان را داشته باشد. بیخود خودش را امیدوار کرده بود. بدون در نظر گرفتن جوانب، قلبش را به او داده بود. اشتباه از خودش بود.

***

رویا اشک هایش را پاک کرد و از پنجره به بیرون نگریست. با خود زمزمه کرد:« چی کار کردی با من احسان؟»

احساس نفس تنگی می کرد. به هوای آزاد احتیاج داشت. بلند شد، لباس هایش را پوشید و از خانه خارج شد. تا کی باید خودش را برای احسان حبس می کرد؟ باید طبق گفته ی آقای سهرابی عمل می کرد؟ باید با او رو به رو می شد؟ ته دلش هنوز از او احساس ترس می کرد؛ چون او آن احسانی که می شناخت نبود. او هنوز هم برایش مجهول بود. چرا تبدیل شده بود به مرد مجهول؟

نفس عمیقی کشید و به یاد روز عقدشان افتاد. پرستو را کاملاً به فراموشی سپرده بود و در کنار احسان خوش بود. چقدر احسان، آن روز سر به سرش می گذاشت و اذیتش می کرد. رویا هم از حرصش پهلوی او را بین انگشت اشاره و شستش گرفته بود و ناخن هایش را در آن فرو کرد بود. احسان هم بعد از این که برای صحبت تنها شدند، او را در آ*غ*و*ش گرفت و قریب به نیم ساعت او را در آ*غ*و*شش فشرد. التماس های رویا هم هیچ اثری نداشت. باید تاوان پهلوی کبود شده اش را پس می داد.

***

صدای ترمز اتومبیلی را دقیقاً پشت سرش شنید. متوجه نشده بود که از وسط کوچه حرکت می کنند. خودش را کنار کشید و راه را برای عبور باز کرد.

romangram.com | @romangram_com