#مرد_مجهول_پارت_257


این به نظر رویا بهتر بود. اشکش را پاک کرد و از پشت دیوار سرک کشید. احسان در حال شماره گیری بود. او که گ*ن*ا*هی نکرده بود. با زنگ خوردن گوشی اش از پشت دیوار خارج شد و به سمت او رفت.

احسان با دیدن رویا، لبخند گرمی تحویلش داد. آری، لبخند واقعی از آن رویا بود. پرستو دقایقی می شد که رفته بود. رویا با خیال راحت سوار اتومبیل او شد و از آن جا دور شدند.

در طی مسیر احسان پرسید:« راستی از اون دوستت چه خبر؟» قلب رویا گرفت و پاهایش به سرعت یخ بستند. چرا می پرسید؟!

با صدای ضعیف و لرزانی پرسید:« چ... چطور؟»

او بی تفاوت شانه ای بالا داد و گفت:« آخه هرروز که میام دنبالت، جلوی دانشگاه می بینمش. هرروز هم به من سلام می ده.»

رویا نامحسوس به سینه اش چنگ زد و گفت:« خوب بِده. چیه مگه؟»

او با همان لحنش گفت:« هیچی.» فکری کرد و گفت:« ولی به نظرم مضطرب میاد. نمی دونم، یه جورایی انگار حالت عادی نداره.»

جملات احسان معمولی بودند. نبودند؟ بودند. هنوز نفس رویا در سینه اش حبس بود. او یک دختر بود و نسبت به کسی که دوستش داشت حساس. نمی خواست توجه او به پرستو جلب شود.

در حالی که هنوز قلبش فشرده می شد، به زحمت با لحنی شوخ گفت:« تو با دوست من چیکار داری؟»

احسان لبخندی زد و گفت:« کاری ندارم؛ ولی به نظر می رسه یه مشکلی داشته باشه.»

رویا احساس ضعف می کرد؛ با این حال با همان لحنش گفت:« به تو چه آخه.»


romangram.com | @romangram_com