#مرد_مجهول_پارت_256

. رویا که از رفتار او گیج شده بود، پرسید:« چیزی شده؟»

او کمی سرخ شد و گفت:« نه.... اوم... چیزی که نشده.»

ناگهان با هیجان گفت:« منتظرم اگه اومد ببینمش. آخه هرروز این موقع میاد جلوی دانشگاه. من هم می بینمش و تازه بهش سلام هم می دم. بعدش هم می رم خونه. نمی دونم این دور و اطراف چیکار داره؛ ولی مهم نیست. مهم اینه که من می بینمش.»

لبخندی که به خاطر هیجان پرستو بر لب رویا نشسته بود، محو شد. نگاهی به ساعتش انداخت. وقت آمدن احسان بود. سرش را تکان داد تا افکار مزاحم را براند.

لبخندی تصنعی زد و گفت:« می شه من هم این معشوق شما رو ببینم؟»

پرستو تند تند سرش را تکان داد و گفت:« آره آره. چرا نمی شه.»

رویا با فاصله از او ایستاد و منتظر شد تا شخص مورد نظر پرستو را ببیند. عصبی با پایش به زمین ضربه می زد.

یک دفعه پرستو با هیجان به او اشاره کرد. رویا صاف ایستاد و مسیر انگشت پرستو را دنبال کرد. قلبش برای لحظه ای ایستاد. دو اتومبیل در حال پارک بودند. یکی استاد دانشگاهشان بود که مردی مسن بود و حدوداً پنجاه سال سن داشت و بعدی...

رویا نزدیک رفت و با دستش به احسان اشاره کرد. در حالی که قلبش به شدت می کوبید، پرسید:« منظورت اونه؟»

پرستو با هیجان سرش را تکان داد و ذوق زده گفت:« آره. من برم بهش سلام کنم.»

دست رویا تمایل شدیدی برای متوقف کردن او داشت؛ اما سر جایش خشکش زده بود. پرستو... عاشق کسی بود که... کسی بود که... که قرار بود تا دو روز دیگر، همسرش شود؟ این دیگر غیرقابل باور بود. چشمش به پرستو افتاد که کنار احسان ایستاد و سرخوش به او سلام کرد. احسان هم لبخندی زد و جواب سلامش را داد؛ اما بعد به ساعتش نگریست و کمی هم به اطراف.

رویا پشت دیوار خودش را مخفی کرد. هنوز فکرش درست کار نمی کرد. شاید احسان مقصر نبود. شاید اگر رویا هم بود همین کار را می کرد. تمام هیجانات پرستو، دلخوشی هایش، تغییر روحیه اش، جلوی چشمش رژه می رفتند. همه به خاطر احسان بود؟! کسی که قرار بود تا دو روز دیگر همسرش شود؟! چه باید می کرد؟ باید به پرستو می گفت؟ می گفت که احسان همسر اوست؟ یا باید به احسان می گفت که دیگر جلوی دانشگاه منتظر او نباشد و قرار را به جای دیگری منتقل می کردند؟

romangram.com | @romangram_com