#مرد_مجهول_پارت_287


رویا خودش را بیشتر به او فشرد و گفت:« تلاشت نه احسان؛ همه ی تلاشت. همه ی تلاشت رو بکن.»

مانند کسی که سال از عزیزش دور مانده، بی تابانه زمزمه کرد:« دلم تنگت بود احسان. داشتم از دوریت دق می کردم. دیگه نرو احسان. دیگه از زندگیم بیرون نرو.»

ب*و*سه ی پر آرامش احسان، آرامش را به تمام اعضا و جوارح بدنش تزریق کرد و باعث شد نفس هایش منظم و پلک هایش از این آرامش بر هم فرود بیاید. چقدر دلتنگ این آ*غ*و*ش و گرمای پر مهر وجودش بود. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:« خدایا! دنیا کمه. بی نهایت ممنونتم.»





romangram.com | @romangram_com