#مرد_مجهول_پارت_254
احسان دوباره خندید و گفت:« ما اینینم دیگه خانم خانما. ما رو دست کم گرفتی؟»
***
لبخند تلخی بر لب رویا نشست. چقدر آن روز و روزهای بعدش در کنار احسان خوش بود. حتی احسان در درس هایش هم به او کمک می کرد؛ چون مدتی برای پایان نامه اش روی رشته ی آن ها هم کار کرده بود. او اعتراف کرده بود که این موضوع را فقط برای دیدن رویا انتخاب کرده است که باز هم کیف رویا در فرق سرش فرود آمده بود و به او توپیده بود:« آخه تو اون موقع که این موضوع رو انتخاب کردی، اصلاً من رو می شناختی؟»
چقدر آن روزها به نظرش دور می آمدند. گویی همه چیز در رویایی شیرین اتفاق افتاده بود و حقیقت نداشت. چه کسی باورش می شد که احسان...
***
پیامکی برایش آمد که رویا آن را گشود. از طرف آقای سهرابی بود. نوشته بود:« چرا دیگه نمیای شرکت؟ اگه فردا هم نیای من می دونم و تو. فهمیدی؟»
رویا هم در جواب او نوشت:« فردا میام؛ اما برای نوشتن استعفا.»
گوشی اش زنگ خورد. پشت پنجره رفت و جواب داد.
صدای خشمگین او را شنید:« معلوم هست چی داری می گی؟ همه رو با یه چوب می زنی دیگه. هان؟»
رویا به همراه لبخند بی حالی گفت:« نه آقای سهرابی. من از شما دلخور نیستم. فقط می خوام تمام راه هایی رو که مربوط به اون هستن، ببندم.»
او عصبی گفت:« چی داری می گی؟ حالت خوبه؟ فرقی نمی کنه شرکت بیای یا نه. اون هرجا که بخواد می تونه بیاد. اصلا تا کی؟ تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی و برای رو به رو نشدن با اون خودت رو حبس کنی. چرا نمی خوای باهاش رو به رو شی رویا؟ چرا برای کارهاش ازش توضیح نمی خوای؟ چرا برای مجازاتش گذشته رو به روش نمیاری؟»
رویا در حالی که قطره های اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:« نمی تونم باهاش رو به رو بشم. اذیت می شم. نمی تونم باهاش مقابله کنم. اون... اون خیلی قویه. می ترسم. می ترسم دوباره بخواد باهاش همکاری کنم. از اون بعید نیست همچین کاری بکنه. آخه چرا... چرا دوباره برگشته؟ چی می خواد از من؟»
romangram.com | @romangram_com