#مرد_مجهول_پارت_253


رویا فریاد زد:« بسه دیگه. امروز فقط سرم داد زدی.»

او مکثی کرد، نفسش را بیرون فرستاد و سپس با لحن آرامی گفت:« خیله خوب. معذرت می خوام. درو ببند تا با هم حرف بزنیم.»

رویا در را بست و با اخم هایی درهم به بیرون خیره شد. صدای آرام و ملایم او را شنید:« فکر می کردم تا الان به یه چیزهایی رسیده باشی. ولی شواهد نشون می دن که اشتباه کردم. چه اشکالی داره بیام خواستگاریت؟ خانواده هامون با هم آشنا می شن و بعدش هم خودمون می تونیم بیشتر با هم آشنا بشیم. وقتی یه پسر به خواستگاری یه دختر می ره که فوراً با هم ازدواج نمی کنن. درست می گم؟»

رویا پیشانی اش را مالید و گفت:« نمی دونم چی بگم. آخه یه دفعه ای گفتی...»

احسان دوباره همان آدم شوخ شده بود:« یه دفعه ای گفتم، چی؟ شوکه شدی؟ یا از ذوق زیادت نمی دونی چی بگی؟»

رویا به سمت او براق شد که قهقهه ی او به هوا رفت.

***

رویا باورش نمی شد که احسان گفته اش را عملی کرده است و به خواستگاری آمده است؛ آن هم به همراه پدر و مادرش. مادرش هنگام صحبت کردن مدام به صورت رویا دست می کشید. معلوم بود که از او خوشش آمده است. پدرش هم با پدر رویا صحبت می کرد. احسان مانند یک پسر متشخص نشسته بود و طوری وانمود می کرد که انگار جدی ترین پسر دنیاست و تا حالا لبانش رنگ خنده نگرفته است. او با دیدن نگاه خیره ی رویا ابتدا کمی به اطرافیان نگریست و وقتی فهمید که کسی به آن ها نمی نگرد چشمکی حواله ی رویا کرد که رویا متوجه شد که این همان فرد است و کس دیگری به جای او نیامده است. هنگام صحبت کردن هم دوباره همان فرد جدی و متشخص شده بود که رویا از این همه تفاوت بهت زده می نمود.

پدر و مادر احسان از پدر رویا اجازه می خواستند که انگشتری را به صورت موقت به دست رویا کنند و هم چنین یک صیغه ی محرمیت هم بینشان بخوانند که هنگام بیرون رفتن و صحبت کردن، به هم محرم باشند. جسته و گریخته از صحبت های آن ها مشخص شد که این خواسته ی خود احسان بوده است و آن ها هم راضی اند. رویا دلش می خواست احسان را به دو نیم تقسیم کند. با حرص به او نگریست و سپس به طور نامحسوس به پدرش اشاره کرد که نپذیرد. او هم این کار را به جلسات بعد موکول کرد که احسان با نگاهش برای رویا خط و نشان کشید. رویا مغرورانه لبخندی زد و نگاه از او گرفت.

احسان روز بعد در کمال تعجب رویا، مانند یک پسر خوب و متشخص از پدر رویا اجازه گرفت که او را به دانشگاه برساند. پدرش هم پذیرفت و رویا که هنوز بهت زده بود، سوار اتومبیل شد.

کمی که از آن جا فاصله گرفتند، احسان نگاهی به چهره ی رویا انداخت و خنده ی بلندی سر داد. رویا با حرص کیفش را به بازوی او کوبید و گفت:« نخند. نخند ببینم. همچین رفتار می کنه که آدم فکر می کنه آسمون سوراخ شده و فقط یه پسر خوب و نجیب افتاده روی زمین. اون وقت الان...» سپس مشتش را به لبش گرفت و گفت:« اِ اِ اِ... پسره ی دوروی ریاکار.»


romangram.com | @romangram_com