#مرد_مجهول_پارت_252
رویا خندید و گفت:« من از کجا بدونم دختر خوب؟ تو خودت باید بفهمی.»
او تند تند سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. شاید اگر آن پسر عاشق پرستو می شد، به وضع زندگیشان هم اهمیتی نمی داد. البته اگر انسان می بود...
رویا بعد از کلاس، زودتر از همه از کلاس خارج شد و به سمت خروجی دانشگاه رفت. یک دفعه به ذهنش رسید:« چرا من دارم این همه عجله می کنم؟ من که اصلاً مشتاق دیدنش نیستم.»
اما پاسخ دلش چیز دیگری بود. طی چند روزی که او را ندیده بود و مرتب از دست او فرار کرده بود، دروغ چرا! دلتنگش شده بود؛ اما نمی خواست این گفته ی دلش به مغزش هم رجوع کند. آن موقع فکر بود و فکر بود و فکر. نمی خواست... این را نمی خواست...
نگاهی به اطرافش انداخت و با چشم او را جستجو کرد. صدای بوق اتومبیلی توجهش را جلب کرد. به سمت اتومبیل برگشت. احسان بوق دیگری زد و به رویا اشاره کرد که سوار شود. به محض این که رویا سوار شد، احسان حرکت کرد. رویا دستپاچه گفت:« کجا می ری؟ من باید برم خونه.»
او با لحنی که سراسر آن دلخوری و طعنه بود، گفت:« از این جا دور می شیم که خدای ناکرده کسی من و تو رو با هم نبینه.»
رویا دلخوری کلامش را به وضوح حس کرد. با لحنی آرام گفت:« آخه درست نیست این طوری. شاید واسه تو بد نباشه؛ اما برای من که یه دخترم...»
احسان حرفش را برید و با کلامش شوکی را به رویا وارد کرد:« بیام خواستگاریت، حله؟»
رویا با بهت به او نگریست. چه می گفت؟!
احسان با دیدن قیافه ی بهت زده ی رویا، پوزخندی زد و گفت:« این قدر تعجب داشت؟»
رویا سرش را کمی به طرفین تکان داد تا به خودش آید؛ سپس پرسید:« چی داری می گی؟ مگه من و تو چقدر همدیگر رو می شناسیم که تو بخوای...» احسان با سرعت به گوشه ی خیابان پیچیده بود و ناگهان توقف کرده بود؛ همین کلام رویا را قطع کرد. او به سمت رویا چرخید و عصبی گفت:« همه ی پسرها و دخترها از قبل با هم آشنایی کامل دارن؟ یا بعد با هم آشنا می شن؟ مگه من گفتم الان باهم ازدواج کنیم که این حرف رو می زنی؟ گفتم بیام خواستگاریت که تو یه چیزهایی رو باور کنی.»
رویا درب اتومبیل را گشود که احسان با غیظ گفت:« کجا داری می ری؟ اصلاً خوشم نمیاد از فرارت.»
romangram.com | @romangram_com