#مرد_مجهول_پارت_251
چند دقیقه ای گذشته بود که پرستو نفس نفس زنان وارد کلاس شد و کنار رویا نشست. رویا با تعجب به او که گونه هایش گل انداخته بود و کمی هم شاد به نظر می رسید، نگریست. سرش را به او نزدیک کرد و با شیطنت پرسید:« چی شده این قدر خوشحالی؟»
او با ذوق و هیجان گفت:« دیدمش. بعد از چند روز بالاخره دیدمش.»
رویا گیج پرسید:« کی رو دیدی؟»
او مشتش را به بازوی رویا کوبید و سرخوش گفت:« اِ... خودت رو به اون راه نزن دیگــه.»
رویا « آهان»ی گفت و خندید؛ سپس پرسید:« خوب، کجا دیدیش حالا؟»
او دست هایش را روی قفسه ی سینه اش به هم قلاب کرد و گفت:« همین دور و اطراف. تازه بهش سلام هم کردم. اون هم با مهربونی به من سلام کرد.»
رویا به او که مانند بچه های تازه به بلوغ رسیده صحبت می کرد، خندید و گفت:« آخه سلام کردن هم ذوق داشت؟»
پرستو که تمام هیجانش فروکش کرده بود، غمگین گفت:« خوب آخه هیچ وقت به هم سلام نکرده بودیم.»
رویا نمی خواست او را ناراحت ببیند. از گفته ی خود پشیمان بود.
برای این که حال و هوای او را عوض کند، گفت:« گفتی با مهربونی بهت سلام کرد؟ شاید اون هم تو رو دوست داشته باشه. هوم؟»
او دوباره با هیجان گفت:« وای! راست می گی؟»
romangram.com | @romangram_com