#مرد_مجهول_پارت_250

رویا به سمت او براق شد و گفت:« چه منظور دیگه ای داشتی؟»

احسان نگاهش را از او گرفت و غر زد:« همه چیز رو که نباید م*س*تقیم بگم. یکم هم خودت بگیر دیگه مطلب رو.»

رویا عصبی گفت:« این... این کار اشتباهه.»

احسان متعجب پرسید:« چه کاری؟»

رویا ناخودآگاه احساس می کرد که به خود آمده است. نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:« من توی این ماشین چیکار می کنم؟ من... من نباید پیش تو باشم. نباید باهات بیام بیرون.» سپس کلافه زمزمه کرد:« گ*ن*ا*هه. گ*ن*ا*هه.»

این را گفت و در اتومبیل را برای پیاده شدن باز کرد. احسان که گیج شده بود، دستپاچه گفت:« صبر کن رویا. اصلاً معلوم هست چت شد؟»

رویا سرش را به طرفین تکان داد، با حداکثر سرعت ممکن از اتومبیل بیرون زد و با همان سرعت از آن جا دور شد. گلویش پر از بغض بود. با خود تکرار می کرد:« نباید این کارو می کردم. نباید... من چم شده؟»

***

رویا اشکی را که از چشمش سرازیر شد، گرفت و زیر لب زمزمه کرد:« ای کاش اون روز به گفته ی عقلم توجه می کردم. ای کاش...» آه سوزناکی کشید و سرش را به زیر انداخت. قلبش می سوخت. در روزهای سختش احسان کجا بود؟ حالا چرا دوباره آمده بود؟ که جبران کند؟ مگر می شد؟ قلبش سوخته بود و خاکستر شده بود؛ در همان روزهای سخت. مگر دوباره ترمیم می شد؟ قلب سوخته شده اش چگونه ترمیم می شد؟ خودش که هیچ، پدر و مادرش از غصه ی او چند سال پیرتر شده بودند. احسان چگونه می خواست تاوان جوانی از دست رفته ی پدر و مادرش را پس دهد؟

***

رویا وقتی وارد دانشکده شد، لحظه ای ایست کرد؛ چون احسان آن جا بود و با پایش به دیوار ضربه می زد. سرش چرخید و رویا را دید. رویا به خود آمد و با قدم هایی سریع از کنارش عبور کرد. نمی خواست در دانشکده شان آبروریزی شود؛ به همین دلیل به احسان که پا به پایش می آمد، با حرص گفت:« برو بعداً با هم حرف می زنیم. بعد از کلاس میام بیرون از دانشگاه.»

این را گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت.

romangram.com | @romangram_com