#مرد_مجهول_پارت_249
احسان کاملاً صاف نشست و همراه با تک سرفه ی دیگری گفت:« چیزه... نه بنده خودم دلم خواست.»
رویا با همان ژست سرش را تکان داد. احسان نگاه خیره اش را به او دوخت که رویا تشر زد:« حواست به جلوت باشه به کشتنمون ندی.»
احسان سریع نگاهش را به جلو دوخت که رویا خندید. او اخمی ساختگی کرد و گفت:« نخند. دخترم مگه می خنده؟»
رویا با حرص به او نگریست و گفت:« مثل این که دوباره ه*و*س کیف کردی. آره؟»
احسان مظلومانه گفت:« نه به خدا، همین الانش هم فکر کنم چند تا شاخ خوشگل روی سرم سبز شده.»
***
رویا ناخودآگاه از یادآوری خاطرات آن روز لبخند غمگینی زد. یادش آمد که جمله ی احسان ورد زبانش شده بود و با خندیدن هر کدام از هم کلاسی هایش، به آن ها همان را می گفت. متوجه نبود که با گذشت زمان، رفتارها و حرکات احسان، برایش پررنگ می شود. ناخودآگاه هرکسی را که در اطرافش می دید با او مقایسه می کرد. آن قدر حضور او برایش پررنگ شده بود که هرروز منتظر بود او را ببیند. مثلاً در یکی از روزها که احسان بیرون از دانشگاه منتظر آمدن او بود، رویا لبخندی زد و سوار اتومبیلش شد.
احسان هم لبخندی به رویش زد و گفت:« می بینی خانم خانما؟ من هرروز واسه خاطر شما میام ها. وگرنه که من دیگه کارم توی این دانشگاه تموم شده.»
رویا با چشمانی ریز شده به او نگریست و سپس با غیظ گفت:« سر من منت می ذاری؟ من ازت خواستم که بیای؟»
احسان با چشمانی گرد شده به او نگریست که رویا عصبی گفت:« تقصیر منِ احمقه. باید از اولش هم می فهمیدم که آخرش می شی همین.»
احسان یک دستش را بالا آورد و گفت:« ایست.» سپس به سمت رویا نشست و گفت:« معلوم هست چی داری می گی؟ در عرض چند ثانیه چه برداشت هایی که از حرف من نکردی. بابا من منظورم این نبود. منظور دیگه ای داشتم که متأسفانه شما بد برداشت کردی.»
romangram.com | @romangram_com