#مرد_مجهول_پارت_248

او دلخور نگاهی به رویا انداخت و گفت:« من با این قضیه مخالف بودم که اون دوباره خودش رو بهت نشون بده؛ ولی اون می گفت که قصد جبران داره. همه ی این ها به کنار.» سپس کمی شوخی چاشنی کلامش کرد و ادامه داد:« مثل همون وقت ها زورم بهش نرسید.»

- محمد توی این ماجرا دخالتی نداره.

رویا با تعلل سرش را به سمت منبع صدا چرخاند. از دیدن احسان، خون به مغزش هجوم آورد و نگاه غضبناکی حواله ی آقای سهرابی کرد. او دست هایش را بالا آورد و گفت:« به خدا من بی تقصیرم. این خودش عین جن همه جا ظاهر می شه.» احسان پشت میز نشست که رویا کیفش را چنگ زد و با غیظ از جا برخاست. او با لحنی جدی گفت:« بشین رویا. باید حرف بزنیم.» رویا با حرص زمزمه کرد:« دیگه اسم منو به زبونت نیار.» این را گفت و به سرعت از آن جا خارج شد. برای اولین تاکسی دست تکان داد تا هرچه سریع تر از آن جا دور شود. می دانست آمدن او، تقصیر آقای سهرابی نیست. از او دلخور نبود. می دانست که او حقیقت را گفته و در مقابل احسان ایستاده است.

به یاد روزی افتاد که با احسان در یک رستوران قرار گذاشته بود؛ البته پس از اصرارهای پی در پی احسان. او برای راضی کردن رویا به هر روشی متصل شده بود. محبت، چرب زبانی، اصرار، مظلوم نمایی و در نهایت تهدید. رویا را تهدید کرده بود که اگر او را همراهی نکند، به بچه های دانشکده شان می گوید که دوست رویاست. رویا با حرص کیفش را بر سر او کوبیده بود که احسان قریب به نیم ساعت فقط خندیده بود و سرش را مالیده بود. در نهایت راضی شد که با او برود.

حالا با احسان پشت یک میز نشسته بود و او هم به رویا که به میز خیره شده بود، می نگریست. صدای پر از طعنه و هم چنین شوخ احسان را شنید:« میز از وسط نصف شد از بس که بهش خیره شدی. به من خیره بشو که من رو از وسط نصف کنی. خوبه؟» رویا آهی کشید و گفت:« ای خدا! یعنی می شه؟» احسان خنده ای کرد و گفت:« نصف کردن من؟ آره می شه. چرا که نه!» سپس منو را برداشت و پرسید:« چی می خوری؟» رویا به صندلی اش تکیه داد و گفت:« چیزی نمی خورم. فقط بگو من رو واسه چی آوردی این جا.» احسان چشمانش را گرد کرد و پرسید:« مگه دزدیدمت؟!» رویا نیشخندی زد و گفت:« کم هم از دزدی نداره.» احسان دست هایش را روی میز درهم قلاب کرد و در حالی که نگاه موشکافش را به رویا دوخته بود، گفت:« بَده می خوام با دوستم نهار بخورم؟» رویا ابتدا متعجب، سپس با حرص به او نگریست و در حالی که سعی می کرد صدایش را کنترل کند، گفت:« کی گفته من دوست تو هستم. من هیچ علاقه ای به دوست شدن با هیچ پسری ندارم. توهماتت رو بذار کنار.» احسان خندید و گفت:« خیله خوب حالا. خودت رو کنترل کن. داشتم شوخی می کردم که دست از سر اون میز بیچاره برداری. دیدی حالا داری به من نگاه می کنی؟» رویا با غیظ نگاهش را به سمتی دیگر گرفت که احسان بلند خندید. با برگشتن سر افراد حاضر در رستوران به طرف او، عذرخواهی کرد که رویا پیشانی اش را مالید و گفت:« آبرو بَر.» احسان در حالی که به خاطر خنده ی کنترل شده اش، سرخ شده بود، گفت:« شما که خیــلی به من لــطف دارید.» رویا با حرص منو را از دست او کشید و زیر لب غر زد:« یه ساعته می خواد یه غذا انتخاب کنه. می خواد نهار و شاممون یکی بشه.» دست روی گران ترین غذای رستوران گذاشت و رو به احسان گفت:« من این رو می خوام.» احسان با دیدن غذای انتخابی رویا سوتی کشید و گفت:« می خوای بدبختم کنی دختر؟» رویا مغرورانه به او نگریست و با لحن بدجنسی گفت:« میل خودته. اگه نمی خوای من می تونم برم.» احسان کلافه نفسش را بیرون فرستاد و زیر لب غر زد:« تهدید هم می کنه.» سپس گارسون را صدا زد.

رویا برای این که احسان را حرص دهد، تنها از سالادش می خورد و به غذا دست نمی زد. احسان با تعجب به او نگریست و گفت:« چرا غذات رو نمی خوری؟» رویا گفت:« آخ ببخشید. یادم رفته بود. من رژیم دارم.» حقیقت را نمی گفت. فقط می خواست احسان را آزار بدهد. او خودش را جلو کشید و گفت:« کشتمت. باید تا تهش رو بخوری.» رویا لبخندی زد و گفت:« نمی تونم که برنامه ام رو بهم بریزم.» احسان که با چشمانی ریز شده به او می نگریست، گفت:« لابد منم هرروز نفر اول می پرم توی سلف.» رویا با تعجب به او نگریست؛ سپس عصبی پرسید:« تو آمار منو می گیری؟» احسان قاشقی از غذا را به دهانش گذاشت و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. حالا او خونسرد بود و رویا حرص می خورد. نمی خواست حالا که احسان به رویش آورده است، سرش بی کلاه بماند؛ به همین دلیل بشقابش را جلوکشید و تند تند مشغول خوردن شد. احسان خنده ای کرد و گفت:« آروم تر بچه. خفه می شی.» او که حالا غذایش تمام شده بود، خودش را جلو کشید و با شیطنت گفت:« می خوای منم کمکت کنم زودتر تموم شه؟» رویا با دهانی پر، بشقاب را بیشتر به سمت خودش کشید و قاشقی دیگر هم بر دهانش گذاشت. احسان با چشمانی گرد شده به او نگریست و گفت:« به خدا دیگه گنجایش نداره. غذات مال خودت. آروم تر بخور خفه نشی.» رویا با نوشابه غذایش را پایین داد و با حسرت به بشقابش نگاه کرد. احسان با دیدن حالت او، پرسید:« چی شده؟» رویا سرش را تکان داد و غمگین گفت:« خیلی خوشمزه است؛ ولی من دیگه جا ندارم بخورم.» احسان ابتدا کمی به رویا نگریست؛ سپس خنده ی بلندی سر داد و برای جلوگیری از آبروریزی از رستوران بیرون رفت. رویا لبخندی زد و با خود گفت:؟« الان مردم می گن دیوونه است.» سپس کیفش را برداشت و او هم از آن جا خارج شد.

***

باور نمی کرد احسان تا این حد خنده رو باشد. وقتی هنگام برگشتن داخل اتومبیلش نشست، به او که هم چنان می خندید، گفت:« یه چیزی رو می دونی؟»

او سرش را تکان داد. رویا به رو به رو چشم دوخت و گفت:« اون قدر از اون پسرهایی که مرتب نیششون بازه بدم میاد.»

احسان نگاهی به او انداخت و دوباره قهقهه ی بلندی سر داد. رویا همراه با لبخندی سرش را تکان داد و گفت:« چه دل خوشی داری تو!»

احسان تک سرفه ای کرد و گفت:« فکر می کنی من همیشه همین طوریم؟ نه خانـــم. حالا دیگه من به شما افتخار دادم خنده ی من رو ببینید دیگه هوا برتون نداره دیگه.»

رویا پوزخند تمسخرآمیزی زد و مغرورانه گفت:« من به شما گفتم به من این افتخار رو بدید؟»

romangram.com | @romangram_com