#مرد_مجهول_پارت_247
خانه ی مادربزرگش؟! چیزی در ذهن رویا جرقه زد. شاید منظورش همان خانه ی قدیمی بود!
او ادامه داد:« هر چقدر بهش اصرار می کنن که برگرده خونشون، قبول نمی کنه و پیش مادربزرگش می مونه. اون روز، پدر احسان که پدر من هم شده بود، من رو برد که اون رو ببینمش. دیدمش که زیر یه درختی نشسته بود و داشت سیب می خورد. با خوشحالی رفتم پیشش که اون با دیدن من و بعد هم باباش، یه دفعه بلند شد و داد زد که چرا رفتیم اون جا. بعد هم لباس من رو گرفت و کشون کشون من رو برد نزدیک پدرش روی زمین انداخت. پدرش عصبانی شد و خواست دعواش کنه که با دیدن گریه ی من منصرف شد. من رو ب*غ*ل کرد و از اون خونه اومد بیرون. واسه من خیلی گرون تموم شده بود که داداشم دوستم نداره.»
رویا با حرص زیر لب زمزمه کرد:« پس از همون بچگیش مشکل دار بوده.»
با صدای خنده ی بلند آقای سهرابی، رویا متعجب به او نگریست. شنیده بود که رویا چه گفته؟
او سعی کرد خودش را کنترل کند؛ اما هنوز هم کل صورتش می خندید. در همان حالت گفت:« تو هم هی بکوب تو فرق سرش. البته حقشه ها.» سپس نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت:« از اون بعید نیست الان یک دفعه این جا ظاهر بشه.»
با دیدن چهره ی حرص آلود رویا، تک سرفه ای کرد و ادامه داد:« خوب، داشتم می گفتم. خلاصه اون روز کلی گریه کردم و به باباش گفتم که مگه من چه کار بدی انجام دادم که اون این طوری رفتار می کنه. بهش گفتم من دوست دارم یه داداش داشته باشم؛ ولی اگه احسان نخواد دیگه پیشش نمی رم. باباش هم گفت که یه مدت صبر کن خودم درستش می کنم. بعد از اون روز همه اش می نشستم یه گوشه و با یه داداش خیالی صحبت می کردم که از قضا شبیه احسان هم بود. در واقع چون اون رو دیده بودم، فقط اون به ذهنم میومد. یه روز باباش اومد دنبالم و گفت که می خوایم با هم بریم جایی. بعدش هم من رو برد به خونه ی مادربزرگ احسان. وقتی اون جا رو دیدم به شلوارش چسبیدم و گفتم که نمی خوام بیام اون جا. می ترسم داداشی رو اذیت کنم. ولی اون من رو ب*غ*ل کرد و برد توی خونه. احسان جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت فیلم می دید که با دیدن ما بلند شد و خواست چیزی بگه که پدرش، مادر خودش رو صدا زد و گفت که اومدن مهمونی. من نمی فهمیدم باباش داره چیکار می کنه؛ فقط دلم نمی خواست اون رو عصبانی ببینم. آخه اون داداش رویاهام شده بود. با عصبانیت کنترل تلویزیون رو پرت کرد رو میز که من ترسیدم؛ ولی باباش عکس العملی نشون نداد. انگار که اون رو نمی بینه. احسان وقتی دید باباش بهش محل نمی ده و داره من رو نوازش می کنه، عصبی جلو اومد و داد زد که حالا این بچه دماغو از من براتون مهم تر شده؟ من هم دستم رو کشیدم به دماغم تا ببینم مگه چیزی بهش گرفته!»
رویا با این حرف آقای سهرابی زد زیر خنده که او با جدیتی ساختگی گفت:« نخند دختر. مگه دارم طنز برات تعریف می کنم؟»
رویا سرش را به طرفین تکان داد و به زور خنده اش را کنترل کرد.
او لبخندی زد و سپس ادامه داد:« داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم که دیدم اون بهم خندید. یک دفعه من رو ب*غ*لم کرد و گفت که شوخی کردم داداش کوچولو. بیا بریم با هم بازی کنیم. من هم ذوق زده قبول کردم و باهاش رفتم. یه توپ پلاستیکی آورد تا با هم بازی کنیم. نزدیک یه ساعت توپ و این ور و اون ور برد؛ ولی من حتی نوک پام هم به توپ نخورده بود. فکر می کردم بازیش همین طوریه و من باید برای گرفتن توپ تلاش کنم. بعد توپ و انداخت کنار و یه نگاه به دور و اطراف انداخت. یک دفعه من رو ب*غ*ل کرد و برد پشت ساختمون. دستم و انداختم دور گردنش و خوشحال بودم که می خوایم یه بازی دیگه بکنیم. ولی اون یک دفعه من رو انداخت رو زمین و شروع کرد به زدن من. من ه م اون قدر گریه کردم و جیغ زدم که بالاخره باباش اومد. من رو داد دست مادرش و خودش هم رفت سراغ احسان. من نفهمیدم باهاش چیکار کرد؛ ولی یه موقع که بقیه حواسشون نبود رفتم و دنبالش گشتم. توی اتاقش بود و داشت گریه می کرد. می ترسیدم؛ ولی باز هم رفتم و پیشش نشستم. یه طرف صورتش کبود شده بود. با دیدن من عکس العملی نشون نداد؛ برای همین هم جرئتم بیشتر شد و آروم آروم به صورتش دست کشیدم و گفتم که خوب می شه. اون بهم نگاه کرد که من هم با ترس عقب تر رفتم. مادربزرگش براش غذا آورد که با دیدن من خیلی تعجب کرد. غذا رو گذاشت جلوی احسان و با لبخندی رو که لبش بود، ما رو تنها گذاشت. آروم آروم جلو رفتم و یه نگاه به بشقاب انداختم. خیلی گرسنه بودم. با انگشت یه تیکه از مرغ رو برداشتم که احسان زد روی دستم. ترسیدم و عقب رفتم که اون قاشق رو از توی سینی برداشت و به طرف من گرفت. وقتی دید مثل آدم ندیده ها دارم نگاش می کنم، یه قاشق از برنج رو برداشت و گرفت سمت دهنم. خودش هم یه قاشق غذا گذاشت دهنش و بعد هم دوباره یه قاشق دیگه غذا به من داد. اون قدر این کارو کرد که کل بشقاب خالی شده بود. از اون روز به بعد من و احسان رابطه ی خوبی با هم پیدا کردیم. هردوتامون واسه چند روز خونه ی مادربزرگش موندیم و بعد هم من رفتم خونه ی خودمون.»
به رویا نگریست و همراه با لبخندی گفت:« این شد که من شدم صمیمی ترین دوست و تنها برادرش.»
رویا با طعنه افزود:« که با همکاری هم قصد جون من رو کردید. هان؟»
romangram.com | @romangram_com