#مرد_مجهول_پارت_246

رویا نمی خواست بی ادبی کند؛ اما ناخودآگاه با لحن تندی گفت:« مگه من ازتون خواستم که بهم بگید؟»

او در ابتدا کمی متعجب به رویا نگریست و سپس خنده ی بلندی سر داد.

رویا از خنده ی او، لبخند کمرنگی به لب آورد که او گفت:« چه دل پری داری تو!»

رویا کمی خجالت زده سرش را پایین انداخت.

او به صندلی اش تکیه داد و پرسید:« تا حالا از خودت پرسیدی رابطه ی بین من و اون چیه؟»

رویا بدون هیچ حرفی، تنها به او نگریست.

او همراه با لبخندی گفت:« مگه می شه از خودت نپرسیده باشی!» سپس جدی شد و گفت:« پدر و مادر من خیلی با هم مشکل داشتن. وضع زندگیمون خوب نبود و مادرم هم که از این وضعیت ناراضی بود، مدام با بابام دعوا و جر و بحث می کرد. من اون موقع چهار سالم بود. موقعی که اون ها دعوا می کردن، می رفتم توی اتاق و گوشم رو می گرفتم تا صداشون رو نشنوم.»

کمی مکث کرد؛ سپس آهی کشید و ادامه داد:« مادرم هروقت که عصبانی می شد و با پدرم دعواش می شد، دیگه به من محل نمی داد و از اون جایی هم که من تک فرزند بودم، خیلی تنها می شدم. پدرم که صبح می رفت دنبال یه لقمه نون حلال و شب برمی گشت، مادرم هم که اون طور. یه شب وقتی با هم دعواشون می شه، پدرم از خونه می زنه بیرون و...»

رویا متأثر به قطره اشکی که از چشم او جاری شد، نگریست.

او اشکش را گرفت و ادامه داد:« دیگه برنمی گرده. من و مادرم تنها بودیم و تنهاتر شدیم. حالا مادرم مجبور بود خودش کار کنه و خرج خونه رو دربیاره. من که اون موقع خیلی از این چیزها سردرنمی آوردم. مادرم یه روز اومد خونه و گفت که دلت می خواد یه پدر و یه داداش داشته باشی. من هم که دیگه از تنهایی به تنگ اومده بودم، با ذوق و شوق گفتم که آره. از همون موقع دلم واسه اون داداشی که مادرم گفته بود، ضعف می رفت. اینی رو که گفتم واسه یکی دو سال بعد از فوت پدرمه. یه روز اون پدری که مادرم گفته بود، اومد خونمون. خیلی مهربون بود و کلی برام اسباب بازی گرفته بود. من از همون موقع عاشق اون مرد شده بودم. ازش سراغ داداشم رو گرفتم که اون یه نگاه به مادرم کرد و چیزی نگفت. منم هی اصرار می کردم که داداشم رو ببینم. خلاصه جوری سرم رو گرم کردن که دیگه سراغ اون رو نگیرم. یه روز که دوباره اون مرد اومد خونمون، من باز هم سراغ داداشم رو ازش گرفتم. اون باز هم چیزی نگفت. من هم رفتم توی اتاق و کلی گریه کردم. اومد توی اتاقم و نوازشم کرد وگفت که من رو می بره پیشش. من هم کلی خوشحال شدم و با اون مرد رفتم تا داداشم رو ببینم.»

او سکوت کرد که رویا مردد پرسید:« اون... اون پسر... احسان بود؟»

آقای سهرابی سرش را تکان داد و گفت:« آره. وقتی اون مرد با مادرم ازدواج می کنه و احسان که اون موقع نه سالش بوده، حرص خوردن مادرش رو می بینه، با پدرش دعوا می کنه و بعد هم وقتی می بینه حرف هاش تأثیری نداره، قهر می کنه و به خونه ی مادربزرگش می ره.»

romangram.com | @romangram_com