#مرد_مجهول_پارت_245
رویا به خود آمد و توجهش به آقای سهرابی که کنار دست او ایستاده بود، جلب شد.
بدون آن که به او بنگرد، با لحن تندی گفت:« چجوری فهمیدید من این جام؟»
او لبخند تلخی زد و گفت:« این دیگه پرسیدن می خواد دختر؟ حواسش همه جا بهت هست.»
رویا هجوم خون به مغزش را احساس کرد. با نفرت زمزمه کرد:« غلط کرده. حالا؟ حالا دیگه چه فایده ای داره؟»
آقای سهرابی به سمتش چرخید و با لحن ملایمی گفت:« آروم باش. من نیومدم که راجع به اون صحبت کنم. می خوام من و تو با هم صحبت کنیم. فقط من و خودت. قبوله؟»
رویا پوزخندی زد و گفت:« من و شما؟ فکر می کنید توی این ماجرا بی تقصیرید؟ شما ساکت وایستادید تا اون هر کاری دلش می خواد بکنه و من رو بازی بده. حالا انتظار دارید بشینم و با شما صحبت کنم؟»
او آهی کشید و گفت:« من ازت هیچ انتظاری ندارم. زود قضاوت نکن رویا. من باید یه چیزهایی رو بهت توضیح بدم. اون در حقت خیلی بدی کرد، درست. ولی اون هم کم زجر نکشیده رویا. من خودم با چشم های خودم نابود شدن اون احسانی رو که می شناختی، دیدم. من نمی خوام اون و کارهاش رو توجیه کنم. به هیچ عنوان. خودش باید همه چیز رو بهت توضیح بده و تاوان کارهاش رو پس بده. منتهی من حالا نمی خوام راجع به اون صحبت کنم. می خوام راجع به خودم باهات حرف بزنم. در واقع، می خوام یکم باهات درددل کنم. حاضری به حرف هام گوش بدی؟»
رویا پاسخی نداد و او لبخند کوتاهی بر لب آورد.
آقای سهرابی نگاهی به رویا که به نقطه ای از میز خیره شده بود، کرد و گفت:« چی می خوری؟»
رویا نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی گفت:« هیچی.»
او دست در موهایش کرد و کمی خودش را جلو کشید؛ سپس گفت:« این چیزهایی رو که الان می خوام بهت بگم، غیر از من و احسان کسی نمی دونه. رازدار خوبی هستی تا من بهت بگم؟»
romangram.com | @romangram_com